|
با چشم دل سخن دل را بخوان
|
![]() [ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 07:00 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
حلول ماه رجب المرجب ، ماه ریزش باران رحمت الهی بررجبیون مبارک ای خفتـــه شب تیـــره هنـگام دعـا آمــــد وی نفـــس جفـا پیشــه هنـگام وفـا آمـــد بنگـــر به ســوی روزن بگشــای در توبــه پـرداختــه کـن خانــه هیــن نوبت ما آمـــد از جرم وجفا جویی چون دست نمی شویی بــــر روی بــزن آبــی میقــات صــــلا آمـــد زیــن قبــله بیاد آری چون رو به لحـــد آری ســودت نکنـد حسرـت آنگه که قضا آمـــد زیـن قبــله بجـو نـوری تا شـمع لحد باشد آن نــور شـود گلشـن چون نـور خـدا آمـــد (مولوی ) برچسب ها: حلول ماه رجب، رجبیون، ماه ریزش رحمت الهی، [ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 05:19 ب.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
السلام علیک یا ابا جعفر یا محمد بن علی ایها الباقر یابن رسول الله انا توجهنا واستشفعنا وتوسلنا بک الی الله و قدمناک بین یدی حاجاتنا یا وجیها عندالله اشفع لنا عندالله خورشید پنجم گرامی وارثِ محمودِ احمد مجله كوثر ـ تابستان 1384، شماره 62 برچسب ها: امام محمد باقر، میلاد باقرالعلوم، [ سه شنبه 2 خرداد 1391 ] [ 10:01 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
پر تو خورشید عشق هر که دلارام دید ، از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص ، هر که در این دام رفت یاد تو می رفت و ما ، عاشق و بیدل بُدیم پرده برانداختی ، کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز ، چیست که در خانه تافت ؟ سرو نروید به بام ، کیست که بر بام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت ، خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ، ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دم است ، باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت ، یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان ، چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فروشد به کام ، عقل به ناکام رفت برچسب ها: سعدی، غزل عاشقانه، دل آرام، [ یکشنبه 31 اردیبهشت 1391 ] [ 07:01 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
هر سال در ایام هفته ی گرامیداشت مقام زن و روز مادر به گونه ای بیننده یا شنونده ی این شعر غمگین هستم که خانم منیره شعاعی در خانه ی سالمندان سروده است . شنیدن این شعر اشک به چشمم می آورد و از ناسپاسی بعضی از فرزندان آزرده خاطر می شوم . با این توصیف جوابیه ای دارم به این مادر سالمند که تقدیم میدارم شاید در دلی اثر گذارد و این رویه ی نا پسند تکرار نشود :
تنهائی دست هایم چه پیر و فرتوت اند دست نه ،دسته های تابوت اند روزی این دستها جوان بودند نازک و نرم ومهربان بودند مانده امروز از آنهمه پاکی زان همه چیرگی و چالاکی پوستی تیره و چروکیده استخوانی تکیده ،پوسیده شده نشخوار یادها کارم خویش را چنین می پندارم گاه ازین پیر مانده در زندان یاد میکنند فرزندان گاهی ازمن سراغ میگیرند لیک از دیدنم سیرند سرد و نامهربان و ناهنجار رفع تکلیف می کنند انگار چه کنم درد من نمی دانند خواهش جان من نمی خوانند « منیره ی شعاعی» مادرم دستهایت که پیر و فرتوت است بود دو بال برای پروازش پر توان و با قدرت و قوی زخمه ای بود برای هر سازش برد او را به اوج دانایی نغمه ای شد برای آوازش ****************** آری این پنجه ها جوان بودند نازک و نرم و مهربان بودند بهر ارتقاءفرزندان بهترین پای نردبان بودند ****************** گرچه رفت جوانیت از دست لیک شدی سمبل فداکاری تو مپندار فراموش شدی کس اگر نیست خدا داری ****************** شکوه داری ز دست خویشانت غافلان کور ،فرزندانت دیر نباشد که می بینی می رسند به همین زندانت ******************* شاد نگردند در این ایام آب خوش نمی برند به کام چون شکستند قلب ماهی را که گذاشت هستی اش اندر جام ******************** شیره ی جانی که نوشیدند پارچه ی مهری که پوشیدند چون رسید به اوج سالمندی در پرستاری اش نکوشیدند برچسب ها: جواب شعر شکوائیه مادر، دست پیر، فرتوت، مهر، زخمه ی ساز، بال پرواز، جوان، شیره ی جان، [ دوشنبه 25 اردیبهشت 1391 ] [ 05:42 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
در کتابی خواندم :مادر مهر پروردگار است و پروردگار مهر .این جمله برایم بسیار پر معنی بود .هر وقت خواستم راجع به مادر بنویسم ،نتوانستم .واقعا واژه ایی نیافتم که با آن حس درونم را بیان کنم. از اینکه مبادا روزی مادرم را از دست بدهم تنم می لرزد .می دانم عمر دست خداست ،اما همیشه آرزویم این بوده که به پایش غروب کنم تا هر گز غروبش را نبینم .چند روز گذشته سخت ترین روزهای عمرم بود .بیماری سخت مادر و ......چیزی که نمی خواهم به زبان بیاورم .یاد جوانیم افتادم.آن زمان که اگر مادریا پدری می مرد ،از سنش سوال می کردم :60به بعد را پیری می دانستیم و اینکه اگر بمیرد نباید غصه خورد (اوج جهالت و جوانی )اما حال می بینم که مادر م با تمام سنی که دارد برایم عزیز است و با حرمت و نمی خواهم از من جدا شود .پدر رفت و خاطره اش ماند .خدا نکند این خاطره تلخ دوباره تکرار شود ........روی سخنم با کسانی ست که قدرپدر و مادرشان را نمی دانند. آنها که خانه ی سالمندان می شناسند و این گوهرهای بی همتای زندگی را به دست غیر می سپارند و در اصل برکت را از زندگی خود دور می سازند .مادر خوبم هر وقت چشم می گشود با دعای خیرش از ما قدر دانی می کرد و چه دعایی از این بهتر و بالاتر .......هم نوعان خوبم ،خواهران و برادران مسلمانم ،بیایید با هم پیمان ببندیم قدر پدر ان و مادران خود را بدانیم و در هنگام پیری و کهولت سنشان از آنها حمایت کرده و نگذاریم غبار غم به دلشان راه یابد .این کوچکترین کار در مقابل کوه زحمات آنهاست و مطمئن باشید از دید خدا پنهان نمی ماند . شعر مادر![]() آسمان می توانی آیا بهر یک لحظه ی خیلی کوتاه روح مادر گردی صاحب رفعت دیگر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار کهکشان کم دارم نوریان کم دارم مه وخورشید به پهنای زمان کم دارم
![]() خاک را پرسیدممی توانی آیا دل مادر گردی آسمانی شوی وخرمن اخترگردی گفت نی نی هرگز من برای این کار بوستان کم دارم در دلم گنج نهان کم دارم
![]() این جهان را گفتم هستی کون ومکان را گفتم می توانی آیا لفظ مادر گردی همه ی رفعت را همه ی عزت را همه ی شوکت را بهر یک ثانیه بستر گردی گفت نی نی هرگز من برای این کار آسمان کم دارم اختران کم دارم ![]() رفعت وشوکت وشان کم دارم عزت ونام ونشان کم دارم آنجهان راگفتم می توانی آیا لحظه یی دامن مادر باشی مهد رحمت شوی وسخت معطر باشی گفت نی نی هرگز من برای این کار باغ رنگین جنان کم دارم آنچه در سینه ی مادر بود آن کم دارم
![]() روی کردم با بحر گفتم اورا آیا می شود اینکه به یک لحظه ی خیلی کوتاه پای تا سر همه مادر گردی عشق را موج شوی مهر را مهر درخشان شده در اوج شوی گفت نی نی هرگز من برای این کار بیکران بودن را بیکران کم دارم ناقص ومحدودم بهر این کار بزرگ ![]() قطره یی بیش نیم طاقت وتاب وتوان کم دارم
صبحدم را گفتم می توانی آیا لب مادر گردی عسل وقند بریزد از تو لحظه ی حرف زدن جان شوی عشق شوی مهر شوی زرگردی گفت نی نی هرگز گل لبخند که روید زلبان مادر به بهار دگری نتوان یافت ![]() دربهشت دگری نتوان جست من ازان آب حیات من ازان لذت جان که بود خنده ی اوچشمه ی آن من ازان محرومم خنده ی من خالیست زان سپیده که دمد از افق خنده ی او خنده ی او روح است خنده ی او جان است جان روزم من اگر,لذت جان کم دارم روح نورم من اگر, روح وروان کم دارم
![]() کردم از علم سوال می توانی آیا معنی مادر را بهر من شرح دهی گفت نی نی هرگز من برای این کار منطق وفلسفه وعقل وزبان کم دارم قدرت شرح وبیان کم دارم
درپی عشق شدم تا درآئینه ی او چهره ی مادر بینم دیدم او مادر بو د دیدم او در تن گل دیدم او در دل عطر دیدم اودر دم جانپرور مشکین نسیم دیدم او درپرش نبض سحر دیدم او درتپش قلب چمن دیدم او لحظه ی روئیدن باغ از دل سبزترین فصل بهار لحظه ی پر زدن پروانه در چمنزار دل انگیزترین زیبایی بلکه او درهمه ی زیبایی بلکه او درهمه ی عالم خوبی, همه ی رعنایی همه جا پیدا بود همه جا پیدا بود منبع شعر: سایت صبح امید برچسب ها: مادر، پدر، خانه ی سالمندان، ارزش مادر، ارزش پدر، شعر مادر، [ یکشنبه 24 اردیبهشت 1391 ] [ 06:55 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
چقدر قشنگ است میلاد نور ... تولد عشق ... تولد دختر عشق ... تولد همسر عشق ... تولد مادر سلسله عشق ... و چه زیباست تبریک تولد این همه عشق، به مالکان فعلی عشق ... چه کس ؟ مــادر.... به مادرانی که گل باغ خدایند .... به آنها که معنی ایثارند و لبریز از عطوفت ... هستی ساز و مهر پرورند و مهر گستر ..... و معنی بودنند و لایق ستودن..... شگفت ترین موجود خلقت و لطیف ترین گل بوستان هستی مادرم ای سر چشمه ی عشق و رویش روزت مبارک برچسب ها: روز مادر، تولد عشق، مادر، مهر پرور، مهر گستر، بودن، [ جمعه 22 اردیبهشت 1391 ] [ 07:03 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
میـلاد بانـوی نور و دخـت نور و مـادر نور مبــارک
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 ] [ 08:57 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 06:42 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
سلام دیدارگر عزیز حال
که افتخار داده وبلاگ مرا مهمان دیدگان مهربان خود قرار دادید تقاضا دارم
حتما از نظر با ارزش خود در خصوص این پست بی نصیبم نکنید که واقعا به آن نیاز دارم . اردیبهشت سال گذشته در جمع فامیل از فراق دل سخن می گفتم و شعر می خواندم .به اشاره ی خواهر زاده و برادر زاده ام دنیای وبلاگ را شناختم و بنا به توصیه ی آنها مهدی پسر کوچکم برایم وبلاگی ساخت تا بتوانم سخنهای انباشته در دلم را در فضایی مناسب مطرح کنم . زمینه فراهم شد و به دنبال آشنا رفتم آنهم آشنایی که همدلم باشد نه همزبانم .چون این روزها همزبان زیاد است و همدل کم : دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیـو و دد ملولم و انسانـم آرزوسـت گفتند یافت می نشود ،جسته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست با این بهانه گام گذاشتم در وادی اندیشه ای که شروعش برایم غریب بود و تداومش پای بندم کرد و رساند مرا به دنیایی که اهمیتش کمتر از دنیای واقعی نبود. دنیایی که جدی اش گرفتم ،به آن بها دادم و در این وسعت بیکران دوستانی پیدا کردم : مهربان ،صادق ،نیکو گفتار و با این اعتقاد که : اعتبار انسانها به حضورشان نیست ،بلکه به دلهره ایست که در نبودشان حس می شود ،دلم بهانه شان را می گرفت . هر روز به آنها سر می زدم و نوشته هایشان برایم مهم بود . مرتب به دیدارشان رفته و مطالبشان را می خواندم.غمشان ،غم به دلم می نشاند و شادیشان شادم میکرد و اگر نیاز بود نظر می گذاشتم و گر نه رد پایی از خود به جا گذاشته تا بدانند که چقدر برایم ارزش دارند . به جرات می توانم بگویم از وقتی که وبلاگ نویسی را شروع کردم دقیقه ای بیکار نبودم و بعد از انجام امور روزانه وقت فراغتم با وبلاگ می گذشت . چون انگیزه داشته و دارم که مطالبم به روز باشد مگر جایی که دسترسی به کامپیوتر نداشتم و همین اهمیت دادن باعث شد : 1 - بیشتر مطالعه کنم 2- کمتر منفی فکر کنم 3 - غم باز نشستگی را بهتر تحمل کنم 4- با گشت و گذار اینترنتی بدانم در دنیا چه می گذرد 5- با علم روز آشنا شوم و خیلی از فنون دنیای کامپیو تر را خودم تجربه کنم (چون بابت هر پست باید به پسرم 1000 تومان میدادم و با مصرف کارت اینترنتی که داشتم هزینه ام بالا میرفت ) 6-در این مدت توانستم سه مورد وبلاگ که کمی.... مشکل داشتند با تواضعی که در ذات و سرشت خودشان بود تغییر دهم و خوشحالم که معلمی در اینجا هم کاربرد داشت . 7- و مهمتر از همه دوستانی پیدا کردم که برایم خیلی با ارزشند . «ادامه مطلب یادتون نره » [ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 ] [ 01:44 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
... برخی از مردم بسیار دارند اما اندک میبخشند «جبران خلیل جبران»و میبخشند برای آنکه شهرت کسب کنند اما این خواستهها باعث بیهودگی بخشش آنان میشود. برخی اندک دارند اما همه را میبخشند، آنان به زندگی و به گشاده دستی زندگانی ایمان دارند. گنجینههایشان هرگز تهی نمیشود و تا ابد لبریز است. و برخی از مردم با شادی میبخشند، و شادی برای آنان پاداش همان بخشش است. برخی با اندوه می بخشند و با درد، غسل تعمید میکنند. و هستند کسانی که بی اندوه و درد میبخشند و شادی نمیجویند و نمیخواهند بخششان بر سر زبانها بیفتد. آنان همچون ریحان که در دره بوی خوش میپراکند، آنچه دارند میبخشند. خداوند با عملشان سخن میگوید و از پس چشمانشان بر زمین لبخند میزند. به نیازمندان بخشیدن چه زیبا است. و زیباتر از آن، به کسی بخشیدن است که از ما نمیخواهد اما نیاز او را میدانیم. آن کس که دست و دل خود را برای بخشش بگشاید و به دنبال نیازمندان باشد، شادیِ بالاتر و لذت آورتر از بخشش به دست می آورد. آیا آنچه امروز اندوختهاید تا ابد از آن شما خواهد بود؟ بی شک روزی خواهد رسید که د اراییتان را از دست میدهید! اکنون بخشش کنید تا بخشش فصلی از فصول زندگیتان باشد و نه از آنِ بازماندگان شما ... پس معلمم ،با جان و دل می ستایمت که همچون گل و ریحانی و بخششت زیباست برچسب ها: جبران خلیل جبران، بخشش، معلم، ستایش معلم، [ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
![]() دل تنگـــــم دلتنگم دلتنگ زامروزم دلتنگ قدیم نیستم دلتنگ آن روزهایم که چقدر دلهایمان به هم نزدیک بود می گویند :آن روزها گذشته امروز روز دیگریست با هوایی دیگر هوای دیروز عطر مهر داشت و دوستی هوای دیروز بارانی عاطفه و محبت بود هوای امروز هم بارانی است و زیبائی خاص خودش را دارد امادر این هوای بارانی روح بارانی ام را فقط یک فکر می آزارد : نکند مرگ عاطفه بیاید نکند انسانیت بمیرد نکند شاهد باشیم رنجش دلها را پس بیا ای همدل ،ای دوست ای هم نوع لااقل به احترام دیروز مهربان باشیم با هم آنهم کمی مهربانتر برچسب ها: دلتنگی، مهربانی، هوای مهربانی، روح بارانی، مرگ عاطفه، انسانیت، [ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 11:03 ب.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
یاد باد آنکه سـر کوی توام منـزل بـود دیـده را روشنی از خاک درت حاصـل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود اردیبهشت را دوست دارم چون یاد آور زیباترین خاطراتم است.آنروزهاروز شماری می کردم ا این ماه فرا رسد تا به بهانه هفته معلم بتوانم ارزش مقام معنوی وشغلی این عزیزان را به دانش آموزان ومردم اجتماعم نشان دهم.در تمام مدت خدمتم سعی کردم بفهمم وبفهمانم که معلمی شغل نیست وعشق است وشور است وشعور واحساس وباید عاشقانه درراه آن گام بر داشت....و من چنین کردم واز کرده خود لذت بردم واین لذت رابادنیا عوض نمی کنم حال که بازنشسته شده ام در حسرت آن روزها می سوزم ورنج فراق را باکلام قاصرم به روی کاغذ می آورم وبه مردم ومسئولین می گویم:قدر بدانید کسانی را که روزگاری صادقانه جوانی وعمر خود را در راه تعلیم وتربیت فرزندان این مرز وبوم گذاشتندوباکوهی از تجربه گوشه ای نشسته اند بی آنکه از آنان یادی شود...آیا این انصاف است؟...کیست که پاسخم دهد؟؟؟؟ من ذره ای ناچیز بدم از عشق و شور لبریز بدم هر لحظه ام فریاد شد نامی گرفت استاد شد شور درون سینه ام بشکست قفس آزاد شد شمعی شدم افروختم پروانه گشتم سوختم از بحر بی پایان علم گل واژه ها آموختم اکنون نشسته گوشه ای هیچم نمانده توشه ای از یاد رفته چهره ام یا آنچه با عشق گفته ام نوری ندارد دیده ام از رنج هجر رنجیده ام موی سیاهم شد سپید در دل ندارم هیچ امید جز یاد ایام قدیم اشکم بود با من ندیم «اردیبهشت 85 »
برچسب ها: درد دل یک باز نشسته ی فرهنگی، معلمی و عشق، شور معلم، باز نشستگی و دنیای تجربه، [ پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ] [ 05:33 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
![]() این گل سرخ من است من ندانم چه کنم که بود لایق تو سر و جانم به فدایت که منم عاشق تو این گل سرخ من است بوی عطرش بوی احساس من است می دهم هدیه به تو که دهی هدیه به خلق چون تویی همره گل چون تویی یاور گل چون تویی شمع ره ظلمت گل چون دهی نور زجان و می شوی آب زعشق و میکشی زحمت گل کم بود جان که شود خاک راهت شه گل تقدیم به تمامی کسانی که ردای مقدس معلمی بر تن دارند برچسب ها: گل سرخ، هدیه معلم، ردای معلمی، عشق معلم، شعری برای معلم، [ سه شنبه 12 اردیبهشت 1391 ] [ 04:32 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
اولین سال استقلال دبیرستان دخترانه بود ( سال تحصیلی 69-68 شهرستان انار) در مکان غیر متعارف آموزشی ،با کمترین امکانات. خانه ای کاملا سنتی و قدیمی در کوچه پس کوچه های شهر انار .به سختی به این خانه رسیدیم و اجازه یافتیم نام مدرسه بر آن نهیم ودبیرستان معراجش بخوانیم .مدرسه ای با 13 اتاق و دو حیاط مستقل کوچک وبزرگ .اتاقهایی تو در تو با سقف گنبدی و درهای چوبی مشبک و مابین دوسه اتاق یک راهرو با طاقچه های جالب و خروجی کم عرضی که نقش سالن چند منظوره را برای ما بازی میکرد .تنها مکانی که هم محل برگزاری مراسم خاص مثل جشنها ،انجمن اولیاء ،جلسات ماهیانه بود وهم فضایی جهت بازی و ورزش و.....با پله هایی که مارا به حیاط میرساند وحوضی نسبتا بزرگ با باغچه ای که فقط درختهای کاج سر بفلک کشیده اش مانده بود تا فریاد کند قدمت دیرینه ی این خانه را . و کلاغهای بیشماری که سالیان سال در لابلای کاجها ی خانه آشیانه داشتند و زمان نمی شناختند و هر وقت دلشان می خواست قارقارکنان سکوت را می شکستند مخصوصا ،هنگام انجام مراسم صبحگاه و سخنرانی و این بهانه ای می شد برای خنده ی دانش آموزان شیطان و عصبانیت من مدیر ومعاون (که خود دردل غرق خنده بودیم و به ظاهر باجزبه و جدی ).با این توصیف ،در این مکان جایگاهی آراستیم تا برگزار کننده ی جشن معلم باشیم . فرش برای نشستن دانش آموزان گسترده شده بود و در کنار آن صندلی همکاران و مهمانان ویژه (رئیس اداره و امام جمعه ی محترم ) از محفلی گرم خبر میداد. شمع های چیده شده روی میز در دل تابش آفتاب روشن شد و با حرکت باد مرتب خاموش شده و دوباره روشن می شد . قبل از شروع برنامه به احترام سرود جمهوری همه بپا خواستیم و باپخش سرود ،آواز کلاغها شروع شد و به همراه آن خنده ی معنی دار بچه های شیطان ......من و معاون و مربی پرورشی هر کدام گوشه ای ایستاده و باا خم و هیس هیس کردن سعی داشتیم نظم به هم نخورد . سرود تمام شد . همه آرام نشستند اما آواز کلاغ ها همچنان ادامه داشت و ما حیران که چه کنیم... چاره ای نداشتیم باید برنامه ادامه پیدا میکرد به هر شکل که بود ...مجری به سختی اعلام برنامه نمود در حالیکه قار قار کلاغ ها موسیقی همراهش شده بود . اولین برنامه تلاوت قرآن کریم بود که باید توسط یکی از بچه های سوم انسانی اجرا می شد .مربی پرورشی که سال اول کاری را تجربه میکرد سوره ای انتخاب کرده وبه دانش آموز داد تا بخواند . من رفتم دفتر تا به تلفن پاسخ دهم .هنوز چند کلام حرف نزده بودم که صدای ولوله ای فضا را پر کرد . به بیرون نگاه کردم .....دیدم همه سرها روی زمین در حال سجده اند ،(حالت های مختلف ،جاهای مختلف )معلم ،دانش آموز ،رئیس اداره ،امام جمعه و ...چه اتفاقی افتاده ؟سراسیمه آمدم بیرون ...مربی پرورشی با چشمانی اشک آلود ،خجلت زده رسید و گفت :ببخشید خانم ..حواسم نبود این آیه سجده داره ....اشتباه کردم .اصلا تقصیر کلاغا شد ....اگه قار قار نمیکردند حواسم پرت نمی شد . در اوج عصبانیت خنده ام گرفت .مانده بودم چکنم . ...سجده تمام شد و من بودم و چشمان غرق سوال دیگران ! اینجا بود که باید هنر معلمی را بکار می بردم تا قصورها کمتر دیده شود . و به قول معروف پیش افتادم که پس نیفتم ..... رفتم جلو جایگاه و با سلام و خیر مقدم به مهمانان گرامی بویژه امام جمعه ی محترم سر درد دل را گشوده و با مقصر جلوه دادن اداره ،در انتخاب این مکان به عنوان تنها دبیرستان شهر ،تمام کاسه کوزه ها را سر کلاغها شکستم و از خدا خواستم تا به دل مسئولین و خیرین بیندازد تا مشکل کمبود فضای آموزشی،بر طرف گرددو نه ما مزاحم کلاغها شویم ونه کلاغها آرامش ما را به هم زنند ..پیامدش خنده ی جمع بود وکف زدن های متوالی دانش آموزان به همراه شعار زیبا و همیشگی : معلمم ،معلمم،روزت مبارک برچسب ها: روز معلم، یک خاطره، قار قار کلاغ در جشن معلم، مکان آموزشی، خانه ی سنتی، [ دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ فروزنده غیاثی ]
[ نظرات ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |