تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
نگاه تازه بیاور !


Image result for ‫صبح است و آفتاب پس از بارش سحر‬‎


صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه می روم از بین بوته ها

گویم : ببین پس از چل سال ، و بیشتر
باز این بهار و همان كوه و بازه است
بر شاخسار شور گز پیر ، مرغكی

گوید : نگاه تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است

(دکتر شفیعی كدكنی)

امروز مثل همیشه ،خسته از کار و غرق در افکار پوچ به خانه رسیدم

بعد از انجام وظیفه ی همیشگی ، دل هدایتم کرد سوی وبلاگ ..

پنجره ی خانه ی فکرم رو گشودم و پیام دوستی مهربان جانم بخشید ..

و دیدم که دل خطا نمی کند ...

خواستم بنویسم این شعر زیبا تکانم داد :

صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه می روم از بین بوته ها

گویم : ببین پس از چل سال ، و بیشتر
باز این بهار و همان كوه و بازه است
بر شاخسارِ شور گزِ پیر ، مرغكی

گوید : نگاهِ تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است...



Image result for ‫نگاهی تازه‬‎



Image result for ‫نگاهی تازه‬‎

به یاد تو افتادم که مهربانی !

تو دوست خالصم !

بیا و به جانم طراوتی تازه ببخش !



در من بپیچ وُ شکل همین گردبادها
با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها


تنهاترین مسافر این شهر خسته ام
ناباورانه رفته ام آری زِ یادها


سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل
هی شعله می کشند درونم نمادها


آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام
خط می زنند بی تو تنم را مدادها!


خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها


لب گریه های منجمدم را نظاره کن
پس کی؟بگو نمی رسی آیا به دادها؟


باید برای آمدن تو دعا کنم
تا لحظه ی اجابت این و آن یکادها


با این همه تو دوری وُ آری نمانده است
چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها


برچسب ها: سهراب سپهری، ابتهاج، عاشقانه، عشق، دنیای خیال، دوست، مهربانی،

تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

                                                

روز پزشک مبارک باد






خرم آنکس که در این محنت گاه

خاطری را سبب تسکین است






دستهایی که شفا می دهند مقدس تر از لبهایی هستند که دعا می خوانند .




آنگاه كه با خداوند پیمان بستید و قسم یاد كردید؛

نخستین وظیفه‌ تان حفظ سلامت و تندرستی بیماران و دستگیری از دردمندان باشد،

طوری که منافع مادی، نتواند  لحظه ای شما را از توجه نسبت به بیماران دور نگه دارد .

چون می دانید که وقتی  دردمندی سلامت خود را بازیافت و

دستش را  به نشانه ی شکر سوی آسمان گرفت ..

 ملائك تبارك الله گویان، در پای انسانیت شگرف‌تان به سجده می افتند و

بیمار مسرور از شفا می‌شود و طبیب از فرط شادی رضایت درون،

از جام شراب الهی برای نجات بنده ای دیگر، می‌نوشد و

این‌چنین سرمست‌تر از گذشته، در شادی خانواده‌ بیمار شریك می شود

و این‌گونه است كه به قول شادروان دكتر قریب



 «دیگر متعلق به خودت نیستی كه اگر باشی، دیگر پزشك نیستی.»


روزتان مبارک…دستان شفا بخشتان پرتوان






برچسب ها: روز پزشک، اول شهریورماه، روز ابن سینا، ابوعلی سینا، دکتر قریب، دکتر،

تاریخ : یکشنبه 31 مرداد 1395 | 08:10 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

پرنده ی زیبای من !





پرنده ی زیبای دنیای خیالم

وقتی تو را دیدم

پر پروازت نبود ..

زخم بالت را بستم ...

تا باز بتوانی طایر ملک آسمان گردی
 
 با این قرار که

مرا هم با خود ببری ....

اما

چه راحت رفتی بی من

تو که می دانستی بی پر و بالم ...

چگونه  در آسمانها  بیابمت ..!!





برچسب ها: پرنده، دلنوشته، عاشقانه، بال پرواز، هفت آسمان، دنیای خیال،

تاریخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 07:02 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

















می آیم و می مانم در کنار خاطراتت

و  خاطراتم ....

با سکوتی غم آلود در شبی آرام

در خانه ایی که سرد و خاموش است

خاموش از صدای قشنگ تو مادر !

می آیم و ....

روی اولین پله های حیاط می نشینم

نسیم خنکی گونه ی اشک آلودم را نوازش می دهد

زانوی غم  بغل می گیرم و با صدای

تنها جیرجیرک خانه

طبع شعرم شکوفه می کند


و احساس میکنم پرنده ام

پرنده ای در اوج آسمان ها ....

به دنبال تو می گردم ...

تا بگویم نوه ام !

که عزیز دل تو بود دوساله شد مادر !

می یابمت .. ...زیر نور ستاره ها !

با لبخندی که به لب داری ...

 شادی ...

شادی که چراغ خانه ات روشن است مادر !

تو به من می خندی .....

ودستان پر از ستاره ات را برویم می گشایی :

جام پر از نور را بر میدارم

تا  هدیه دهم به او که دوستش داشتی .....






برچسب ها: عاشقانه، تولد صدرا، عشق مادر، مادربزرگ، خانه ی مادربزرگ، ستاره، بهترین هدیه،

تاریخ : دوشنبه 11 مرداد 1395 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



دنیا محل گذر است

یکی می آید ، یکی می رود

روزی تمام می شود ،روزی ز ره می رسد

و آدم ها ،در این رفتن ها ..

و در بودن ها ،محور خاطره اند ...

می آیند و می روند

اما  عطرشان را جا می‌گذارند



  می‌آیند و می‌روند....مثل رفتن در خواب ها

ولی توی رویاها می مانند

‌ می‌آیند و می‌روند.....

اما خاطراتشان می ماند

می روند ،ولی بدون دیروز

چون دیروز را با خود نمی برند ....

 دیروز در ذهن می می ماند و نقش می گیرد

می‌آیند ...چون بهار و بهاری می کنند تمام برگهای تقویم را

و می روند..چون باد



اما چهار فصل را با خود نمی برند

می آیند با ملودی زیبای عشق

و وقت رفتن این نغمه ی شور انگیز را با خود نمی برند

تا در دلتنگی‌های مان ،اشعارمان ..

تا در رویاهای خیس شبانه‌‌مان بمانند

و ای کاش چنین نبود ...

 ای کاش با خود می بردند ارمغان بودنشان را

تا کمتر به خواب و خاطرات بر گردند ....




برچسب ها: دل نوشته، عاشقانه ها، رفتن و بودن آدمها، گذر زمان، خاطره، رویا،

تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1395 | 06:29 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

دیدمت در حریر مهتاب



♫♫

دیدمت در حریری زمهتاب

سرد و خاموش خفته بودی

یادم آمد که در صبح دیدار

از غروبی چنین گفته بودی

در دو چشمت طلوعی نهان بود

چون ستاره می دمیدی......

در شب بهت ویرانی من قصه های مرا

از سر شوق می شنیدی......




بی شکیبم بی قرارم

سر بپای جنون می گذارم

بی شکیبم بی قرارم

دل به در یای تو می سپارم


در بهاری که بی تو خزان شد

باورم شد دگر نیستی تو

خود نگفتی که من هم بدانم

کیستی تو.... چیستی تو



دیدمت در حریری زمهتاب

سرد و خاموش خفته بودی

یادم آمد که در صبح دیدار

از غروبی چنین گفته بودی


♫♫







برچسب ها: عاشقانه، به یاد مادر، حریر مهتاب، بسطامی، ایرج بسطامی، دل نوشته، برای مادر،

تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | 11:34 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


Image result for ‫فریاد بی صدا‬‎


چند وقتی ست توان نوشتنم نیست

واژه ها را می شناسم

جرات انتخاب ندارم ....

دلم پریشان است ...

می خواهم فریاد بزنم

فریادی بی صدا ...

هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما ..

گاهی حرف می زند

گاهی فریاد می کشد ..

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

به دنبال کسی میگردم که مرا بفهمد.

که بداند یک نگاه خسته ....

چه می خواهد بگوید .....













برچسب ها: عشق، عشق مادر، عاشقانه، مادر، فریادی در سکوت، سکوت، دل،

تاریخ : دوشنبه 24 خرداد 1395 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


ای وای بر من و ای وای بر روزگار من !

ای وای بر من که از دم حرف زدم و از غنیمت بودن دم !

اما قدرش ندانستم !

ای وای که سرچشمه ی مهر را دیدم و بسنده کردم به اندکش ..

وای از غفلتم !

لحظه ام رفت و تکرار نشد !

سرچشمه ی نگاه مهربانم از فوران افتاد و

در افق محو شد لبخندی که روح می بخشید و جان میداد !

و گذشت زمان و ....

میگذرد عمر





کسی هرگز نمی داند

چه سازی می زند فردا

چه می دانی تو از دیروز

چه می دانم من از فردا

همین یک لحظه را دریاب و
 آدم باش که فردا می شوی تنها

برچسب ها: متن زیبا، برای مادر، ارزش زندگی، عاشقانه، عشق زیبا، مهر مادر،

تاریخ : یکشنبه 9 خرداد 1395 | 06:51 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

               




قلب من پرنده ای ست 

اما آوازی

چزنام تو نمی داند !


دلم برای نوشتن تنگ شده

اما سخت است ...

 برای با تو بودن  دلتنگم مادر ..

کاش غم نبودنت  ، لحظه ای ، رهایم می کرد !

 

کنارم نبودی ! کنارت نبودم ..

اما برایم بودی ....!

یقین داشتم که هستی ..

انگار صدای نفسهایت را می شنیدم مادر !

 چقدر از این لحظه های نداشتنت وحشت داشتم..

و حالا چه راحت دیدم ندارمت !


بارها آمدم بنویسم اما نشد ...

ولی امروز ...!

ذهنم را رها کردم و بند بند انگشتانم را بکار گرفتم !

خود را آزاد گذاشتم !

     آزاد گذاشتن خود ، که نمی دانم در بند چیست!

من این روزها ، نمی دانم چه کنم ..

نمی فهمم.

نمی توانم.

نمی بینم.

نمی شنوم.

نمی گویم.



نمی دانم چگونه می گذرم!

فقط میگذرد و من میگذرم ...

براستی اگر بچه ها نبودند ..

اگر مدرسه نبود ...

باید چه میکردم مادر !



برچسب ها: عاشقانه، برای مادر، دلتنگ مادر، قلب عاشق، متن زیبا، نوشته ی قشنگ،

تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 05:15 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

روزت مبارک اول معلم زندگیم !



امشـب به یـاد تک تک ِ شب هـا دلـم گرفـت

در اضطـراب کهنه ی غـم ها دلــم گرفـت


انگار بغض تازه ای از نـو شکسته شد

در التهـاب ِ خیس ِ ورق هـا دلــم گرفت


از خواندن ِ تمام خبـرها دلـم بسوخت

از گفتـن ِ تمــام غــزل ها دلــم گرفـت


در انتظـار  ِ تا که بگیـرم خـبـر ز تــــو

در آتـش ِ گرفته سراپا ... دلــم گرفـت


اینجا منم و خـاطــره هایـی تمـام تـلــــخ!!

اقــرار می کنم در آمدم از پا ... دلــم گرفــت...


نه این که فکــر کنی دل از تــو کنده ام!

یا اینکه از محــال ِ تمنا دلــم گرفت!


از لحظه ای که خیـس شدم در خیال ِ تــو

آن دم که تنـگ شـدند نفــس ها دلــم گرفـت!


از ایـنـکـه بـاز تــو نـیسـتــی کنــار  ِ من !!

از ایـن که بــاز خسـته و تنـهــا ... دلــم گـرفــت!!


می خـواهـمت که بـار ِ دگــر گرمتر ز پیــش

می خـواهمت ببوسمت اما ... دلــم گرفـت!


تکــرار می کنم این سـطــرهای کهنه را

تکــرار می کنم که خدایــــا !! دلــم گرفــت!!!



مادرم .... امشب آمدم تا از عشق بنویسم

از مهر معلم ،از عاشقی کردن معلم ..

از راز پایدار تبادل نگاه ها در لحظه ی فراگیری

لحظه های تعلیم و تعلم ...

آمدم بنویسم ..اما تو در یاد آمدی و کمر حروفم شکست

بیاد تو افتادم اول معلم عالم هستی بعد از خدا ...

و اندیشه ام را غم فراقت قفل کرد ....

روزت مبارک اول معلم زندگیم ...!!



برچسب ها: مادر، عاشقانه، اول معلم زندگی، عشق، روز معلم،

تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 67 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه