تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان




http://s5.picofile.com/file/8121707700/nyiS6T_1398537557.jpg










گل باشید دوستان گلم


   دمی‌بادوست‌درخلوت‌ به ازصدسال درعشرت     

من آزادی نمی خواهم كه بایوسف به زندانم



  یکچند خدا حافظ  







تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 01:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات























      






ادامه مطلب برچسب ها: خدا حافظ دوستان،

تاریخ : جمعه 3 بهمن 1393 | 10:13 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
سی و یکمین سال تولدت مبارک پسرم





      


















پسرم ،گل بسرم

عکس زیبای طفولیُت تو

نقش گرفته درقاب ،رو در روی من است

میزنی خنده به من ،

دل پاک تو کجاست ! من ندانم که خدا میداند

من شدم غرق دو چشمت  که زقاب

خیره گشته ،  نگهت سوی من است

می پرد مرغ خیالم یکسر

رو به ایام جوانی که کنون

بودن ثانیه اش ، بهترین هدیه

به  این  دیده ی  کم سوی من است

می شود دشت خیالم روشن

میروم مست و خرامان یکدم

زلف مشکی و پریشان در باد

با تو هستم خوشحال

هردو شادیم چو کبوتر آزاد ..

ولی امروز چه هستم پسرم !

چشم  بی نور ،جسم رنجور

غرق برفی که به تار و خم گیسوی من است

پسرم تاج سرم !

تن انسان چو درخت است و بهاری دارد

و بهارش چو بسر رفت شکاری دارد

من بهارم به خزان گشت و بدانم یک روز

می روم سوی زمستان و نهایت نیستی

همچو یک قاصدی از خاک   در کوی من است

ولی امروز....امید جانم !

گرچه خود نقش پدر داری و

یک ماه پسر داری و غرق شوری

لیک چشم دل من بعد خدا سوی شماست

تو که دل بند منی ،عمر منی ، نابترین سوژه ی لبخند منی

زخدا می خواهم کم کند عمر مرا

که دهم هدیه به تو !

که نمیری هرگز

تا بخندی مادر !

چون که هر لبخندت

بهترین مرغ سخنگوی من است


فروزنده --93/10/30













صدرای قشنگت آمده تا تولدت رو تبریک بگه

بابا سهیل تولدت مبارک !









گلی در آغوش گلی دیگر


پدر زیبا پسر زیباتر از آن
شبیه غنچه و گل هر دو خندان

بخند ای گل که لبخند تو زیباست
نگاهت مثل یک دختر فریباست

مبارک بادت این فرخنده فرزند
نمک میریزد از این حبه ی قند

الهی دولتش پاینده باشد
شبیه حال او آینده باشد

الهی دشمنش شرمنده باشد
نگون بختی شبیه بنده باشد

به خود گفتم خلایق هر چه لایق
تو هستی بهترین بین خلایق

به احسنتی دلم را شاد گردان
مرا شرمنده ی صهبا مگردان

.......... جمعتان پرهام و پدرام یا علی.
......

صهبای بیدگلی


سپاس آقا صهبا

شاعر خوب بی همتا








سهیل پنج ماهگی


صدرا پنج ماهگی


ببین  صدرا رو  ...مثل خودت ناز و قشنگ !








چقدر دنیای کودکیت زیبا بود مادر !










و تشکر  از  خاله لیلی مهربان




این هم هدیه ی قشنگ همکار خوبم آقای خاموشی

















ادامه مطلب برچسب ها: تولد سهیل، سهیل قنادزاده، شعر مادر،

تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 10:49 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

بگذار فریادت کنم مادر !





دلم گرفته بیا پاره ی تنم مادر

بهانه گیر شده ام ،بگو چکنم مادر


مباد دمی که بیاد نیارم گل رویت را

بیا که بوی خوشت شده عطر تنم مادر


بیا که هرشب بیاد دستانت

به تار موی خود م ،شانه میزنم مادر


شبیه کودکیم شده ام  ببین چه بی تابـم

به شوق تو میخوابم و ز شب دل نمی کنَم مادر


بیا و زشور عشق بگو قصه ایی تازه

بیا بخوان که تشنه ی شنیدنم مادر !




گاهی دل را تاب ماندن نیست و زمانی عمر را

این روزها به دنبال فکری مبهم دلم گرفته و دلتنگ رفتن است ...

و پیامدش بخاطرم می آورد  این ترانه ی قدیمی را

 آهنگ زمان جوانی خودم :


دلم تنگه برای گریه کردن ...

کجاست مادر ،کجاست گهواره ی من !

همون گهواره ای که خاطرم نیست

همون امنیت حقیقی و راست






این لحظه به تو نیاز دارم مادر !

به گرمی آغوشت ،به نگاه مهربانت !

می ترسم مادر !

کلام خواهر غم به دلم نشانده !

کلامی که حکایت از تکیده شدنت داشت

وچشمانی که  با اشک خبر داد : مادر ! این روزها حکم مهمان دارد !

او درست میگوید مادر !

مادر همیشه مهمان است و حیف که فرزند قدر نمیداند این مهمان باارزش را

میهمانی  که میزبان آرزو دارد هرگز نرود ...

میهمانی که خدا کند همیشه باشد ..

مادر ،ستاره ایست که در آسمان تاریک هر محفلی می درخشد

همدمی ست برای بی همدمی ها 

همدلی ست در اوج تنهائی ها

هستی بخشی ست که برای فرزند جان می دهد


من هم مادرم مادر !

هنوز تصویر چشمان اشکبارت را هنگام مرگ مادر بزرگ فراموش نکردم

هنوز در خاطرم هست چندین سال لباسهای او را

 پنهانی می بوئیدی ،می بوسیدی و می گریستی

و من دور از چشمت  با اشک تماشا میکردم

آن روزها کودک بودم و صفای عشق را تا این حد نمی شناختم

حال می فهمم که بوی لباست عطر خوش عاطفه دارد

عطر عشق دارد ،شور دارد ،طعم زندگی دارد مادر !


خدایا این عطر را از من نگیر !






بگذار فریادت کنم مادر !


تا دیده ام به روی جهان باز شد، زشوق

لبخند مهربان تو جا در تنم دمید

فریاد حاجتم چو برون آمد از گلو

دست نوازش تو به فریاد من رسید


 ای دل نگران که چشم هایت بر در...

                                    ای مایه ی مهر و ای ندای مهر هم در سر ...

                                   جز رنج چه بود سهمت از این همه عشق

                                     مظلوم ترین عاشق دنیا       ! مادر




ادامه مطلب برچسب ها: مادر، عشق، عاطفه، مهرمادر، دلتنگ مادر،

تاریخ : جمعه 26 دی 1393 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

شبهای دریایی

تو میدانی ای خدای من




کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
نه ابری تا گریدم بر دل






دلی دارم بی تو سرگردان
در او باشد آتشی پنهان

چو از این آتش دل بود خندان
که به کار او مانده ام حیران





کجاباشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
که آهنگی خواندم از دل






زداغ این آشنایی ها،این جدایی ها
بنگر که به جان شعله ها دارم

که تورا به جهان آشنا دارم
من ترا دارم

یار





ز گریه چشمم چو دریا شد
کسی درمن بی تو تنها شد

نه آوایی درشب ساحل
در این غربت مانده ام با دل





تو در جانم قصه ها خواندی
چو قصه در یاد من ماندی

غم عشقت را در صدا دارم
ز تو هر شب این ناله ها دارم






تو میدانی ماجرای من
تو میدانی ای خدای من

تو پاکی چون خصلت دریا
تو میدانی غربت دل ها






کجا باشد بی تو فردایی
من و این شبهای دریایی

نه آوایی در شب ساحل
که آهنگی خواندم از دل


برچسب ها: ماجرای دل، مختاباد، شبهای دریایی،

تاریخ : جمعه 19 دی 1393 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

میلاد پیامبر اکرم و امام صادق (ع) تهنیت باد







عترت آمد اندرین آیینه ام

کیست در غار حرای سینه ام

هر رگم پیغام احمد می دهد

سینه ام بوی محمد می دهد






مژده بده که بهاره ، گونه ی گل تر شد
از نفس خوش یارم دنیا معطر شد

آینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو




چشم ستاره ها روشن ،ماه ما  تابیده
قاصدکها رو خبر کن ،مژده بده عیـده

پنجـره رو وا کن ،  خدارو پیــدا کن
با چشم دل امشب ،ماه رو تماشا کن


آئینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو




تازه کن لبخند شوق ،نوبت غم طی شد
دف بزن ،افسانگی کن ،باده پر از می شد

ازشوق این دلدادگی همسایه ی مجنونم
از فرط این دیوونگی دلتنگ بیابونم

آئینه بندون کن کوچه ی رؤیا رو
شکوفه بارون کن مقدم دلدار رو






برچسب ها: تولد پیامبر، میلاد امام صادق،

تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 11:47 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




بیائید با هم مهربان باشیم 


یک نفس با دوست بودن همنفس
آرزوی عاشقان این است و بس

واحه های دور دست دل کجاست
تا بیا سا ییم در خود یک نفس ؟

واحه های گم که آنجا کس نیافت
رد پایی از نگاه هیچ کس

خسته ام از دست دل های چنین
پیش پا افتاده تر از خار و خس

ارتفاع بال ها : سطح هوا
فرصت پروازها : سقف قفس

خسته از دل ، خسته از این دست دل
ای خوشا دل های دور از دسترس





بیائید همدیگر را ببینیم ،بیائید برای یکدیگر ارزش و احترام قائل شویم

بیائید انسانیت را باور کنیم ،بیائید طلبکار هم نباشیم

بیائید خودمان را دوست بداریم تا راهی باشد برای دوست داشتن دیگران

بیائید آئینه ی یکدیگر باشیم :

هم قشنگی ها را ببینیم ،هم زشتی ها را







زندگی چون گل سرخی است

  پر از خار و پر از برگ

   وپر از عطر لطیف

    یادمان باشد اگر گل چیدیم

     عطر و برگ و گل و خار

    همه همسایه ی دیوار به دیوار همند








چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند

خنده ی پنجره زیباست اگر بگذارند

 

من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم

عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند

 

سند عقل مشاعی است همه می دانند

عشق اما فقط از ماست اگر بگذارند

 

روستا زاده ام و سبزتر از برگ درخت

وسعتم سینه صحراست اگر بگذارند

 

دل درنایی من این همه بیهوده مگرد

خانه ی دوست همین جاست اگر بگذارند

 

غضب آلوده نگاهم مکنید ای مردم

دل من مال شماهاست اگر بگذارند.

 


برچسب ها: دوستی ها، مهرو مهربانی، آینه، عاشقانه، زندگی، شعر اگر بگذارند،

تاریخ : پنجشنبه 11 دی 1393 | 08:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

[​IMG]



مهدی جان !






امروز نگاهم به  آسمان زیباتر است

حس می کنم آبی‌تر است و

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

امروز پرنده آواز جدید می‌سراید....

امروز برایم بهاری دیگر است

بهاری در دل زمستان و

تولدی در کنار تولدی پاک که مسیح نام گرفت

تولدت مبارک پسرم

در روز تولدت ای  مهربان‌ترین!

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود


همدم مهربانم ! عزیزم

هیجده همین بهار عمرت سبز وخرم ....



پسرم  جانم فدای تو

قلم به دست گرفتم که تا سحر مانده

بسرایم از گل رویت که در قمر مانده

بنویسم از خاطره های زمان کودکیت

بنویسم از دو چشمم که هنوز تر مانده

بگویم از صدای خنده ات که در قاب است

بخوانم از نغمه هایی که پشت در مانده

هنوز منتظرم که جان فدای تو کنم

بیا ببین پسرم! جان و سر مانده

بیا و نهایتٍ چراغ شعرهایم باش

بیا که مرا همین مختصر مانده



فروزنده

سحر 93/10/5


برچسب ها: مهدی، تولد، شعر تولد، مهدی قنادزاده،

تاریخ : جمعه 5 دی 1393 | 01:21 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


الهی !


مرا حیران تر از حیران تر از حیران پذیرفتی
تو را گریان تر از گریان تر از گریان صدا کردم

دلم تنهاتر از تنهاتر از تنهاییت را دید
تو را یکتا لقب دادم ، تو را عرفان صدا کردم

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی ؟
پریشان بودم ای دریا ، تو را طوفان صدا کردم

تو را در تابش بی خواهش خورشید فهمیدم
تو را در بارش آرامش باران صدا کردم

صدا کردم صدا کردم صدایم را غمت لرزاند
تو را نالان ، تو را لرزان ، تو را از جان صدا کردم


تو می دیدی مرا احساس می کردم چه می خواهی
تو انسان آفریدی ، مثل یک انسان صدا کردم

سلام ای پاسخ آوازهای بی صدای دل
سلامت می کنم هر روز و هر شب ای خدای دل

سلامم را تو پاسخ گفته ای با تابش عشقت
دلم آرام شد در ساحل آرامش عشقت





برچسب ها: غزلی عرفانی، عاشقانه ها، الهی !، تورا صدا کردم،

تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 06:45 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

این سوگ بزرگ تسلیت باد !!






یا رسول اللّه! امروز ماتم سرای دل را به نام تو، سیه پوش کرده ایم و

 نام مبارک تو را با درود و تحیّت بر زبان جاری می سازیم.






برچسب ها: ایام سوگواری آخر ماه صفر، رحلت حضرت رسول اکرم، شهادت امام حسن، شهادت امام رضا،

تاریخ : شنبه 29 آذر 1393 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


بی من مرو



خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو
ای حیات دوستان در بوستان بی من مرو





ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب
ای زمین بی من مروی و ای زمان بی من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوشست
این جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو

ای عیان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان
ای نظر بی من مبین و ای روان بی من مرو




شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو





خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو





در خم چوگانت می تازم چو چشمت با منست
همچنین در من نگر بی من مران بی من مرو





چون حریف شاه باشی ای طرب بی من منوش
چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو




وای آنکس کو درین ره بی نشان تو رود
چون نشان من تویی ای بی نشان بی من مرو


وای آنکو اندری ره می روی بی دانشی
دانش راهم تویی ای راه دان بی من مرو






دیگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق
ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی من مرو





برچسب ها: مولوی، بی من مرو، عاشقانه های مولوی، جان جان،

تاریخ : دوشنبه 24 آذر 1393 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



صدرای قشنگم ،پسر کوچکم !!

چهار ماهه شدی و برای اولین بار شاهد مراسم  اربعین حسینی هستی 

یعنی چهلمین شب شهادت حسین بن علی علیه السلام

یعنی
گرامی داشت یاد و خاطره عزیزان از دست رفته در روز چهلم

که مصادف است با بیستم ماه صفر ،روزی که
به یاد عاشورای حسینی


باران اشک با مظلومیت حسین و یارانش پیوند میخورد.

الان طفلی و کوچک و چند سال آینده نیز هم ..

شاید در آینده نباشم بگذار امروز از این روز حرف بزنم شاید مکتوبم بماند


بگذار بگویم از  این راه، که راه تداوم عشق است و

 بی گمان هیچ گاه بی رهرو نخواهد ماند.


اربعین است آرام جانم ......

در غروب عطش آلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون

بر حنجره ی  آخرین شهید نشست،

وقتی صدای شکستن استخوان در گوش سم های تازه عوض شده پیچید،

و آن گاه که خیمه ها در رقص شعله ها گم شدند،

جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. دشمن به جشن و سرور ایستاد

و نوازندگان، دست افشان و پایکوبان، در کوچه های آراسته،

به انتظار کاروانی نشستند که با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم،

و با شکسته ترین دل و تاول زده ترین پا،

به ضیافت تمسخر و طعنه و خاکستر و خنده می آمد.

گذشت و گذشت تا به چهلمین روز رسید .

حقیقت، عریان تر و زلال تر از همیشه، از افق خون سر برآورد.

کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهیدان، خاشاک ستم را به بازی گرفت.

خونی که آن روز در غریبانه ترین غروب،

در گمنام ترین زمین و در عطشناک ترین لحظه بر خاک چکه کرد،

  در آوندهای زمین جاری شد و رگ های خاک را

به جنبش و جوشش و رویش خواند.

چهل روز است که یزیدیان، جز رسوایی ندیده اند و

جز پتک استخوان کوب، فریادی نشنیده اند.

اربعین است عزیز دلم ...

اربعین است. کاروان به مقصد می رسد.

تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است.

اربعین است صداری کوچکم ....

. هنگامه کمال خون، باروری عشق و ایثار، فصل روییدن.

هنگام میثاق است و دوباره پیمان بستن.

به راستی کدامین سر، سودای همراهی این سر بریده را دارد

و کدامین همت، ذوالجناح بی سوار را زین خواهد کرد.

اربعین است فروغ زندگیم ....

عشق با تمام قامت بر قله ی  گودال ایستاده و دو دستی که

در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار، چونان نخل های بارور، سربرآورده است.

به راستی، کدامین یاور، به همنوایی و همراهی برمی خیزد؟

جز نسلی که از تبار عاشقان حسین باشد

می خواهم چون من نباشی و به مصداق کلام گهر بار امام حسین علیه السلام :

«اگر دین نداری ،لااقل آزاده باش »

به حقیقت حسین را بشناس و پیرو راهش باش ....





برچسب ها: اربعین، باحسین، عشق حسین، سخن مادربزرگ،

تاریخ : پنجشنبه 20 آذر 1393 | 08:24 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات







دلم برایتان تنگ شده بود !

شما را می گویم ! شما نازنینان !

شما ساکنین کوی مدرسه ی بهاری من !

شما بلبلان گلزار دانشم !





دو روز با شما نبودم  ،فقط دوروز !!

انگار  روزهاست که از شما دورم ...

غم دوریتان کلمه گشت و یکی یکی چکید روی صفحه ی سفید دلم ..

من بودم و تسبیح غم کلمه هایی که حرف هایش  را با عشق به بند کشیدم و

و دوباره به گردنم آویختم ....

وقتی به شما رسیدم و برویم آغوش گشودید و نجوا کردید :

خانم ! بگذار بیام تو بغلت !..

فهمیدم که هنووووز دنیای من هستید ...

فهمیدم که هنووووز  عاشقم !


فهمیدم که :

اگرچه خسته ام ،اما از این همه رنج، راضی ام !

از این همه خستگی که پشت پلک‌هایم راشب ها  به هم می چسباند، راضی‌ام.

از این همه اشک‌هایی که گاه و بیگاه می‌چکد روی گونه های غمزده ام  ،راضی‌ام.

از این همه ترانه که در گلویم کوک می‌شود، بغض می شود ، راضی‌ام.

از این همه نگاهی که صادقانه گره می‌خورد به نگاهم  ، راضی‌ام.

                           از این همه لبخندی که غرق در صفا و مهر است ، راضی‌ام.

                            از این همه لب پر از دعای خیر مادران ،راضی ام .

                            از این همه گل که از دست‌هایم می‌روید، راضی‌ام.

                      از این همه حرفی که شعر می شود و سروده ام ، راضی‌ام.

         از این همه شعری که شاعران جهان برای من و عشق من ، سروده‌اند،  راضی‌ام.

            از این همه شور ،از این همه نور ،از این همه عطر !! راضی ام .

  خدایا ! این تب عشق را از من معلم نگیر !!

معلمین مهربان ،

عاشقان حریم علم و ادب !


خودتان را دست کم نگیرید !








_MG_3384

روزی که خـدا هسـت مرا زد بـه تو پیـــونـد

خرسند شدی از من و گشتم ز تو خرسند


تا عـطــر تو پیـچیــد در ایــن وادی مــألــوف

از بــوی دل انـگیــز تو ایــن جــان من آکنــد


مـن منتـظــرم خنــده کنی تا کــه بخنـــدم

دیریــست نـروئیــده به لــب غنچــه لبخنــد


از سـوختـنــم شــادم و آن دســت مریــزاد

کــاین شمـــع میــان گــل و پــروانه پـراکند


دکتر حبیب جعفرنژاد


_MG_3399

کجائی آیلین قشنگم ،عزیز دلم !!

جات توی گلزار خالیه !



برچسب ها: تسبیح عشق، کلام مهر معلم، مدرسه، دانش آموز،

تاریخ : شنبه 15 آذر 1393 | 09:08 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 49 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه