تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان
























تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

از خون جوانان وطن لاله دمیده







به یاد لاله های پرپر شده ی جمعه ی سیاه

بیاد شهدای راه انقلاب و آزادی میهن اسلامی مان

بیاد در خون تپیدگانی که سلاحشان مشت گره کرده بود

و پای کوبنده و فریادی که لرزه بر اندام دشمن می افکند

بیاد شهدایی که روی خاک غلتیدند تا آزادی را به ارمغان آورند

بیاد آزادگان دربندی که از پشت میله های زندان این سرود را می خواندند

بیاد چشمانی که خون می  گریستند و فریادهایی که التماس می کردند :

رهبران !رهبران ! ما را مسلح کنید


https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTQ38we1pk7C0K1knIneV95ylEXMCoNF2-ycL2K94Yr1UJci58J


وای برما ،وای برما

اگر به خون شهدا خیانت کنیم

***********

چه کج رفتاری ای چرخ!

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ




                                                                              
  از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ




برچسب ها: بیاد شهدا، انقلاب، 22بهمن، میدان ژاله، از خون جوانان وطن لاله دمیده، شجریان،

تاریخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

کودکی در گوشه ای کز کرده بود




کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..
...
سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..




...
صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..
...
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..
...
ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..


...


رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..
...
زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..



...
اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..
...
مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..
...
کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..
...
دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..



...
با خدا فامیل نزدیکید،  نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید ، نیست ؟..
...
گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..



...
خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..
...
گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی دارید با پروردگار

برچسب ها: کودک فقیر، درد اجتماع، نگاه خدا، سوز و سرما، مهر و محبت، عشق، نگاه مهر،

تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن 1394 | 04:46 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

سی و دومین  سال تولدت مبارک پسرم







نیما یوشیج در جشن یك سالگی تولد فرزندش نوشت ...

پسرم !

یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان را دیدی ...

از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ...


همه چیز ...... جز مهربانی ...


و من می گویم :


پسرم  سی و دوسال  پیش در چنین روزی بدنیا آمدی


وخانه ام را نورباران کردی


ستاره ی قلبم شدی و سهیل آسمان دلم 


با شیره ی جانم سیرابت کردم .....


آرام آرام قدکشیدی


و شدی نهال زیبای باغ زندگیم


ومن نیز  در سایه ی صفا و صداقت کودکانه ات


آرامش گرفتم و با تو بزرگ شدم ..


تو رقصیدی و من همراهت، زمزمه کردم ترانه ی کودکیت را


تو خندیدی و من از شوق خنده ی زیبای تو ،


از شوق حضورت ترانه ی مهر سرودم و  اشک شادی ریخنم


تو خندیدی و در عالم کودکی پرواز کردی


من عاشقانه نگاهت کردم و چشمانم فقط تورا دید !


تو را  ، چون  همه ی  دنیایم بودی .......


تو بازی کردی و کودکانه  درعالم خیال پریدی و سخن گفتی

و من شدم ترجمان نگاه کنجکاو و سخنگوی لبان خوش سخنت

زیرا مادر بودم و مادر است که  می فهمد

فرزندش چه می خواهد و چه می گوید ..

عشق مادر است که میداند در برق چشمان فرزند چه میگذرد

و سیر نگاهش به کجا می رسد ...

آری شمع وجودم ،تو بچگانه رفتار کردی و بزرگ شدی

و من کودکانه در سایه ی بزرگی خدا ، ماندم و تو را بزرگ کردم

تا از دست رحمت غیب بی بهره نمانم

تو بزرگ شدی ...جوان و شاداب و پرتوان

من بزرگ شدم ، بپایت پیر گشتم ، تکیده و خسته و ناتوان !

و این است رسم روزگار !

رسمی که تکرار می شود ...

مراقب باش ...

تا چشم بهم بزنی به این تکرار میرسی

خدا را سپاس که بودم و باز توانستم عاشقانه بگویم :


 ( تولدت مبارک حاصل زندگیم ! )

 















برچسب ها: تولد، جشن تولد، برای پسرم، تولدت مبارک، عاشقانه، دل نوشته،

تاریخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

راز آواز قو !!

Image result for ‫قو‬‎

قو ﭘﺮﻧﺪه ی ﺯﯾﺒﺎیی ست ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﺒﺐ ﺗﮏ ﻫﻤﺴﺮﯼ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺑﻪ ﺳﻤﺒﻞ 

ﻋﺸﻖ ﻭ ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ ﺩﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﺍﺯ ﻓﺮﻫﻨﮕﻬﺎ مشهور است  

می گویند این پرنده ، ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﺮﮒ ﺁﮔﺎﻫﯽ دارد 

وﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻋﻤﺮ ﺧﻮﺩ ﻫﯿﭻ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺗﻮﻟﯿﺪ ﻧﻤﯿﮑﻨﺪ 

ﺗﻨﻬﺎ ﺩﺭ لحظه های آخر عمر ، ﺑﻪ گوشه ی دنجی پناه برده  

ﻭ ﺁﻭﺍﺯﯼ ﺯﯾﺒﺎ و غمگین 

ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ آخرین نوای عمرش می خواند 

و با اتمام آن آواز ، عمرش نیز به پایان می رسد 

و مشهور است که  ﻗﻮ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﺎﺕ ﻣﺮﮒ ﺑﻪ

 ﻣﺤﻞ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺟﻔﺘﮕﯿﺮﯼ ﺧﻮﺩ برگشته و

در آنجا آﺧﺮﯾﻦ ﺁﻭﺍﺯ  ﺭﺍ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﻫﺪ .

 ﻭ ﺍﯾﻦ “ﺁﻭﺍﺯ ﻗﻮ” ﺑﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎﯼ عمر قوهاست ....

Image result for ‫قو‬‎

ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﻮﻥ ﻗﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﻓﺮﯾﺒﻨﺪﻩ ﺯﺍﺩ ﻭ ﻓﺮﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺸﯿﻨﺪ ﺑﻪ ﻣﻮﺟﯽ

ﺭﻭﺩ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﺩﺭ ﺁﻥ ﮔﻮﺷﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﻏﺰﻝ ﺧﻮﺍﻧﺪ ﺁﻥ ﺷﺐ

ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﻏﺰﻟﻬﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﮔﺮﻭﻫﯽ ﺑﺮ ﺁﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﻍ ﺷﯿﺪﺍ

ﮐﺠﺎ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﮐﺮﺩ ﺁﻧﺠﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

Image result for ‫قو‬‎


ﺷﺐ ﻣﺮﮒ ﺍﺯ ﺑﯿﻢ ﺁﻧﺠﺎ ﺷﺘﺎﺑﺪ

 ﮐﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﮒ ﻏﺎﻓﻞ ﺷﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﻧﮑﺘﻪ ﮔﯿﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﺮﺩﻡ

ﻧﺪﯾﺪﻡ ﮐﻪ ﻗﻮﯾﯽ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﭼﻮ ﺭﻭﺯﯼ ﺯ ﺁﻏﻮﺵ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﺮﺁﻣﺪ

ﺷﺒﯽ ﻫﻢ ﺩﺭﺁﻏﻮﺵ ﺩﺭﯾﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ

ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﯼ ﺁﻏﻮﺵ ﺑﺎﺯﮐﻦ

ﮐﻪ می خوﺍﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻗﻮﯼ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻤﯿﺮﺩ


Image result for ‫قو‬‎




برچسب ها: راز آواز قو، قو، مرگ قو، موج، عاشقانه،

تاریخ : سه شنبه 29 دی 1394 | 01:14 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




از گابریل گارسیا می پرسند:

اگر بخواهی کتابی صد صفحه ای درباره امید بنویسی، چه می نویسی؟

گفت:

99 صفحه رو خالی میذارم.

صفحه آخر، سطر آخر

می نویسم:

"یادت باشه دنیا گرده،

هر وقت احساس کردی به آخر رسیدی

شاید در نقطه شروع باشی"

زندگی ساختنی است؛

نه ماندنی..

بمان برای ساختن»

نساز برای«ماندن».

منتطرنباش کسی برایت گل بیاورد!

خاک را زیر و روکن…

بذر را بکار،

از آن مراقبت کن،

گل خواهد داد.























برچسب ها: گابریل گارسیا، کلام زیبا، گارسیا، نابغه ی کلمبیایی، گابریل، زندگی،

تاریخ : یکشنبه 13 دی 1394 | 05:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
Image result for ‫زلزله ی بم بسطامی‬‎


♫♫ چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی

به باغ قصه به دشت خواب
سایه ی ابری است در دل مهتاب
مثل روح آزرده مرداب

دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
زخواندن واماندی و رفتی

دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب (لاله افشان شد)
کویر تشنه گلستان شد

تو می آیی
هاااااای تو می آیی

ز باغ قصه به دشت خواب
ز راه شیرین پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جام نیلوفر مرداب ♫♫



بسطامی، زلزله‏ی بم و صدایی که زیر آوار نماند



بیاد پنجم دی ماه 82و زلزله ی مرگبار شهرستان محروم بم ..روزی مثل امروز
بیاد از بین رفتن هزاران نفر از مردم محروم دیار کریمان کرمان
بیاد مرگ خواننده ی مردمی این استان  و غم جانسوزی که از این عزیزان در خاطر ماند
غمی که جانکاه بود و درد آور.... جا دارد یادی از آنها کرده و برای شادی روحشان صلوات فرستیم
.آنهایی که مثل ما دوست داشتند زنده باشند و زندگی کنند .
آنهایی که تقدیر بی امان بر سرشان تاخت و به زندگیشان خاتمه داد
وبی وفایی دنیا را به اثبات رساند .و به ما آموخت که که به خود آمده
و با درس گرفتن از این روزگار کاری کنیم
که ختم به خیر شود و از ما یادی نیک به یادگار بماند .


 آنچنان زی که چو از حادثه بر باد روی 
  حسن معنی نگذارد که تو از یاد روی




برچسب ها: زلزله ی بم، ایرج بسطامی، 5 دیماه، استان کرمان، تصنیف مرغ شب،

تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد








  شــب یلداست مـادر کرسی ات کـو  

 
صفای سفره ی کرباسی ات کــو


   سرا و خانه ات خاموش و سرداست   

  گلیــــم و منقل میـراثی ات کــو



کجائی مادر خوبم تا تکاپویت را در بر پائی شب یلدا ببینم .

کجایی پدر مهربانم که ببینی از روزی که رفتی رونق خانه رفته

و مادر بدون تو یلدائی نداشته  .

کجائی کنار قل قل سماور نقره ای مادر نشینی

 که صفای لحظه ی دور هم بودن را فریاد میکرد

تابا سینی چای که عطر هل و دارچینش فضا را معطر ساخته

از تو و مهمانان عزیزش پذیرائی کند .

کجایی مادر مهربانم که در این شب انارمحبت را دانه دانه کنی

و سرخی عشق و عاطفه را نثار کاسه های لبریز از شوقمان  نمایی .





کجایی که طراوت هندوانه های شیرین و تازه ی تابستانی را

به سرمای دستانمان هدیه دهی و

داغی نگاه زیبایت را در چشمان کوچکمان بنشانی

و یاد دهی که می توان این شب تاریک و بلند را با دیدن چهره های مهربانی

 که دور هم جمع شدند و به روی هم لبخند مهر پاشیدند کوتاه و روشن کرد .

یاد دهی که می توان در کنار بزرگتر ها نشست و از گذشته ها گفت و

با این دور هم بودن ها و گل گفتن ها وگل شنیدن ها یک شب طولانی را کوتاه کرد

و رسید به اینکه وای.......چه زود گذشت .....این که یلدا نبود ...چقدر کوتاه بود !

کجائی دیوار کاهگلی خانه و محله که وقتی باران میخوردی

بوی نم برخاسته از درونت به عمق جانم می نشست .

کجائی کوچه های خاکی و غرق سنگریزه که

جایگاهی بودی برای تخلیه ی هیجان درونی ام .

یادت بخیر «به » و «اناری »که مادر

 از زیر کاه یا آرد پنهان شده بیرون می آورد

تا میوه ی یلدای مان باشد .




یادت بخیر کتابی که دست به دست می گشتی و

در این شب عظمت ویژه ای داشتی و حافظ دل حافظ دوستان بودی .

کجائی لحظه هایی که دیگرصدای تخمه خوردنمان را به دیده ی آزار نمی نگریستی



Image result for ‫شب یلدا‬‎


کجائی شاهد لحظه های زیبایمان !

آنگاه که سر بر آسمان می گرفتیم تا ببینیم ریزش برف های سپید را

که مژده میداد برف بازی لذت بخش فردا را !

کجائید مهربانی ها ،همدلی ها ،فرزندانی که

 پدر و مادررا تا لحظه ی مرگ احترام می کردید

و راه خانه ی بی روح سالمندان را یاد نگرفته بودید .





کجائید ای همه گنجینه های گذشته که بما یاد دهید :

یلدا فرصتی ست برای دیدار ،

یلدا بهانه ای ست برای انتقال داغی نگاه بزرگتران

به چشمان کوچکترها تا بهتر ببینند ...

  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد


http://up.campin.ir/view/1036088/www.campin.ir_shabe-yalda2.gif




برچسب ها: شب یلدا، یلدا، طولانی ترین شب، بلند ترین شب سال، مادر، مادربزرگ،

تاریخ : یکشنبه 29 آذر 1394 | 04:42 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
زنده باد میان سالی





  خیلی زیباست که آدمی دراین حال نه شتاب جوانی را دارد،

 و نه دیگر فکر می کند که همه کاره ی عالم است و اختیارش نامحدود؛

 نه در حسرت نداشته ها غرق است،

 و نه داشته های خیالی را در سر می پروراند.

و این یعنی قدردانی از آنچه داری.

 یعنی ارزش گذاشتن به بهترین دوران زندگی،

میان سالی، یعنی دیدن تارهای  موی سفید در هر ماه؛

یعنی آگاهی تدریجی از اینکه تو جاودانه نیستی؛ رو به پایانی،

 و فرصت زیستن چقدر اندک است.




میان سالی یعنی اینکه وقت نداری حسرت گذشته و آینده را بخوری.

میان سالی، یعنی اینکه زندگی را همین لحظاتی که در آنها هستی قدر بدانی

 نه چیزی که در گذشته بوده و یا چیزی که خواهد آمد.

میان سالی یعنی اینکه می فهمی آدم ها همینند که هستند،

و آنها را همانطور که هستند دوست بداری.




میان سالی یعنی شروع پختگی؛ آرامش، زود از کوره درنرفتن،

آنی خشم نگرفتن ، استقامت ورزیدن، و ...

میان سالی یعنى هنوز هم فرصت باقیست تا از زندگى لذت ببری




میان سالی یعنی ..

ایکه پنجاه رفت و در خوابی

مگر این پنج روز دریابی !!


برچسب ها: نده باد میان سالی، میان سالی چیست، ذر از جوانی، غنیمت شمردن عمر، عمر کوتاه،

تاریخ : یکشنبه 22 آذر 1394 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
چلچراغ دل


گفتند: چهل شب، حیاط خانه ات را آب و جارو کن،

شب چهلمین،خضر(ع) خواهد
آمد.

چهل سال، خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد،

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوتِ دلم را جارو کنم.





گفتند چله نشین شو



گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.

و من چهل سال، از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله

نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم،

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنیا زنجیر کردم.




گفتند: دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم ، بوی نفرت، عالم را گرفت و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم،

شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.





به اینجا که می رسم ناامید می شوم، آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم

را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:

هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن.

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغی، دلی است.

دلت را روشن کن، تا چلچراغ خدا را بیفروزی.





فرشته شمعی به من می دهد و می رود.




راستی امشب به آسمان نگاه کن،

ببین چقدر دل، در چلچراغ خدا روشن است.


برچسب ها: دل نوشته، عاشقانه، چلچراغ، دل، خانه ی دل، چلچراغ خدا،

تاریخ : دوشنبه 16 آذر 1394 | 06:41 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

عطر باران




عطر باران مست مستم میکند
فارغ از غم خود پرستم میکند

نم نم باران اسیرم میکند
یاد ایام قدیمم میکند

یاد دورانی که دلها پاک بود
چشم ها گویای عشقی ناب بود

عشق ها بوی هم آغوشی نداشت
قول ها رنگ فراموشی نداشت

دست ها هر روز در دستی نبود
قلب ها آهوی هر دشتی نبود

عهد ها ساده ولی با ریشه بود
عاشقان را کوه کندن پیشه بود


Image result for ‫زیر باران دیدن دلدار میچسبد عجیب‬‎

زیر باران دیدن دلدار می چسبد عجیب...
دست توی دست های یار می چسبد عجیب...

معنی بی تاب بودن هایمان جزعشق چیست...
این غزل هالحظه ی دیدار می چسبد عجیب...

کوچه باغ خاطرات و خش خش برگ درخت...
پرسه های خیس در رگبار می چسبد عجیب...

از دهان تو شنیدن آخر خوشبختی است...
دوستت می دارم هر بار می چسبد عجیب...

من بگویم میروم تا سدراه من شوی...
از من انکاراز تو هی اصرار می چسبد عجیب...

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی...
سر بروی شانه ام بگذار می چسبد عجیب....





برچسب ها: عطر بارن، باران، عاشقانه، دل نوشته،

تاریخ : شنبه 14 آذر 1394 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 66 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه