|
با چشم دل سخن دل را بخوان
آنها که با سوختن خود عشق و شور را در وجود کدبانوی خانه شان روشن کردند آنها که سلامشان ،کلامشان ،نگاهشان بوی بهار می دهد .بوی مهر و مهربانی . آنها که در اوج خستگی ،رنج جسم و روح را به خانه نمی آورند و وانمود می کنند شادند . آنها که سراسر عاطفه هستند و عشق آنها که با نگاه دل به همدل و همراه زندگیشان نگریستند . به مردان عزیزی که : دانستند دلیل غم و اندوه همسرشان را و بی تفاوت نماندند . حس کردند سکوت خفته در کلامشان را درک کردند سنگینی نگاهشان را ...و شریک اندوه شان گشتند . آنها که به شریک زندگیشان به دیده ی دوست نگریستند ،به او عشق ورزیدند و عاشقانه دوستشان داشتند جانم تویی
زنده ی عشق توام عمرم تویی جانم تویی جـــز توام در دل نگنــجد دین و ایمانم تویی در دل عاشق فــروغ مهر و مه را یار نیست مـــاه تابـانــم تویی مهــــر درخشانـــم تویی رو به هر سو میکنم روی تو می آید به چشم رخ ز مـــن پنــهان مکـن پیـدا و پنــهانم تویی چرخ اگر بر بی سر و سامانی ام خندد چه باک سر ز چرخم بر تر است اکنون که سامانم تویی مــرهــم زخـم درونم جز شکر خنـد تو نیست دردم از ایــن بیشتـــر بـادا که درمانــم تویی ای بهــار حسن بی رویت چه حاصل از بهـار بــــوی گل لطـف چمـن سیـر گلستـانم تویی دوش «پرتو » گفتمش عنوان من پیش تو چیست گفت آنکه می شــــ ـود روزی به قـــربـانـم تویی پرتو بیضائی
نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : چهارشنبه 1 خرداد 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی یا علی
نوع مطلب : برچسب ها : یا علی، لیلی، مجنون، ابن ملجم، قلعه ی، خیبر، لینک های مرتبط : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی ![]() میلاد فخر بشر در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شد مـژده میـــلاد مـولا ، می کنــــد از غم رهـــــــایم زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد ![]() ![]() نوع مطلب : برچسب ها : میلاد امام علی (ع)، امیر المومنین، لینک های مرتبط : سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی
نوع مطلب : برچسب ها : خیام، عمر خیام، خیام نیشابوری، منجم، فیلسوف، رباعی، لینک های مرتبط : شنبه 28 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی خدایا
دیشب پنجره های احساسم را باز گذاشتم تا نسیم ملکوتی ات را بر مشامم استشمام کنم آیا لایق این مهمانی عرفانی در زیر باران رحمت آسمانت بودم ؟ نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی
دیوار احساسم را کوچک مپندارید حقیرش نشمارید...... به ظاهر عادی چه دشت وسیعی از عاطفه خفته است دشتی که عمقش به بینهایت می رسد و گرمی مهرش به مهر عالم فروز نوع مطلب : برچسب ها : کلام عاشقانه، دیوار، احساس، مهر، دشت عاطفه، لینک های مرتبط : جمعه 27 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی چیست این آتش سوزنده كه در جان من است ؟ چیست این درد جگر سوز كه درمان من است ؟ از دل ای آفت جان صبــر توقـــع داری مگر این كافر دیوانه بفرمان من است آنچه گفتند ز مجنون و پریشانی او درغمت شمه ای ازحال پریشان من است ماه را گفتم و خورشیـد وبخنــدید به ناز كاین دو خود پرتوی از چاك گریبان من است عالمی خوشتر از ان نیست كه من باشم و دوست این بهشتی است كه درعالم امكان من است آمد و رفت و دلـم برد و كنون حاصـل وصـل اشك گرمی است كه بنشسته بدامان من است كاش بی روی تو یك لحظه نمی رفت زعمر ورنه این وصل كه باز اول هجران من است اندر این باغ بسی بلبل مست است عمــاد داستانی است كه او عاشق دستان من است ![]() نوع مطلب : برچسب ها : خراسانی، عماد، آتش سوزنده، عماد خراسانی، لینک های مرتبط : پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی ![]() شبی رابامن ای ماه سحرخیزان ، سحرکــردی سحر چون آفتاب از آشیان من سفر کـــردی هنـــوزم ازشبستان وفا بوی عبیـــر آیــد که چون شمع عبیرآگین شبی بامن سحرکردی صفاکردی ودرویشی ببوسم خاک پایت را که شاهی محتشم بودی وبا درویش سرکردی چو دو مرغ دلاویزی به ننگ هم شدیم افسوس همای من پریدی ومرا بی بال و پر کردی تو کز آبشخور نزهتگه افلاکیان بودی چرا برمرغکی خاکی وزندانی گذر کردی مگراز گوشه ی چشمی دگر،طرحی دگر ریزی که از آن یک نظر بنیاد من زیروزبر کردی به یاد چشم تو انسم بود با لاله ی وحشی غزال من مرا سرگشته ی کوه وکمر کردی به گردشهای چشم آسمانی از همان اول مرا درعشق از این آفاق گردی هاخبر کردی نوع مطلب : برچسب ها : شهریار، آفتاب، مهر، شعر عاشقانه، لینک های مرتبط : چهارشنبه 25 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : فروزنده غیاثی ![]() کجا خفته ای ای بلند آفتاب برون آی و بر فرق گیتی بتاب نه اندر خور توست روی زمین ز جا خیز و بر چشم دوران نشین کجا مانده ای، روح قدسی سرشت به چارم فلک، یا به هشتم بهشت؟ به یک گوشه از گیتی آرام توست همه گیتی آکنده از نام توست» بزرگ باد نامت ای بزرگ مرد ایران زمین! بلند باد سایه سار اندیشه نابت و شگرف باد وسعت باورت! تمام
لحظات و ثانیه های تاریخ، گواهی می دهد که تو افتخار بزرگ سرزمین بزرگان
هستی، که هر چه زمان از تو دور می شود، تو تازه تر می شوی. تو هرگز در برابر سیاهی ها سر خم نکردی و برای ایستادن در برابرشان، گاهی «زال» آفریدی و گاهی «رستم». گاهی کودکی را در دامن سیمرغ پروراندی و گاهی فرشته ای را همراز خوبان کردی. ز شهنامه، گیتی پر آوازه است جهان را کهن کرد و خود تازه است تویی دودمان سخن را پدر به تو باز گردد نژاد هنر این شعله های گرم و روحانی بزرگان این سرزمین است که جاده های فردا را در آینه تجربه برای آیندگان ترسیم می کنندو خاطره های گذشته را حال و هوای دیگر می دهند. «ز بهر پادشاهان جهانخوی نبینی همچو فردوسی سخنگوی به نور رای کز شهنامه افروخت شهان را پادشاهی کردن آموخت» فردوسی، شاعری است که با خنده هر مظلومی، شاد می شود و با اندوه آنها، جامه سیاه بر تن می کند. او
از هنر و شعر و احساس، بناهایی ساخته است که هیچ توفان سختی، نمی تواند
خرابش کند و هیچ حادثه ای نمی تواند از یادها و خاطره ها پاکش. «بناهای آباد گردد خراب ز باران و از تابش آفتاب پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نباشد گزند». فردوسی، نقاشی است که با زبان خامه، تاریخ می آفریند و از هر رنگ عشق و تنفر در آن به کار می برد. زنده باد یادش و درخشان باد نامش که بر فراز تاریخ می درخشد . او که به احترام نام مولایش می سراید : «جهان آفرین تا جهان آفرید سواری چو رستم، نیامد پدید» به احترام نام مولایش بود که دیباچه شاهنامه را به نام نامی اش مزیّن می کرد: منم بنده اهل بیت نبی سراینده خاک پاک وصی برین زادم و هم برین بگذرم چنان دان که خاک پی حیدرم اگر چشم داری به دیگر سرای به نزد علی و نبی گیر جای دمیده بود وجود جاری اش، از برکه ای زلال که هیچ گاه غبار حقارت نپذیرفت حقارت
دریوزگی از غلامان «تُرک»؛ غلامانی که با نهاد حقیرانه خود، او را که
خورشید بود، حقیر می خواستند؛حقیر، مثل تمام قصیده سرایان، مثل تمام آنها که گوهر کلام را به حذف دربارها، می فروختند.مُریدملا علی (ع) را که دم از مناعت رستم می زند، چه جای دریوزگی غلامان!هشتاد سال، دل به کرم مولایش سپرد تا خداوند، عظمت هزارها سال جاودانگی را به نامش عنایت کند؛ نامی که تندباد حوادث روزگار، کتیبه جاودانگی اش را نتوانست گزندی برساند و روز به روز به تسخیر دل ها می پردازد! نامی که عظمت و شکوهش را نه تنها «شاهنامه ، بلکه تمامی «دیوان»ها می ستایند. نامی که حکمت جاودانه اش را آیینه اندیشه روزگاران کرده است. |
||||||||||