تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
یاد باد آن روزگاران یاد باد

آهنگ پروفایلم
روزگارای قدیم مثل حالا درد نبود
 قدیما یادش بخیر این همه نامرد نبود
قدیما گرمی بازا


مادرم تعریف میکرد:  اونروزا
 
نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خواباندیم

 تا كم‌كم شورى بگیره
 
غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملایم چراغ خوراك‌پزى

 مى‌نشاندیم تا جا بیفته
 
یخ‌كرده و تكیده كنار علاءالدین و والور مى‌نشستیم

 تا جون‌مون آروم گرم بشه
 
عكسِ یادگارىِ توى دوربین را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستیم

 تا فیلم به آخر برسه و ظاهر بشه
 
آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كردیم

تا از آب بگذره و كاست بشه و در پخشِ صوت بخونه
 
قلك داشتیم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زدیم

تا حسابِ اندوخته دست‌مون بیاد
 
حلیم را باید «حلیم» مى‌بودیم تا

جمعه‌ى زمستانى فرا برسه و در كام مون بشینه
 
هر روز سر مى‌زدیم به پست‌خانه،

 به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسه
 
گوش مى‌خوابوندیم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب :

 شبى، نیمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛
 
انتظار معنا داشت

دقایق «سرشار» بوداز حسی ناگفتنی
 
هر چیز یك صبورى مى‌خواست ،تا پیش بیاد،
 
تازمانش برسه.تا جا بیفته. تاقوام بیاد :

 غذا، خرید، تفریح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق
 
"انتظار" مارا قدردان ساخته بود...

حالا فهمیدی چرا این روزها کسی

 قدردان نیست؟



Image result for ‫قدیما یادش بخیر‬‎


برچسب ها: یاد ایام قدیم، بوی انتظار، روزگار قدیم، یاد خاطره ها، دوران کودکی، انتظار نامه،

تاریخ : دوشنبه 9 شهریور 1394 | 03:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



کجایی نغمه گر ساز من !

بیا و مرا مهمان باش

مهمان رؤیاهای زلالم ..


بیا و بزن ساز همدلی ات را !

بیا و بگیر رنج تشویش تکرار تنهاءی ام را

بیا و
مهر یقین بزن

بر نوشته های غرق تردیدم

بیا وتکاملم باش  از انکار به کمال

بگذار رویاهایم را

با بودنت در بستر امنی جای دهم  

مراقب باش شاید دلهره هایم

دلم را هزار پاره کند

آنوقت است که باید دستهایت معجزه بیافریند

معجزه ایی  برای دل هزار پاره ی من ...


برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته ی مهر، معجزه ی دستهایت، راز همدلی، مهربانی، رویا،

تاریخ : پنجشنبه 5 شهریور 1394 | 08:21 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



بی من مرو





خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو

IMG-20150815-WA0027

ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب

ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو


IMG-20150815-WA0018


این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوشست

این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو


IMG-20150815-WA0031


ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان

ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو


IMG-20150815-WA0016



شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو





خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو


IMG-20150815-WA0015




در خم چوگانت می تازم چو چشمت با منست

همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو



IMG-20150815-WA0028



چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو






وای آنکس کو درین ره بی نشان تو رود
چون نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو


وای آنکو اندری ره می روی بی دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو





دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو



چشم می بارید  و بغض گلویم را فشار میداد..

اطراف قبرشمع بود و  گل بود وگلاب

اشکها جاری و نگاهها غرق حسرت ...

همه چیز حکایت از سوز فراق داشت .

دیدگان غمبار مادرو پدر  درد جدایی را فریاد میکرد

سخن ها بر لب بود با ابهام یک سؤال : چرا ؟؟؟ خدایا چرا ؟؟؟

او آمد تا در کنار مادر باشد

تا از همین دوران جوانی نخستین گام خدمت رسانی به عموم را بردارد

 

آیا این پاسخ عشق بود ؟

اما حرفی بخاطرم آمد:

شاید حرفش نزد پروردگار خریدار داشت.

او گلی بود از گلزار بهشت !!

 گلی که  بین ما و خدا ، خدا را انتخاب کرد و رفت تا  روحش به ملکوت رسد





                      او رفت و با رفتنش پندی گذاشت بر پندهای نگرفته ی ما !

                      پندی  که حکایت  داشت از بی ارزشی دنیا و اینکه :

                      بی وفایی دنیا را بنگرید و از دمی که در اختیارتان  هست مگذرید

                       زیرا  لحظه  می گذرد. سال می گذرد و ... عمر می گذرد.

                                                     
                            او رفت و دنیا را به ما و اهلش گذاشت.

                              ما ماندیم و غم سنگین فراقش

                         غم نبودنی که هیچ بودنی جبرانش نمی کند !

                             نبودن کسی که هرگز تکرار نمی شود !

                                                                          

        مقدار یار هم نفس، چون ما نداند هیچ کس

        ماهی که در خشک اوفتد، قیمت بداند آب را



برچسب ها: گل گلزار بهشت، محمد غیاثی، جوان ناکام،

تاریخ : سه شنبه 27 مرداد 1394 | 08:39 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


دخترک چشم آبی من !


نمیدانم آبیِ چشمانت ،از کدامین شلاقِ روزگار بدرد آمده که اینگونه میگرید…

نمیدانم خانه ات کجاست که برسانمت

نمیدانم نامت چیست که صدایت کنم !

تا شاید برگردی از درد ، از غم…

از اینهمه اندوهِ تلخ نگاه !

من تو را ای کودکِ بی پناه ،از دردت می شناسم

از رنجت می بینم 

وافسوس که فقط نامم انسان است و

دردت را ، جز نگاهی به ظاهر مهربان هیچ درمانی ندارم 

تو که شیشه ی  دلت ازکنجِ دنیایِ خاکستری  

افتاد و شکست ....

اگر خدا را دیدی سلامش برسان و

بگو شرم دارم از انسان بودنم !

بگو میخواهم آن باشم که تو می خواهی !

آن انسانی که همه ی درد ها را ببیند ......

بگو می خواهم بدانم که


Image result for ‫تن آدمی عزیز است‬‎


برچسب ها: دخترک چشم آبی، عاشقانه، دختر زیبا، ترانه همدلی، انسانیت،

تاریخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | 04:23 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات










بازم شادی و بوسه
بازم صد گل میخک

الهی صد ساله شی
صدرا جون تولدت مبارک








رو برگ گل نوشتم
تو این ماه و در این روز

از آسمون رسیدی
تو ای ماه شب افروز















در این روز پر از مهر
چو گل ای مه شکفتی

بالبخند و با گریه
به دنیا بله گفتی






تو آسمون ز شادی
هزار غلغله بر پاست

پرنده ها به پرواز
گل خنده رو لبهاست



عزیزم آهنگ صدایت با به دنیا آمدنت زیبا ترین ترانه زندگیم

نفس هایت تنها بهانه نفس کشیدنم و وجودت تنها دلیل زنده بودنم است

پس با من بمان تا زنده بمانم ...


تولدت مبارک ترانه ی  دل مادر !!

 





دلت آبی تر از دریا عزیزم

به کامت شادی دنیا عزیزم

الهی دائما چون گل بخندی

شب و روزت خوش و زیبا عزیزم









صدرای قشنگم !
برایم بمان
بمان تا صدایت را موسیقی سکوت لحظه هایم قرار دهم
بمان تا وجودت گرمی بخشد کالبد سرد و بی روحم را
بمان عزیز کوچکم
دستهایت را میخواهم تا نوازشگر گونه ی خیسم شود
بمان تا خنده هایت مرهمی شود برای
زخم های کهنه ایی که روحم را می آزارد
برایم بمان مهربانترین همدمم
عزیز ترین مونسم !






ز شیراز اومدم گل هدیه دارم آهو بره

به جز مهر و صفا سوغات ندارم آهو کره

بیا تا گل بریزم پیش پایت آهو بره

به جز تو مونس دیگر ندارم آهو بره

عزیزم آهو بره آهو بره

عزیزم آهو بره آهو بره

به قربون قدت آهوکرره

به قربون قدت وای آهو بره









گلی در آغوش گلی دیگر


پدر زیبا پسر زیباتر از آن
شبیه غنچه و گل هر دو خندان

بخند ای گل که لبخند تو زیباست
نگاهت مثل یک دختر فریباست

مبارک بادت این فرخنده فرزند
نمک میریزد از این حبه ی قند

الهی دولتش پاینده باشد
شبیه حال او آینده باشد

الهی دشمنش شرمنده باشد
نگون بختی شبیه بنده باشد

به خود گفتم خلایق هر چه لایق
تو هستی بهترین بین خلایق

به احسنتی دلم را شاد گردان
مرا شرمنده ی صهبا مگردان

.......... جمعتان پرهام و پدرام یا علی.
......

صهبای بیدگلی





و اینم هدیه ی زیبای آقای علی کارگر

بخند صدرا که لبخندت شیرینه
بخند بر زندگی بختت چنینه

نگاهی دلفریب داری تو صدرا
دو چشمونت فراتر هست ز دریا




برچسب ها: تولد صدرا، عاشقانه مادربزرگ و نوه، گل میخک، مهر مادر، تولدت مبارک،

تاریخ : پنجشنبه 8 مرداد 1394 | 11:18 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



آمده‌ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم

ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهان

تا سوی جان و دیدگان مشعله ی نظر برم

آمده‌ام که ره زنم  ، بر سر گنج شه زنم

آمده‌ام که زر برم ، زر نبرم خبر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن

گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم

اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

آنک ز زخم تیر او کوه شکاف می کند

پیش گشادتیر او ،  وای اگر سپر برم

گفتم آفتاب را گر ببری تو تاب خود

تاب تو را چو تب کند گفت بلی اگر برم

آنک ز تاب روی او نور صفا به دل کشد

و آنک ز جوی حسن او آب سوی جگر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته‌ام

وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من

گفت بخور نمی‌خوری پیش کسی دگر برم

مولانا





تاریخ : دوشنبه 29 تیر 1394 | 01:41 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
هرسال که گذشت گویم دریغ از پارسال


رمضان ! امسال نیز گذشت

بی تو باز در غم فراق ماندم  و چشمها را سپرده بودم به اوج انتظار

امید به آمدن دوباره ات  نوید دل بی قرارم بود 

تا بار دیگرهم آغوش حضورت شوم

تا من باشم و شب و طعم خوش لحظه های  عرفانی

من باشم و سحر و نزدیکی اذان صبح با نجوای دلپذیرش

من باشم و یادت که روشنگر حضور بر سفره ی کرامتت است


من باشم و خاطره ربنّای لحظه ی افطارکه پژواک وحی ناب محمدی ست

اما باز چه زود گذشت

دوباره من ماندم و اشک حسرت برآنچه گذشت
من ماندم  و انتظار ...

واین انتظار را وصل می کنم به دیدار یار ....

با وضوی زلال نیاز ، تن تب کرده را معطر می کنم و

در کوچه های عاشقی طوافش می دهم  و دل را می سازم

شاید دوباره فرصتی یابم تا باز به تو رسم





برچسب ها: رمضان، غم فراق رمضان، وداع با رمضان، لذت عشق رمضان، مناجات رمضان،

تاریخ : یکشنبه 28 تیر 1394 | 05:05 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات







درد دلم آئینه شد

امشب دردهای دلم آئینه ام می شود و

نگاه خیره ام به سوی خود چرخ می افتد

می خواهم بی خیال باشم

بی خیال آه !

اما چکنم نمی شود !

نمی توانم !

سراغ دلم می روم

باز هم قصه ایی تکراری دارد

قصه ی بغضی که راه گلویم را سد کرده است

قصه ی آهی که کنار بالین واژه هایم نشسته است

قصه ی سکوتی که سراپای وجودم را گرفته است

وای از این ماجرای دل و بغض و آه ....

امان از قطره هایی که چشمانم را به بازی گرفته است

امان از رازهای پنهان شده در سینه ام

امان از حرف های نگفته ام

امان از واژه های گریزان از صفحه ی سپید کاغذم

امان از نگاه کبوتر دل که کنج قفس مانده و تنها آرزویش

پرواز در اوج آسمان هاست .......





روزی که طلوع عشق باشد

خورشید ز پشت ابر می آید

بی تاب نباش ای دل

یک روز  قرار و صبر می آید





برچسب ها: دلنوشته، آه، بغض، عاشقانه، خیال، درد دلم آیینه شد،

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
Image result for ‫در زدم و گفت : کیست ؟ گفتمش ای دوست ، دوست‬‎






در زدم و گفت کیست ؟

گفتمش ای دوست ، دوست

گفت در آن دوست چیست ؟

گفتمش ای دوست ، دوست


گفت اگر دوستی !

از چه در این پوستی ؟

دوست که در پوست نیست ؟!

گفتمش ای دوست ، دوست


گفت در آن آب گل دیده ام از دور دل

او به چه امید زیست ؟

گفتمش ای دوست ، دوست


گفتمش اینهم دمی ست ،

گفت عجب عالمی ست

ساقی بزم تو کیست ؟

گفتمش ای دوست ، دوست


در چو به رویم گشود ،

جمله ی بود و نبود

دیدم و دیدم یکی ست ،

گفتمش ای دوست ، دوست



alt



برچسب ها: عشق یعنی دوست، برای دوست دوستی عجب عالمی ست، سلسله ی موی دوست،

تاریخ : شنبه 20 تیر 1394 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




شب بیست و یکم  ماه مبارک رمضان است .

شبی متفاوت .نگاه ها فرق دارد.

رفتارها با شبهای پیش یکسان نیست .

صحبت از میهمانی خاصی ست

حرف از خوان گسترده تری به میان آمده.

خوانی که همه کس در آن جا دارد

مکانی خاص ندارد ،آدابی ویژه نمی طلبد

کوچک و بزرگ نمی شناسد .فقیر و غنی معنی ندارد

با یک تطهیر ساده و با تلطیف روح می توان در آن شرکت کرد .

راهش نورانی ست و هموار!

آن دورها آوای ملکوت می آید صدای ساز خداست !

نغمه ی ربنا برپاست .نوای الغوث.. می آید .


امشب شب بزرگی ست

باید چشم دل داشته باشی تا این عظمت را ببینی

و گوش دلت تو را به اوج راز نهفته در فریاد ربنا ببرد

.امشب در رحمت باز است .باب توبه و استغفار گشوده است .

او تورا میزبان است .خدایت ،خالقت !

تویی طالب و او مطلوب !

تویی عاشق و او معشوق !

اینجا صحبت از شرکت در لحظه است ،

ثانیه است .ثانیه ای که اگر بگذرد،هرگز بر نمی گردد.

لحظه هایی که دل به دنبال بهانه میگردد تا بلرزد ،تابشکند

و در پی این تکان زلال اشکش جاری شود ،

گونه اش را صفا دهد وطیب و طاهرش گرداند.


شاید برسد به جایی که وعده داده اند:

رسد آدمی به جایی که بجز از خدا نبیند

بنگر که تا چه حد است مکان آدمیّت

برچسب ها: شب قدر، شب بیست و یکم ماه رمضان، نجوای عاشقانه، نجوای قدر،

تاریخ : سه شنبه 16 تیر 1394 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 63 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه