http://s5.picofile.com/file/8121707700/nyiS6T_1398537557.jpg





صـدای پـای بـهار می آیـد ...

 

 

شکوفا کن ،  

گل سرخ پنهان جانت را  

بهار را باور کن 

و بنگر، 

ستاره باران آسمانت را ..










تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات






راز بی پروائی پروانگان در چیست ؟





سوختن بهای قرب است

چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند

عاشقان پروانه وار بال به آتش می سپرند و


در اتصال به نورالانوار، خود سراپا نور می شوند


 و پروانگان شیدا بال در گلستان آتش می گشایند


تا به دروازه های عالم قرب رسند و


و راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بجویند


آن  که آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش گشاید؟؟!!



ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد


این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبر شد خبری باز نیامد





برچسب ها: دل نوشته، شمع و پروانه، راز عشق، سوز عاشقانه،

تاریخ : یکشنبه 9 فروردین 1394 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


بهار تجدید حیاتی دوباره است
بهار رویش زندگی ست
و این حقیقتی است ملموس اما
گاهی بهار در عین نشاط
 غمی با خود داره که
دل را به فغان میکشه و زبان را به سکوت !
گاهی ترنم صوت بلبل و نوایی دلنشین
از سری پرشور خبر میده یا دلی درد مند ...!
چنان به اوج میرسی که
در حیرت می مانی چه کنی !
بخندی یا نم چشمت را پنهان سازی !
سخت است در جمع خندیدن و در دل گریستن !
بهار عمرت را مینگری که به زمستان رسیده و
بهار دلت را ،که خزان ندیده !
فریاد از این روزگار و
امان  از این دل بیقرار !
و وای
از چشمی که هنوز غرق انتظار است .....







دیگران در کار دنیایند و من در کار دل

نیست دوشم زیر باری جز به زیر بار دل


در دل دنیا پرستان کیمیای مهر نیست

آزمودم  یار آب و گل نگردد یار دل


تا مگر عاشق شود در دیده جایش داده ام

ورنه دل بیزار من گشته ست و من بیزار دل


تا نبندی چشم ظاهر روی دل را ننگری

دیده ی بسته ست اینجا در خور دیدار دل


هیچکس جز عشق پاس دل نمیدارد نگاه

وای بر ما گر نبودی عشق هم غمخوار دل


گفته ی دل را "امیر" از خون دل باید نشان

تا سخن رنگین نباشد مشمرش گفتار دل








می بینی بهار!!

تو غرق پرده های رنگارنگ  هستی و شادی آفرین 

و من ماتمزده ایی زار و حزین !

می خواهم ببینمت به همان زیبائی!

به همان قشنگی  لحظه های انتظار

می آیم آرام کنار پنجره ...می گشایمش

 عبور نسیم را روی گونه هایم حس میکنم

اما بهار ! انگار تو را نمی بینم...

نمی فهمم چرا گونه هایم خیس شده است

می خواهم رها باشم

رها  مثل یک قاصدک کوچک تا موهایم در باد تکان  بخورد

چشمهایم را بیشتر می گشایم

میخواهم ببینم آسمان چه رنگی است ..

ولی ! آه از این دل تنگ !

آه از این دیدگان اشکبار !

راه تماشا گرفته است ...



برای دیدن روی نگار دلتنگم

برای رفتن تا کوی یار دلتنگم


خزان زده ام پشتم زغم  خم است

برای دیدن فصل بهار دل تنگم


نوای نای من از غم به بغض همراه ست

قسم به گریه بی اختیار دل تنگم


نشسته ام به ره و بهر غمی مبهم

برای همرهی ات بیقرار  دلتنگم


بیا و مگذار که بمیرم در این ابهام 

قسم به لحظه لحظه ی انتظار دلتنگم



می بینی بهار !

گاهی

باید آرزوهایت را

مثل قاصدک

بگذاری کف دست

و بسپاری  به دست باد

شاید میخواهند سهم دیگران شوند ...






برچسب ها: دل نوشته، دلتنگم بهار،

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


و بر آمد بهاری دیگر

مست و زیبا و فریبا ، ای دوست !

باغ و دشت غرق گل است

سوسن و لاله و سنبل !

چه نکوست !!


همه ارزانی تو ،

همره باد بهار

چون تویی جان بهار !

 







 متن های تبریک نوروز, پیامک تبریک عید نوروز به همسر

برچسب ها: عید94، نوروز مبارک، پیام تبریک سال جدید،

تاریخ : جمعه 29 اسفند 1393 | 02:25 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
Image result for ‫صدای پای بهار‬‎





می خواهم  با گوش دلم بشنوم ترانه ی  بهار  را









صـدای پـای بـهار می آیـد ...


می خواهم به نیابت از نیاکانم کلاه سفید خانه ام را بردارم

تا بنفشه های خفته در خاک برویند و فضا را غرق جلوه ی خدا کنند

می خواهم زمستان را به دل بهار سپرم شاید این بهار بتواند

اندوه نداشته ها و کوچ کردن دوستان را برایم  تسلی باشد

می خواهم بتکانم جامه ام را ،خانه و کاشانه ام را

از خاکسترهای تلخ غم گرفته ی زمستانی ..

می خواهم  زمستان را به دل بهار سپرم.

زمستانی که  با همه ی  زیباییش سرد سرد بود

می خواهم زمستان برود و جایش را به فصل گل و شکوفه دهد

 شاید بهار بتواند خنده رادر جمع به لبها آورد






می خواهم جلا بدهم چشم هایم را از غبار غم های زمانه

می خواهم  بشنوم صدای پای بهار را

می دانم پشت در است !

می دانم نسیم می آید

 و از لابلای پنجره آرام می رساند حضورگل آفرینش   را







از دل پرخون بلبل کی خبر دارد بهار
هر طرف چون لاله صد خونین جگر دارد بهار

شاهدان غیب را بی پرده جولان می دهد
منت بسیار بر اهل نظر دارد بهار







مکن ای گل جفا با بلبل خود اینقدر ،ترسم
رود از باغ و نتوانی تهی دید آشیانش را




بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید

عطر نرگس، رقص باد
نغمه و بانگ پرستوهای شاد


خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار



صـدای پـای بـهار می آیـد ...


منتظران بهار! بوی شکفتن رسید
مژده به گل‌ها برید، یار به گلشن رسید

لمعه مهر ازل، بر در و دیوار تافت
جام تجلی به دست، نور ز ایمن رسید

نامه و پیغام را رسم تکلف نماند
فکر عبارت کراست معنی روشن رسید

زین چمنستان کنون، بستن مژگان خطاست
آینه صیقل زنید دیده به دیدن رسید

بیدل از اسرار عشق، هیچ کس آگاه نیست
گاه گذشتن گذشت، وقت رسیدن رسید



صـدای پـای بـهار می آیـد ...


برچسب ها: عاشقانه های بهاری، صدای پای بهار، فصل رویش،

تاریخ : دوشنبه 25 اسفند 1393 | 12:25 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




زمستانی دیگر  دارد می رود و در این گذر
اگر دلت را سبک نکنی
اگر با درخت های بی برگش به بی برگی نیندیشی  ...
اگر با غروب سخت و غمگینش  هم دردی نکنی ...
نمی توانی  فصل های دیگر راحس کنی
احساست را گم می کنی ....


صـدای پـای بـهار می آیـد(تصاویری <a href="http://tehrankids.com" >زیبا</a>ی گلهای بهاری)




باز آمدم دوستان !

به لطف و مهر و یاد شما خوبان باز آمدم !
آمدم تا بگویم… خوبم. نفس می کشم…
هنوز شعر می خوانم… شعر می گویم….. می نویسم ...
با صدای خش خش جاروی رفتگر… با صدای غمگین درویش رهگذر…
 با صدای باد… با دیدن رقص نی در نیزار
با صدای باران و چک چک آب باران ...
با صدای قدم های خسته ی مادری که
 سایه ی  خمیده اش آنقدر درد دارد که برای شاعر شدن کافیست ...
آمده ام تا ببارم !
وبا هر بهانه ای این روزها می بارم ...
با هر جوانه ایی که می روید
با هربرگی که  از شاخه فرو می افتد ...
و با هر پرنده ای که می خواند ...
با آوای  بارانی که لطافت می کارد
و ...
با هر نسیم خنکی که به صورتم می وزد ...
زنده می شوم ...
و امید دارم به خدایی که
هیچوقت از ما آدمیان نا سپاس نا امید نمی شود

بیا با من باش


بیا هم ترانه ی دل بی ترانه ام !





برچسب ها: دل نوشته، بیا هم ترانه ی دلم، مهر دوست، بوی بهار،

تاریخ : دوشنبه 18 اسفند 1393 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



آنچنان زی که چو از حادثه بر باد روی


حسن معنی نگذارد که تو از یاد روی

 

 

 


یک شهر بی‌تو رنگ زمستان گرفته است
سرما دوباره بی‌نفست جان گرفته است


اینجا دل تمامیِ پس كوچه‌های شهر
در سردی حوالی زمستان  گرفته است

 
باران نمی‌زند كه ببارد غم تو را...
بر خیز ببین  حال و هوامان گرفته است

 
این آسمان تیره ی سر د و عبوس هم....
انگار ماه را به گروگان گرفته است

 

سلام یاران و دوستان همدلم


با پیامهای مهرتان  می خواستم شروع آمدنم همراه با ترانه ی بهاری باشد


اما چکنم که ساز دلم بوی غم گرفت و در سوگی نشستم  که نه وقت آمدنش بود


غم مرگ خیر اندیش خستگی ناپذیری که نه تنها من را


بلکه شهری را در ماتم فرو برد


امینی که امین دلهای طالب و عارف بود


امینی که بارها منشأخدمت خالصانه به مردم این شهرستان شد و


گل لبخند را بر لبان اهل علم این دیار محروم نشاند





دیروز باز چشمانم غریبانه گریست

 

عاشق تر از هرروز دلم لرزید و دیدگانم بارید 


دیروز لرزش اشک هایی را دیدم که سوزنده و آرام

 

بر گونه های منتظرم  می بارید

 

دیروز آمده بودم تا باز میزبانش شوم

 

 آمده بودم تا چهر ه ی مهربانش را ببینم

 

تا دوباره لبخندش را به دخترکان گلم نشان دهم

 

تا برایش شعر بخوانند

 

تا با عشق بگویند : پدر بزرگ ! دوستت داریم

 

تا به رویشان لبخند زند و پروازشان دهد بسوی

 

دشت بیکران دانش و پژوهش ...

 

دیروز  منتظر صدای گامهایش بودیم

 

تا از لبش ترانه ی مهر بشنویم ...

 

نمی دانستیم نهایت انتظارمان ختم می شود

 

به بی فروغی چشمان پرفروغش ...

 

به پرنده شدن روحش که چقدر  آرام  و رها پرگشود

 

درپهنه ی آبی آسمان و ما تنها توانستیم با اشک

 

از سما نظاره کنیم سمائی شدنش را ...

 

روحش شاد که عطر خوش یادش قرار دل بیقرارمان شد




Image result for ‫شمع عزاداری‬‎


امین دل اهل کویر !

ای آرمیده در زمهریر سرد و سکوت !

ای ماه در محاق رفته !

ای پاک دل مهربان!

برخیز و ببین غم خفته در نگاه

مردم ماتمزده ی این شهر را

اینجا نه جای توست

و اینوقت نه وقت فراق توست

برخیز و بشنو آوای غمبار نی نیزار کویر را

برخیز و ببین

در و دیوار تو را بنام صدا میکند

برخیز و ببین که

چگونه به مهربانی یک دوست

از تو سخن می گویند

پدر مهربان !

برخیز و ببین سکوت پر از اندوهشان را

هنوز ز بیستون شهر آفتاب

صدای تیشه های مهر تو طنین انداز است

برخیز رهگشای وادی علم و دانش !

ببین شکوه قامت عشق

را که در کوچه ،پس کوچه های این دیار

در غم فراق یار می گرید …..




برچسب ها: علی اکبر امین خیر ماندگار انار، مرگ بزرگان،

تاریخ : چهارشنبه 6 اسفند 1393 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات























      






ادامه مطلب برچسب ها: خدا حافظ دوستان،

تاریخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 11:13 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
سی و یکمین سال تولدت مبارک پسرم





      


















پسرم ،گل بسرم

عکس زیبای طفولیُت تو

نقش گرفته درقاب ،رو در روی من است

میزنی خنده به من ،

دل پاک تو کجاست ! من ندانم که خدا میداند

من شدم غرق دو چشمت  که زقاب

خیره گشته ،  نگهت سوی من است

می پرد مرغ خیالم یکسر

رو به ایام جوانی که کنون

بودن ثانیه اش ، بهترین هدیه

به  این  دیده ی  کم سوی من است

می شود دشت خیالم روشن

میروم مست و خرامان یکدم

زلف مشکی و پریشان در باد

با تو هستم خوشحال

هردو شادیم چو کبوتر آزاد ..

ولی امروز چه هستم پسرم !

چشم  بی نور ،جسم رنجور

غرق برفی که به تار و خم گیسوی من است

پسرم تاج سرم !

تن انسان چو درخت است و بهاری دارد

و بهارش چو بسر رفت شکاری دارد

من بهارم به خزان گشت و بدانم یک روز

می روم سوی زمستان و نهایت نیستی

همچو یک قاصدی از خاک   در کوی من است

ولی امروز....امید جانم !

گرچه خود نقش پدر داری و

یک ماه پسر داری و غرق شوری

لیک چشم دل من بعد خدا سوی شماست

تو که دل بند منی ،عمر منی ، نابترین سوژه ی لبخند منی

زخدا می خواهم کم کند عمر مرا

که دهم هدیه به تو !

که نمیری هرگز

تا بخندی مادر !

چون که هر لبخندت

بهترین مرغ سخنگوی من است


فروزنده --93/10/30













صدرای قشنگت آمده تا تولدت رو تبریک بگه

بابا سهیل تولدت مبارک !









گلی در آغوش گلی دیگر


پدر زیبا پسر زیباتر از آن
شبیه غنچه و گل هر دو خندان

بخند ای گل که لبخند تو زیباست
نگاهت مثل یک دختر فریباست

مبارک بادت این فرخنده فرزند
نمک میریزد از این حبه ی قند

الهی دولتش پاینده باشد
شبیه حال او آینده باشد

الهی دشمنش شرمنده باشد
نگون بختی شبیه بنده باشد

به خود گفتم خلایق هر چه لایق
تو هستی بهترین بین خلایق

به احسنتی دلم را شاد گردان
مرا شرمنده ی صهبا مگردان

.......... جمعتان پرهام و پدرام یا علی.
......

صهبای بیدگلی


سپاس آقا صهبا

شاعر خوب بی همتا








سهیل پنج ماهگی


صدرا پنج ماهگی


ببین  صدرا رو  ...مثل خودت ناز و قشنگ !








چقدر دنیای کودکیت زیبا بود مادر !










و تشکر  از  خاله لیلی مهربان




این هم هدیه ی قشنگ همکار خوبم آقای خاموشی

















ادامه مطلب برچسب ها: تولد سهیل، سهیل قنادزاده، شعر مادر،

تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

بگذار فریادت کنم مادر !





دلم گرفته بیا پاره ی تنم مادر

بهانه گیر شده ام ،بگو چکنم مادر


مباد دمی که بیاد نیارم گل رویت را

بیا که بوی خوشت شده عطر تنم مادر


بیا که هرشب بیاد دستانت

به تار موی خود م ،شانه میزنم مادر


شبیه کودکیم شده ام  ببین چه بی تابـم

به شوق تو میخوابم و ز شب دل نمی کنَم مادر


بیا و زشور عشق بگو قصه ایی تازه

بیا بخوان که تشنه ی شنیدنم مادر !




گاهی دل را تاب ماندن نیست و زمانی عمر را

این روزها به دنبال فکری مبهم دلم گرفته و دلتنگ رفتن است ...

و پیامدش بخاطرم می آورد  این ترانه ی قدیمی را

 آهنگ زمان جوانی خودم :


دلم تنگه برای گریه کردن ...

کجاست مادر ،کجاست گهواره ی من !

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست






این لحظه به تو نیاز دارم مادر !

به گرمی آغوشت ،به نگاه مهربانت !

می ترسم مادر !

کلام خواهر غم به دلم نشانده !

کلامی که حکایت از تکیده شدنت داشت

وچشمانی که  با اشک خبر داد : مادر ! این روزها حکم مهمان دارد !

او درست میگوید مادر !

مادر همیشه مهمان است و حیف که فرزند قدر نمیداند این مهمان باارزش را

میهمانی  که میزبان آرزو دارد هرگز نرود ...

میهمانی که خدا کند همیشه باشد ..

مادر ،ستاره ایست که در آسمان تاریک هر محفلی می درخشد

همدمی ست برای بی همدمی ها 

همدلی ست در اوج تنهائی ها

هستی بخشی ست که برای فرزند جان می دهد


من هم مادرم مادر !

هنوز تصویر چشمان اشکبارت را هنگام مرگ مادر بزرگ فراموش نکردم

هنوز در خاطرم هست چندین سال لباسهای او را

 پنهانی می بوئیدی ،می بوسیدی و می گریستی

و من دور از چشمت  با اشک تماشا میکردم

آن روزها کودک بودم و صفای عشق را تا این حد نمی شناختم

حال می فهمم که بوی لباست عطر خوش عاطفه دارد

عطر عشق دارد ،شور دارد ،طعم زندگی دارد مادر !


خدایا این عطر را از من نگیر !






بگذار فریادت کنم مادر !


تا دیده ام به روی جهان باز شد، زشوق

لبخند مهربان تو جا در تنم دمید

فریاد حاجتم چو برون آمد از گلو

دست نوازش تو به فریاد من رسید


 ای دل نگران که چشم هایت بر در...

                                    ای مایه ی مهر و ای ندای مهر هم در سر ...

                                   جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق

                                     مظلوم ترین عاشق دنیا       ! مادر




ادامه مطلب برچسب ها: مادر، عشق، عاطفه، مهرمادر، دلتنگ مادر،

تاریخ : جمعه 26 دی 1393 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

شبهای دریایی

تو میدانی ای خدای من




کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
نه ابری تا گریدم بر دل






دلی دارم بی تو سرگردان
در او باشد آتشی پنهان

چو از این آتش دل بود خندان
که به کار او مانده ام حیران





کجاباشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
که آهنگی خواندم از دل






زداغ این آشنایی ها،این جدایی ها
بنگر که به جان شعله ها دارم

که تورا به جهان آشنا دارم
من ترا دارم

یار





ز گریه چشمم چو دریا شد
کسی درمن بی تو تنها شد

نه آوایی درشب ساحل
در این غربت مانده ام با دل





تو در جانم قصه ها خواندی
چو قصه در یاد من ماندی

غم عشقت را در صدا دارم
ز تو هر شب این ناله ها دارم






تو میدانی ماجرای من
تو میدانی ای خدای من

تو پاکی چون خصلت دریا
تو میدانی غربت دل ها






کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
که آهنگی خواندم از دل


برچسب ها: ماجرای دل، مختاباد، شبهای دریایی،

تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | 12:41 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنیت باد







عترت آمد اندرین آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

هر رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد






مژده بده که بهاره ، گونه ی گل تر شد
از نفس خوش یارم دنیا معطر شد

آینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو




چشم ستاره ها روشن ،ماه ما  تابیده
قاصدکها رو خبر کن ،مژده بده عیـده

پنجـره رو وا کن ،  خدارو پیــدا کن
با چشم دل امشب ،ماه رو تماشا کن


آئینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو




تازه کن لبخند شوق ،نوبت غم طی شد
دف بزن ،افسانگی کن ،باده پر از می شد

ازشوق این دلدادگی همسایه ی مجنونم
از فرط این دیوونگی دلتنگ بیابونم

آئینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو






برچسب ها: تولد پیامبر، میلاد امام صادق،

تاریخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 12:47 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




بیائید با هم مهربان باشیم 


یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس

واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟

واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس

خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس

خسته از دل ، خسته از این دست دل
ای خوشا دل های دور از دسترس





بیائید همدیگر را ببینیم ،بیائید برای یکدیگر ارزش و احترام قائل شویم

بیائید انسانیت را باور کنیم ،بیائید طلبکار هم نباشیم

بیائید خودمان را دوست بداریم تا راهی باشد برای دوست داشتن دیگران

بیائید آئینه ی یکدیگر باشیم :

هم قشنگی ها را ببینیم ،هم زشتی ها را







زندگی چون گل سرخی است

  پر از خار و پر از برگ

   وپر از عطر لطیف

    یادمان باشد اگر گل چیدیم

     عطر و برگ و گل و خار

    همه همسایه ی دیوار به دیوار همند








چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

خنده ی پنجره زیباست اگر بگذارند

 

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

سند عقل مشاعی است همه می دانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 

روستا زاده ام و سبزتر از برگ درخت

وسعتم سینه صحراست اگر بگذارند

 

دل درنایی من این همه بیهوده مگرد

خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند

 

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند.

 


برچسب ها: دوستی ها، مهرو مهربانی، آینه، عاشقانه، زندگی، شعر اگر بگذارند،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه