تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان
























تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

یک دم بخند که خنده ات
زیبا کند حال دلم را 
http://uupload.ir/files/nt7o_photo_2016-11-22_08-45-03.jpg

بخند کودک سرزمین پرمهرم

بخند عزیز دلبندم 

بخند تا پژواک خنده ات

طنین صد ترانه شود

بخند تا نگاه پر از سخنت

داستان عشق زمانه شود

بخند نازنین کودک صادقم

بخند که زیبایی دنیا را

تو می بینی نه من !

بخند تا انعکاسش

زنده کند

غنچه های پژمرده ی

باغ معرفت و احساس را

بخنداند

گلزار پنهانی دلم را ........


برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته، معجزه ی خنده، باغ احساس، راز خنده،

تاریخ : جمعه 5 آذر 1395 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

 نوای دل عاشقان !

 

موسیقی نوای دل است

گاهی بعضی آهنگها آنقدر زیبا هستند که روح را می برند به کهکشانها

جائی که نمیدانی کجاست !

فقط میدانی زیباست !

خیلی زیبا !

با هم به این پرواز روح ، پر می کشیم !!


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا كن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها كن
تو خود گفتی كه در قلب شكسته خانه داری
شكسته قلب من جانا به عهد خود وفا كن

خدایا بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام بسوی آسمانها
كه تا پر كشم به بال غمت رها در كهكشانها

چو نیلوفر عاشقانه چنان می پیچم به پای تو
كه سر تا پا بشكفد گل ز هر بندم در هوای تو
بدست یاری اگر كه نگیری تو دست دلم را دگر كه بگیرد
به آه و زاری اگر نپذیری شكسته دلم را دگر كه پذیرد

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا كن
ز غمهای دگر غیر از غم عشقت رها كن
تو خود گفتی كه در قلب شكسته خانه داری
شكسته قلب من جانا بعهد خود وفا كن


خدایا بی پناهم ، ز تو جز تو نخواهم
اگر عشقت گناه است ، ببین غرق گناهم
دو دست دعا برآورده ام به سوی آسمانها
كه تا پر كشم به بال غمت رها در كهكشانها


برچسب ها: عاشقانه، پرواز روح، موسیقی، نوای دل، نیلوفرانه، علیرضاافتخاری،

تاریخ : دوشنبه 1 آذر 1395 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


از “همه “دست کشیدم که تو باشی “همه ام”…

با تو بودن ز “همه” دست کشیدن دارد…


لبیک یاحسین(ع)…



Image result for ‫دلنوشته ی اربعین‬‎


اربعین است .....

در غروب عطش آلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون

بر حنجره ی  آخرین شهید نشست،

وقتی صدای شکستن استخوان در گوش سم های تازه عوض شده پیچید،

و آن گاه که خیمه ها در رقص شعله ها گم شدند،

جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. دشمن به جشن و سرور ایستاد

و نوازندگان، دست افشان و پایکوبان، در کوچه های آراسته،

به انتظار کاروانی نشستند که با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم،

و با شکسته ترین دل و تاول زده ترین پا،

به ضیافت تمسخر و طعنه و خاکستر و خنده می آمد.

گذشت و گذشت تا به چهلمین روز رسید .

حقیقت، عریان تر و زلال تر از همیشه، از افق خون سر برآورد.

کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهیدان، خاشاک ستم را به بازی گرفت.

خونی که آن روز در غریبانه ترین غروب،

در گمنام ترین زمین و در عطشناک ترین لحظه بر خاک چکه کرد،

  در آوندهای زمین جاری شد و رگ های خاک را

به جنبش و جوشش و رویش خواند.

چهل روز است که یزیدیان، جز رسوایی ندیده اند و

جز پتک استخوان کوب، فریادی نشنیده اند.

اربعین است ....

اربعین است. کاروان به مقصد می رسد.

تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است.

. هنگامه کمال خون، باروری عشق و ایثار، فصل روییدن.

هنگام میثاق است و دوباره پیمان بستن.

به راستی کدامین سر، سودای همراهی این سر بریده را دارد

و کدامین همت، ذوالجناح بی سوار را زین خواهد کرد.

عشق با تمام قامت بر قله ی  گودال ایستاده و دو دستی که

در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار، چونان نخل های بارور، سربرآورده است.

به راستی، کدامین یاور، به هم نوایی و همراهی برمی خیزد؟

جز نسلی که از تبار عاشقان حسین باشد

بیائید به مصداق کلام گهر بار امام حسین علیه السلام :

«اگر دین نداری ،لااقل آزاده باش »

به حقیقت حسین را بشناسیم و پیرو راهش باشیم ....


Related image



برچسب ها: اربعین، عشق، دلنوشته اربعین، یاران حسین، جوشش خون شهید، زینب، پرستار کربلا،

تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


آن یار که خاموش و سخن گوست کتاب است

آن کس که نکو خواه و نکو خوست کتاب است

آن دوست که بی­ رنج و تمنی و توقع

باشد به جهان از دل و جان دوست، کتاب است

حسین پژمان بختیاری

 انسان، بی دوست تنهاست و انسان تنها، قرین غصه و غم.

و اینکه در همراهی با دوست، لحظه ها به شادی می گذرد

و تلخی ها به شیرینی مبدل ،

 اما کدام دوست لایق هم نشینی با لحظه های گران قدر ماست؟

کدام دوست را می شناسی که در عین سکوت ،به اندیشه دعوتت کند و در برگ برگ

بی صدایی اوراق ،دنیایی از موسیقی حرکت را به ارمغان آورد ..

با آرامش تمام ،از روی آب ها و خشکی ها بگذرد و به هر زبان سخن بگوید ..

گه ساکن  کوچه های تاریخ شده و مهمان دقایق روشن و تاریکش گردد و

زمانی همسفر ذهن ارسطو و افلاطون شده ودر کنار شب زنده داری های

بوعلی بنشیند و از نغمهه های الهی لسان الغیب سر مستت کند ...

گاه به شهر افکار ناصر خسرو رسد و با از گذر از این دیار ،همنشین سهراب گشته.....

  از بوی علف و صفای زلال آب ،ترانه ایی جدید ساز کند و گام به گام برساندت

به سجاده ی نور ، به دل تاریخ تا از کنار خندق نظاره گرنبرد حق بر باطل شوی

 از سوز آفتاب بگذری ..کنار رسول دانایی بنشینی ودانه دانه صبر و تحمل را در سبوی

تکامل بریزی و یقین یابی که باید چشم دل باز کرد و انتخاب کرد ..

وآن دوست ، محبوبی نیست غیر از کتاب !

پس ای یاربهترینم ،انیس پرفروغ دیرینم !

از خدا می خواهم بصیرتم دهد تا تو مهمان بی آزار حرف وتفکرناب

را از دل قفسه های سرد و سکون بیرون آورم ...

پاک کنم غبار فراموشی نشسته بر اوراقت را...

بگشایمت تا چراغ راهم شوی در دل تاریکی های جهل وظلمت ...

یار و همسفرم گردی در کوچه های علم و دانایی...

تا قدر بدانم  ارزش کار کسانی  که با رنج فراوان در سخت ترین شرایط 

حرف به حرف ،واژه آفریدند و اندیشه های ناب را برصفحه های سپید 

 حک کردندتا مرا از خاک به افلاک رسانند ....

تا بدانجا که بدانم هنوزززز ....نادانم !!

پس بیائید دوستی باکتاب را نه در این هفته ،برای همیشه پاس بداریم ..

*هفته ی کتاب و کتابخوانی مبارک باد *


 



برچسب ها: کتاب، کتابخوانی، هفته ی کتاب، علم و دانایی، پژمان بختیاری، شعرکتاب، دل نوشته کتاب،

تاریخ : چهارشنبه 26 آبان 1395 | 07:06 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
درد دلم آئینه شد

Image result for ‫پیراهن دلم را از خاطره هایت نخواهم تکاند‬‎



Image result for ‫زنی در خیال‬‎


امشب دردهای دلم آئینه ام می شود و

نگاه خیره ام به سوی خود چرخ می افتد

می خواهم بی خیال باشم

بی خیال ....

اما چکنم نمی شود !

نمی توانم !

سراغ دلم می روم

باز هم قصه ایی تکراری دارد

قصه ی بغضی که راه گلویم را سد کرده است

قصه ی آهی که کنار بالین واژه هایم نشسته است

قصه ی سکوتی که سراپای وجودم را گرفته است

وای از این ماجرای دل و بغض و آه ....

امان از قطره هایی که چشمانم را به بازی گرفته است

امان از رازهای پنهان شده در سینه ام

امان از حرف های نگفته ام

امان از واژه های گریزان از صفحه ی سپید کاغذم

امان از نگاه کبوتر دل که کنج قفس مانده و تنها آرزویش

پرواز در اوج آسمان هاست .......


روزی که طلوع عشق باشد

خورشید ز پشت ابر می آید

بی تاب نباش ای دل

یک روز  قرار و صبر می آید

برچسب ها: دل نوشته، خیال زیبا، درد دل، آئینه، طلوع عشق، صفحه سپید،

تاریخ : جمعه 21 آبان 1395 | 07:59 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



کاش قالی بودم ....

Image result for ‫نخ قالی كرمان‬‎



یادم میاد یه روز مادرم گفت ..

مادر ! شدم مثل کلاف سر در گم ..

معنی حرفش رو نفهمیدم ..
چند سال گذشت ..
یک شب کمکش میکردم تا کلاف نخ قالی رو باز کنه
کلاف رو رو دستام انداخت ...
به طرز زیبائی روی هم جمع میکرد تا در موقع بافت دچار مشکل نشه
با شیطنت من کلافش به هم خورد ..
سر نخ گم شد

شد کلاف سر در گم ...

اینجا معنی سر در گمی رو فهمیدم ...
حرفش هیچ‌وقت از یادم نمیره ..

 می گفت:
مادر ! زندگی مثل این کلافه
مواظب باش سرش گم نشه چون  میشه  کلاف سردر گم،
تو هم می پیچه ...نمی فهمی چکار کنی  
باید حوصله بخرج بدی ،
مبادا تحمل نکنی و گره رو پاره کنی ..
باید صبر داشته باشی ..
نگذاری گره بزرگ بشه ،چون کورتر میشه
به جایی میرسی که باید سر و ته کلاف را ببری..
اونوقت خودت هی باید گره بزنی و گره هارو یه جایی تو بافتنی قایم کنی
تا محو بشه و پیدا نباشه 
امروز می فهمم چرا بنیان زندگی ها سست شده
ما بینش نداریم و گره ها رو نمی بینیم
و یا از گره های کوچک گره های بزرگ باز نشدنی میزنیم
گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
نباید این بند از بین برود
که اگر چنین شد  کار زندگی تمام است..

نرسی بجایی که این شعر رو با خودت زمزمه کنی :

چون كلافی گشته ام، سر در گم اندر حال خود

هرچه می بافم، گره می افكنم در فال خود


14643924_b.jpg

برچسب ها: دل نوشته، کلام زیبا، خاطره، حرف مادر، پیام مادر، حرمت، ارزش زندگی،

تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

رویا های من !
Image result for ‫رویای من‬‎


در دشت هزار رنگ مجاز این دلنوشته دلم را برد

انگار خودم هستم که از درون سخن می گویم :


رویاهای من رنگ دیگری دارد

 گاهی سبز می شود گاهی زرد

 گاهی سفید و گاهی سیاه

 وگاهی ....

چشمهایم را می بندم

 در رویاهایم به پرواز در می آیم

 اوج می گیرم و در بینهایت به تو می پیوندم

دنیای من ساده است ساده تر ازهمه چیز حتی ساده تر از عشق

دلم این روزها كسی را می خواهد

 كسی كه در برابرم بنشیند به چشمهایم خیره شود به من بگوید بگو،بگو ، بگو

و من برایش از همه ی رویاهای گمشده ام بگویم

 در نگاهش غرق شوم و رویاهایم را با او زندگی كنم

دلم یك آشنای غریبه می خواهد

كسی كه جاری شدن همه ی احساسش را درعمق قلبم  احساس كنم

كسی كه در كنارم بنشیند رویاهایم را باور كند

دستهایش اشكهایم را پاك كند

و من مست از حضورش ، رویاهایم را برایش قصه كنم

در رویاهایم می دوم، می رقصم، فریاد می زنم و بارها می افتم و بر می خیزم

از آن سوی ماه، دستانت با مهر مرا می خواند

و من سبكبال به سوی تو به پرواز در می آیم

 دستانت گرم تر از همیشه است و من به بودنت می اندیشم

رویا هایم زیباست و خواستنی

از خواب بر می خیزم

یك نفر از میان آینه مرا می خواند:

بانوی رویاهای من...



Image result for ‫من در آیینه رخ خود دیدم‬‎


برچسب ها: عاشقانه، دلنوشته، رویای من، بانوی قصه، عشق، راز ماه، آنسوی ماه،

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 | 09:05 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
و اینک اشک را به تماشا بنشین !

Image result for ‫نیزه شکسته ها را‬‎

گفت به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است.
گفتم چگونه باور کنم حلالی حس را!؟

گفت چنانی که به شنیدن می بینی و به دیدن می شنوی
 حس حلال یعنی گذر از مرز احساس. یعنی دیدن بدون چشم،
 شنیدن بی گوش، بی آنکه حتی صدایی برخیزد.
گفتم بی خود می شوم در تماشا!

گفت بنیان صفات ناب است، در هیچ ظرفی آن تحمل نیست که
 بتواند لحظه ای محمل تجلی آنها باشد. نابیِ آن ناب، ظرف را متلاشی می کنددرخود
حل می کند، حلال می کند. به حلالی نیست می کند!
 هیچ از گنج مخفی نشنیده ای!؟
گفتم این تجلی که به تماشای آن خواندی مرا، چگونه ممکن گردید.

گفت نفوس مطمئن را به حس حلال به تماشا نشسته ای!
نفوس مطمئن آینه اند در تجلی صفات. ظرفی در کار نیست.
پرتویی ناب را در آینه می بینی!
 برقی در آینه از گوهری از آن گنجِ در خفا که مستوری را نخواست!
گفتم این رویت، فارغ از بیخودی، با ما دیگر چه می کند؟

گفت روشنایی اش، روشنایی اش، روشنایی اش!
گفتم بیتابم، با یاران چگونه از این عاشقانه ها بگویم!؟
خون می بینند و چکاچک شمشیرها را، سرها را می بینند بریده بر نیزه!

گفت ذکر آن است که متذکر شوی که گفت: “هیچ ندیدیم الا زیبایی”
گفت مُهر بر دل تیغ می بیند بر گلوی فرزند، مهر بر دل اما، ابراهیم امام است.

گفتم ای به تماشا خوانده مرا،چرا هستی چنان نیست که بر چشم همگان است!؟

گفت همگان را آیا اشک در چشمان است!؟

“هیچ ندیدیم الا زیبایی”
که بر زیبایی می گرید!؟

راز اشک را دانستی!؟
اشک که هست یعنی بسم الله!
به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است!

گفتم به کجا می بری مرا، چنین دیوانه ام می کنی!؟
گفت هیچ، بر جای خود نشسته ای، به تماشا بنشین!

به تماشا بنشین!

غلامرضا رشیدی


Image result for ‫نیزه شکسته ها را‬‎

برچسب ها: راز اشک، اشک را تماشا کن، عشق، عاشقانه، سر، نیزه، moharam95،

تاریخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 09:06 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
خوشا آن کس که دارد با تو پیوند  

 خوشا آن دل که دارد با تو راهی


Image result for ‫یاحسین‬‎


از کودکی حسین (ع) را می شناختم و نامش برایم حرمت  داشت.

حسینی که مظلومش می خواندند. حسینی که سیدالشُهدایش می گفتند.

وقتی در اوج تشنگی آب می نوشیدند،

غمگینانه یادش می کردند : به یاد لب تشنه ات یا حسین!

آن زمان که در کنار مادر شاهد سینه زدنهای بزرگان بودم

و آرام اشک ریختن دیگران ،  کسانی که بر سر و سینه می کوبیدند

و گونه هایشان غرق از اشک می شد و از عمق جان فریاد می زدند : یا حسین !

کیست این حسین؟ که همه او را می طلبند...

پیر مردی که مشکی از آب در دست داشت و

با پای برهنه و تاول زده در بین مردم و هیئت عزادار راه می رفت

و به تشنگان آب می رساند و می گفت : بگو یا حسین!

طفلان کوچکی که سربند سبز بسته بودند

و زنجیرهای نه در خور سن و سالشان را بر سر و سینه می زدند

و می گفتند: یا حسین!

پیر زنانی که که با عصا لنگ لنگان خود را می کشاندند

تا به نشانه ی فداکاری و ایثار آقا ابوالفضل برسند و

آن  علم را ببوسند تا از عطرش مطهر شوند

وانگشتان متبرکشان را به رخسار کشند

عاشقانه  و با صدای لرزان بگویند : یا حسین!

مرد پیری که با محاسن سپیدش  پرچمی در دست دارد و

پیشاپیش سینه زنان  حرکت می کند و چاووش غم سالار شهیدان است

 با پاک کردن قطره های اشک ،سوز دلش را بیان کرده و آرام می گوید: یا حسین!

جوانی که با دنیایی از عالم جوانی آمده و پوششی سوای دیگران دارد

آمده تا با  دل حسینی اش  این گونه عزاداری کند...

ظرف سقا را میگیرد و   آهی می کشد و می گوید : یا حسین!

Image result for ‫سقای دشت کربلا‬‎



زنی که فرزند کوچکش را نذر کرده و در قنداقه ای پیچیده

و به یاد علی اصغر شهید، در آفتاب داغ و  در سوز سرما می گرداند

و با چشمانی اشکبارمی گوید : یا حسین!!


Image result for ‫شیرخوارگان حسینی‬‎


این یا حسین گفتن ها مگر نه اینکه همه و همه حکایت از عشقی درونی دارد.

عشقی که جاودانه است.

عشقی که پر بهاست

عشقی که با این شور باشد می تواند همیشه بماند

پس بنازم شور عشقت را یا حسین !


برچسب ها: یا حسین، شور حسینی، عاشقانه ها، دل نوشته محرم، moharam95،

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

بنازم حال و هوای عشقت را !

Image result for ‫دلنوشته ی محرمی‬‎

Image result for ‫هیئت سینه زنی‬‎


دلم گرفته ..سینه ام سنگینی میکند

حس غریبی دارم ..حوصله ی بیرون رفتن ندارم

پناه می برم به دشت مجاز ! دنیای بی صاحب امروزی !

دنیایی که حد و مرزها را ندیده گرفته و به پیش می تازد !

و انسان و انسانیت را به راحتی با خود می برد ..

پنجره ی یک گروه به رویم باز می شود  ..

نوشته ها  پسندم نیست ..از درون فریاد میکشم و از برون

لب به نصیحت باز میکنم که حرمت ایام رو نگهدارند ..

یک مداحی قدیمی را باز کرده و می روم در عالم خیال ...

حداقل 30 سال پیش .....

روزایی که ماه محرم حال و هوایی دیگر داشت

لحظه ها مرا با خود می برد 

به ثانیه هایی که دست در دست عشق می گذاشتم

تا یکی از همراهان هیئت باشم و....

و همراه شدم !

نوایی با عشق میخواند و مرا بسوی خود می طلبد

به دنبال صدا می روم ...چند دسته ی عزادار پیش می آیند

به دنبال گروهی هستم  که دلم را خوانده است

دیدگانم فقط عشق را می بیند ..

و آنها هم عاشقانند ...

کسی را به دیگری کاری نیست

هرکس حال و هوای خودش را دارد

بوی اسپند و عطر گلاب روحم را نوازش می دهد

حال خوشی پیدا میکنم ...حتی نگاه کردنشان هم شوری خاص می بخشد

به حال چون منی که بهانه می خواهد برای پرواز دل پریشانش !

جایی دنج پیدا میکنم و بی خبر از اطراف غرق در صفای

حرکات سقایی می شوم که با پای برهنه آب را

با مشکی در دوش می کشد تا یاد آور رنج

تلخ تاریخ شود آن روزی که آب ،بهای جان شد

و به لب داغ غرق در عطش نرسید ...

آب اشکم را همچو باران بر روی گونه می ریزم و

با سوز صدای نوحه گر می گریم  ...

آنقدر می گریم تا شاید قفل دلم با کلید نگاه حسین

باز شود و چراغ راهم گردد ....

من در این عصر دود و آهن و سنگ

مصیبت زده ی دورانم !

ره گم کرده ام آقا !


Image result for ‫سقای دشت کربلا‬‎



برچسب ها: moharam95،

تاریخ : پنجشنبه 15 مهر 1395 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 69 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه