تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان




http://s5.picofile.com/file/8121707700/nyiS6T_1398537557.jpg





 

 










تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات









چند روزی ست  بشدت احساس خستگی میکنم
با اکراه به مدرسه میرم .شاید بخاطر مشغله ی زیاد و
 جابجایی منزله که نگذاشت طعم تعطیلی عید رو حس کنم .
امروز هم همین حال و روحیه را داشتم
ساعت 7/20 دقیقه رسیدم جلوی در مدرسه

کسی نبود و پیاده رو خلوت ..از ماشین پیاده شدم
و تصمیم گرفتم غمهارو بگذارم تو خیابون ...
با صلابت حرکت کردم به طرف درب آموزشگاه ...
یک مرتبه دانش آموزی با سرعت از مدرسه اومد بیرون ...
چند شاخه گل محمدی تو دستش بود .........
میخواست از دوستش سبقت بگیره در بذل عشق !
لبخند به لبش بود و آروم اومد جلو : سلام خانم !
گلهارو داد به من و کیفم رو گرفت تا کمکم کنه !
گرفتمش تو بغل و بوسیدمش و تشکر کردم
و از دوستش نیز هم !
و
و
و
تمام خستگیم رفت
و
و
و
غرق انرژی شدم و یاد کودکی خودم افتادم که با عشق
 
گلهارو به نخ میکشیدم و دوان دوان میرفتم تا به معلمم هدیه کنم !!

چه شغلی از این زیباتر که بدونی حاکم دلهایی !

دریابی چشمی به راهته

دیده ایی منتظر نگاهته تا اولین باشه برای  دیدنت !

برا ی کمک کردنت ،برای سلام دادنت !

معلم مهربان ! قدر خودت را بدان !





برچسب ها: یک خاطره، عشق معلم، شغل معلم،

تاریخ : یکشنبه 30 فروردین 1394 | 08:04 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




من خودم بودم






من نه عاشق بودم






من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید





گندم کردستان را دلالان به یغما بردند


من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید



Image result for ‫پنجره ی باز رو به بهار‬‎


من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود





من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید




آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست







من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهی ست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست







روزگاریست غریب

تازگی میگویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج








من چه خوشبین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود


جبران خلیل جبران





برچسب ها: جبران خلیل جبران، من خودم بودم،

تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 08:12 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


نایت اسکین



 ای امید دل من کجایی
همچو بختم کنارم نیایی
آشنا سوز و دیر آشنایی
یا بلای دل مبتلایی
بی وفا ، بی وفا ، بی وفایی





تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی

تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی






چه خواهم از تو جز نگاهی
چه خواهی از جانم ، چه خواهی

ندارم جز عشقت گناهی
ندارم جز عشقت گناهی




بر سیه بختی من گواهی
چون دو چشم مستت ، دل سیاهی
کو به غیر از آغوشت پناهی


آتشی سرکشی ، فتنه جویی
آفتی خانه سوزی ، گناهی
عشق من ، جان من را چه کاهی


ماه من ، مجلس آرا ، تویی تو
عشق من ، شادی افزا ، تویی تو
روشنی بخش دل ها ، تویی تو
راحت جان شیدا ، تویی تو
سرگران از چه با ما ، تویی تو




نایت اسکین

برچسب ها: شور امید سالار عقیلی، عاشقانه ها،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


ღعکسهای متحرک عاشقانهღ



عشق نا فرجام


ســر به رسوائی زند این عشـق نافرجـام مـن 

عاقبت خواهد شکست این باده و این جام من


من نمیـدانم چه دردی بود، در آن چشم مسـت 

کاین چنین بی باده و بی جام، بر جانم نشست


گــرچه درآغاز، او یک آشــنای ســاده بود 

لیک گفتارش شبیه عاشقی دلداده بود


راز سنگین و عمیقی بود در آن گفتگو

تا بجنبیدم خــرابم کرد،آن راز مــگو


بر فراز خانه ی  دل ناگهان پرواز کرد 

کار تخریب بنا،با واژه ها آغاز کرد


موج شد،گرداب شد،نشنید فریاد مرا 

همچو یک آتشفشان، سوزاند بنیاد مرا


از کدامین ابر این باران به سر تا پام ریخت 

مرغ باران خورده در ظلمت، چسان باید گریخت؟


این چنین آتش کدامین فتنه برپا می کند 

سوختن را با چه تحسینی تماشا می کند


این چنین مستی که با ژرفای تن آمیخته 

گوئیا عشق است، جان خون به رگها ریخته


گرچه می بینم شکست آرزو در جام می 

باز تردید است بر این عشق آری یا که نی ؟



ღعکسهای متحرک عاشقانهღ

برچسب ها: غزلی عاشقانه، عشق نافرجام، عاشقانه ها،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

ღعکسهای متحرک عاشقانهღ



 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

باز هم با او

باز هم برای او

باز هم به پای او

هستی من فدای مادر

می دهم جان برای مادر

تا بمانــــد

  تا بتــــابد

همچو خورشید

  نور فشـــاند

با طلوعی جاودانه


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

لبخند قشنگ مادرم ذاتی بود
با طعم خوش بنفشه ها قاطی بود

هربار که می نشست در کنج حیاط
مانند بهار غرق ِ خیّاطی بود


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



دستان ظریف او چنان گوهر بود
هرپنجه ی او چوتاج ما را سر بود

بود نرم و لطیف و غرق در کار و هنر
یک قاب قشنگ زحیٍ مهر گستر بود





 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 یک یاس سپید در دل ِ دفتر بود
در باور رودخانه ها گوهر بود

آنکه نفسش بوی گل و باران داشت
در صفحه ی زندگانی ام مادر بود


 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com




 مشق شب چشمان ِ مرا از بر بود
سر فصل ِ خوش ِ بهار سرتاسر بود

وقتی که شکسته دل غزل می گفتم
خواننده ی شعر های من مادر بود





هدیه ی قشنگ خانم محمد لو  : سپاس !




برچسب ها: برای مادر، روز مادر، مهر مادر،

تاریخ : جمعه 21 فروردین 1394 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

          ღعکسهای متحرک عاشقانهღ


ღعکسهای متحرک عاشقانهღ


ღعکسهای متحرک عاشقانهღ


چقدر دل انگیز است میلاد نور

       تولد عشق

         تولد دختر عشق

           تولد همسر عشق

           تولد مادر سلسله عشق

         و چه زیباست تبریک تولد این همه عشق، به مالکان اصلی  عشق



                                    ღعکسهای متحرک عاشقانهღ


                                                                                                                                       

                                   به مرکز رویش عشق                                                       


   ღعکسهای متحرک عاشقانهღ        مـــــادر....    ღعکسهای متحرک عاشقانهღ


                                                          ღعکسهای متحرک عاشقانهღ

                 

   به مادرانی که گل باغ خدایند ....     

     به آنها که معنی ایثارند و لبریز از عطوفت ...

             هستی ساز و مهر پرورند و مهر گستر .

                             و معنی بودنند و لایق ستودن. 

     شگفت ترین موجود خلقت و لطیف ترین گل بوستان هستی


   مادرم ای سر چشمه ی مهر و عاطفه  روزت مبارک!!

ღعکسهای متحرک عاشقانهღღعکسهای متحرک عاشقانهღღعکسهای متحرک عاشقانهღ
     

برچسب ها: روز میلاد نور، روز مادر، روز زن، تولد حضرت فاطمه،

تاریخ : جمعه 21 فروردین 1394 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


رفت آنکه دانه می ریخت برای پرنده ها






رفت آنکه دانه می ریخت برای پرنده ها
خالی ست جایش پشت پنجره ،جای پرنده ها

آنقدر بال زدند و گریستند در پی اش
 اما نداشت اثر، هق هقٍ صدای پرنده ها

دیگر ببند پنجره ها را تو  منتظر نمان
رفت او که می شنید ز دل، ایمای پرنده ها

گویا  خسته بود ز دنیا و رنج بی امان آن
چون پر کشید ناگهانی و رفت از سرای پرنده ها

رفت باغبان مهر و رها شد در آسمان
جز اشک نماند و آه،  درنوای پرنده ها

غم دیده می شود به چشم مریدان درگهش
انگار که بسته اند به زنجیر ، پای پرنده ها

ما مانده ایم و سکوت و دیدگانی پرز اشک
افسوس مانده وتلخی داغ ناخدای پرنده ها



فروزنده غیاثی --فروردین 94



چهل روز از غروب  ستاره ی پر فروغ دشت ایثار گذشت  .

اوکه
وجودش باران کرامت بود و دلش دریای عشق
و

 خلوتش ناگهانی


او که با محبت بذر عشق می پاشید و راه دانش را هموار می ساخت

وبا محبتی خالص  مهربانی را گسترده می خواست و انسانیت را ستایش می کرد

او که سرود زیبای یاری رساندن بر قله های رفیع علم وعشق را

بی هیچ ادعا و بی هیچ چشم داشتی فریاد می کرد

هنوز بر این باوریم که هست چون
حضورش  نماد عینی شرف و مفهوم بخشایش بود

روحش شاد و یادش گرامی باد




تاریخ : پنجشنبه 20 فروردین 1394 | 08:48 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

فریاد کوی چشم انتظاران !




خانم منیره ی شعاعی زنی باذوق ،

مادری دلسوزو مهربان  ،یکی از ساکنین کوی چشم انتظاران مهر فرزند ،

آسایشگاه سالمندان کهریزک است که سرودن شعر را از این خانه تجربه کرد .

شعر تنهایی اش سراسر فریاد است ....فریادی که

هردلی را بدرد می آورد ...خرداد 90 جوابیه ای برایش فرستادم


مادر غمزده ام چه تلخ گفتی :


دست هایم چه پیر و فرتوت اند
دست، نه! دسته های تابوت اند

روزی این دست ها جوان بودند
نازک و نرم و مهربان بودند

مانده امروز از آن همه پاکی
زان همه چیرگی و چالاکی

پوستی تیره و چروکیده
استخوانی تکیده، پوسیده

شده نشخوارِ یادها، کارم
خویش را این چنین می آزارم

گاه زین پیر مانده در زندان
یاد کی می کنند فرزندان

گاهی از من سراغ می گیرند
لیک اما ز دیدنم سیرند

سرد و نامهربان و ناهنجار
رفع تکلیف می کنند انگار

چه کنم درد من نمی دانند
خواهش جان من نمی خوانند ..



اما بدان :

دستهایت که پیر و فرتوت است

بود دو بال برای پروازش

پر توان و با قدرت و قوی

زخمه ای بود برای هر سازش

برد او را به اوج دانایی

نغمه ای شد برای آوازش

آری این پنجه ها جوان بودند

نازک و نرم و مهربان بودند

بهر ارتقاء فرزندان

بهترین پای نردبان بودند

گرچه رفت جوانیت از دست

لیک شدی سمبل فداکاری

تو مپندار فراموش شدی

کس اگر نیست خدا داری

شکوه داری ز دست خویشانت

غافلان کور، فرزندانت

دیر نباشد که می بینی

می رسند به همین زندانت

شاد نگردند در این ایام

آب خوش نمی برند به کام

چون شکستند قلب ماهی را

که گذاشت هستی اش اندر جام

شیره ی جانی که نوشیدند

پارچه ی مهری که پوشیدند

چون رسید به اوج سالمندی

در پرستاری اش نکوشیدند


فروزنده غیاثی خرداد:

90




پی نوشت :   صداقت حکم میکنه که کپی شعر دیگران باید با نام سراینده باشه ...!

برچسب ها: شعر تنهائی، منیره شعاعی، سرای سالمندان، روز مادر،

تاریخ : سه شنبه 18 فروردین 1394 | 09:14 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه !!



بچه که بودم یک صدا برام بسیار پر خاطره بود . صدای زیبای چاووش...

صدایی که خبر از سفری معنوی میداد ..با عجله همراه مادر می پریدم تو کوچه ....

یه نفر پرچم سبزی گذاشته بود رو کولش و آوازی پرمعنی میخوند

و گروهی که پشت سرش بودند ....با چشمانی اشکبار او را  همراهی میکردند
...
نامش چاووش بود ..ندا دهنده ی سفری زیبا !

چاوش  آرام آرام می رفت و دو قافله دل همراه خود می برد ..

یک گروه  زوار بودند و گروه  دیگه بدرقه کننده ی زوار ...

یک طرف آرزو میکرد و طرف دیگه لذت میبرد و برای خودش آرزو می ساخت ...


Image result for ‫چاوشی خوانی‬‎


هدف یکی بود

مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی ،کعبه و بتخانه بهانه ...


هردو دل می تپید و رازشان یکی بود :

راز رسیدن به کوی دوست ...
راز چشیدن شهد لقای دوست ...
و راز رسیدن به وصال دوست ...

که : یا دیدن خانه ی خدا بود

 یا زیارت  اولیا خاص خدا ...

این آوا شنیدن داشت و این بدرقه دیدن ...
.
مادر می گریست و می گفت : خوش به سعادتی که دارین وملتمس دعا بود

زائرهم اشک از دیدگانش پاک میکرد و حلالیت می طلبید و می گفت :

دعا کنین خدا قبولم داشته باشه ....

می رفتند و دل میبردند ....

خدایا امشب هوای زیارت دارم

کجا؟
باکی ؟
کی ؟
چه مدت ؟


نمیدانم ..

فقط و فقط میدونم دلم هوای زیارت کرده .....

کجاست چاووش تا بخواند :


شکر لله عاشقان با خدا

میروم به  سرزمین کربلا

جایتان خالی در آن وادی طور

در کنار دلبرم مست از حضور

گنبد زرد حسین مستم کند

شیعیان فارغ از این هستم کند ..




برچسب ها: صدای چاووش، دلنوشته، عاشقانه ی خدا، زوار کوی دوست،

تاریخ : چهارشنبه 12 فروردین 1394 | 02:01 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


                                                         

                                                      

      


این اولین بار نیــــــست که

 گـــــــــریه می کنــم  امـــــــا
..

  اولیـــــن بار اســـت که

گــــــــــریه آرامــــم نمی کــــــند


می خواهم بخوابـــــــم

کســــــی چـــه می داند شـــــاید


 فردا دردنیــــــای بهتـــــــــری چشـــــــم گشـــــــــودم





برچسب ها: دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 12 فروردین 1394 | 02:00 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات






راز بی پروائی پروانگان در چیست ؟





سوختن بهای قرب است

چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند

عاشقان پروانه وار بال به آتش می سپرند و


در اتصال به نورالانوار، خود سراپا نور می شوند


 و پروانگان شیدا بال در گلستان آتش می گشایند


تا به دروازه های عالم قرب رسند و


و راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بجویند


آن  که آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش گشاید؟؟!!



ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان سوخته را جان شد و آواز نیامد


این مدعیان در طلبش بی خبرانند

کان را که خبر شد خبری باز نیامد










عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟


لبریز می غمها، شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟


یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او
ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟


من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟


عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟


تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را
مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟


دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده
اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟


ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی ؟




برچسب ها: دل نوشته، شمع و پروانه، راز عشق، سوز عاشقانه،

تاریخ : یکشنبه 9 فروردین 1394 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


بهار تجدید حیاتی دوباره است
بهار رویش زندگی ست
و این حقیقتی است ملموس اما
گاهی بهار در عین نشاط
 غمی با خود داره که
دل را به فغان میکشه و زبان را به سکوت !
گاهی ترنم صوت بلبل و نوایی دلنشین
از سری پرشور خبر میده یا دلی درد مند ...!
چنان به اوج میرسی که
در حیرت می مانی چه کنی !
بخندی یا نم چشمت را پنهان سازی !
سخت است در جمع خندیدن و در دل گریستن !
بهار عمرت را مینگری که به زمستان رسیده و
بهار دلت را ،که خزان ندیده !
فریاد از این روزگار و
امان  از این دل بیقرار !
و وای
از چشمی که هنوز غرق انتظار است .....







دیگران در کار دنیایند و من در کار دل

نیست دوشم زیر باری جز به زیر بار دل


در دل دنیا پرستان کیمیای مهر نیست

آزمودم  یار آب و گل نگردد یار دل


تا مگر عاشق شود در دیده جایش داده ام

ورنه دل بیزار من گشته ست و من بیزار دل


تا نبندی چشم ظاهر روی دل را ننگری

دیده ی بسته ست اینجا در خور دیدار دل


هیچکس جز عشق پاس دل نمیدارد نگاه

وای بر ما گر نبودی عشق هم غمخوار دل


گفته ی دل را "امیر" از خون دل باید نشان

تا سخن رنگین نباشد مشمرش گفتار دل








می بینی بهار!!

تو غرق پرده های رنگارنگ  هستی و شادی آفرین 

و من ماتمزده ایی زار و حزین !

می خواهم ببینمت به همان زیبائی!

به همان قشنگی  لحظه های انتظار

می آیم آرام کنار پنجره ...می گشایمش

 عبور نسیم را روی گونه هایم حس میکنم

اما بهار ! انگار تو را نمی بینم...

نمی فهمم چرا گونه هایم خیس شده است

می خواهم رها باشم

رها  مثل یک قاصدک کوچک تا موهایم در باد تکان  بخورد

چشمهایم را بیشتر می گشایم

میخواهم ببینم آسمان چه رنگی است ..

ولی ! آه از این دل تنگ !

آه از این دیدگان اشکبار !

راه تماشا گرفته است ...



برای دیدن روی نگار دلتنگم

برای رفتن تا کوی یار دلتنگم


خزان زده ام پشتم زغم  خم است

برای دیدن فصل بهار دل تنگم


نوای نای من از غم به بغض همراه ست

قسم به گریه بی اختیار دل تنگم


نشسته ام به ره و بهر غمی مبهم

برای همرهی ات بیقرار  دلتنگم


بیا و مگذار که بمیرم در این ابهام 

قسم به لحظه لحظه ی انتظار دلتنگم



می بینی بهار !

گاهی

باید آرزوهایت را

مثل قاصدک

بگذاری کف دست

و بسپاری  به دست باد

شاید میخواهند سهم دیگران شوند ...






برچسب ها: دل نوشته، دلتنگم بهار،

تاریخ : چهارشنبه 5 فروردین 1394 | 10:31 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 50 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه