http://s5.picofile.com/file/8121707700/nyiS6T_1398537557.jpg












ای گل پونه که تو این خونه میون گلدون نشستی
عاشقت می مونم بگو تو هم عاشقی و پام نشستی
ای تو بارون صبح سحر غصه ها رو از اینجا ببر
می دونی که عشق یه روز میاد
مشت می کوبه رو حلقه ی در

برای من ترانه ای یه بیت عاشقانه ای
واسه شروع غزل یه حس عاشقانه ای











تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



باز انگار زنگ انشا بود !

صبح یک روز سرد پاییزی
روزی از روزهای اول سال
بچه ها در کلاس جنگل سبز
جمع بودند دور هم خوشحال

بچه ها غرق گفتگو بودند
بازهم در کلاس غوغا بود
هریکی برگ کوچکی در دست!
باز انگار زنگ انشا بود


 تا معلم ز گرد راه رسید
گفت با چهره ای پر از خنده
باز موضوع تازه ای داریم

آرزوی شما در آینده



شبنم از روی برگ گل برخاست
گفت می خواهم آفتاب شوم
ذره ذره به آسمان بروم
ابر باشم دوباره آب شوم


 دانه آرام بر زمین غلتید
رفت و انشای کوچکش را خواند
گفت باغی بزرگ خواهم شد
تا ابد سبز سبز خواهم ماند




غنچه هم گفت گرچه دل تنگم
مثل لبخند باز خواهم شد
با نسیم بهار و بلبل باغ
گرم راز و نیاز خواهم شد



جوجه گنجشک گفت می خواهم
فارغ از سنگ بچه ها باشم
روی هر شاخه جیک جیک کنم
در دل آسمان رها باشم



جوجه کوچک پرستو گفت:
کاش با باد رهسپار شوم
تا افق های دور کوچ کنم
باز پیغمبر بهار شوم




زنگ تفریح را که زنجره زد
باز هم در کلاس غوغا شد
هر یک از بچه ها بسویی رفت
و معلم دوباره تنها شد




با خودش زیر لب چنین می گفت:
آرزوهایتان چه رنگین است
کاش روزی به کام خود برسید!
بچه ها آرزوی من این ست

                                                                              از قیصر امین پور


برچسب ها: زنگ انشا، قیصر امین پور، امین پور، قیصر، اشعار قیصر، آرزوهای رنگی،

تاریخ : سه شنبه 25 شهریور 1393 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات







من عاشقم ...

هنوز عاشقم .هنوز دلم تنگ میشه ...

دلم برای فرشته های زمینی تنگ میشه ..


همیشه روز اول مدرسه زیباترین روز زندگیم بوده و هست .

از روزی که دانش آموز بودم و
برای رفتن به مدرسه لحظه شماری میکردم .

 آوای قلبم لرزشی داشت که به تمام وجودم
می رسیدوخبر از دقایقی متفاوت میداد

 دقیقه ی شور وصال یار ! وصل هجر و انتظار !

و همین شور و شوق متصل شد به روز اول معلم بودنم !


وچه شیرین بود آن روز که روز نخست کارم بود و درمقابلم گلهایی رامیدیدم

که
منتظر باغبان بودند ..گلهای باغ دانش !!  پاک سیرتان تشنه ی تعلیم !

چه شکوهی داشت این مقام و چه عظمتی دارد این شغل مقدس !!

چه سعادتی دارد سی و چهار سال تجربه کردن این قداست !

وفیض بردن از لحظه های نابی که ارزشش فراتر از گنج است !


کاری که در آن هرگز احساس خستگی نکرده و نمی کنم

چون میدانم عاشقم و عشق خستگی نمی آورد.


وامروز باز حس می کنم  تپش قلب عاشقم را ! می فهمم رنج انتظار را !

واین را کسی نمی تواند درک کند مگر اینکه همتای خودم باشد!

معلمین عاشق میدانند چه میگویم !


 من منتظرم ! منتظر حضور لبخند مهر مهربانانم !

دلم می خواهدشریک لحظه های شور و شوق و به هم پیوستن شان باشم

می خواهم شاهد خلوت و تنهایی شان گردم .شریک نیایش ها ی صبحگاهی

نیایش بین دو نماز ،آمین گفتن مراسم صبحگاه  .زنگ تفریح ودیدار همکاران گلم!

. دستشان را بفشارم ،از بچه ها بگویم ،از شیطنت ها،ازمهربانی ها!

دلم برای تک تک آن  لحظه ها ِی  شیدایی تنگ شده .چه کنم بیقرارم .

سی و چندسال باگلها بودن ،آنها را بوییدن،زخم خارشان را با عشق تحمل کردن،

کم نیست .عمریست و دلم تکرار این لحظه های شیرین را می طلبد.

می خواهم به آنها خوب بودن را بیاموزم و خوب شدنشان را حس کنم .

کوله بار تجربه ام پر است از خاطرات ناب معلمی ! لبم تشنه ی گفتن است و

زبانم تشنه ی خواندن و گوشم آماده ی شنیدن ،شنیدن صدای بال فرشته ها .

تشنه ام ،تشنه ی شهد گوارای نگاه گویای نوگلم آن لحظه که می گوید :

خانم ! دلم براتون تنگ شده بود !

همدلان خوبم! دلم با من نیست.آنرا در کوچه پس کوچه های مدرسه جا گذاشته ام.






بی تو من کجا روم ؟کجا روم ؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر زدست خود کنم فرار !





برچسب ها: شرح عاشقی، هنوز عاشقم، ماه مهر، معلم عاشق، مدرسه عشق، عشق معلمی،

تاریخ : چهارشنبه 19 شهریور 1393 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


زیباساز





بعد از رکوع و سجده و بعد از قیام از دور

هر شب دو زانو می زنم با دلی پر زشور

دستی به روی سینه و دستی به سوی نور

وروی لبم گُل می کند : آقا سلام از دور




السلام علیك یا علی ابن موسی الرضا



                   



از همه دل بــریدم ، دلم اسیــر یك نگاست

تموم آرزوی من زیارت امام رضاست





باز این دل پریشان ازدرد در هم آمد
بر درد دل بیانم درمان و مرهــم آمد


من عاشقم یا علی دلــداده ام یا علی
در راه عشق جانان سرداده ام یا علی


فارغ ز درد بودیم بیـــــگانه با غم دل
شور جنون به پا شد بیگانه محرم آمد


من عاشقم یا علی دلــداده ام یا علی
در راه عشق جانان سرداده ام یا علی


در بزم عشقبازان ما را روش خموشی است
هر عاشــقی که دم زد در عاشــقی کم آمد


من عاشقم یا علی دلــداده ام یا علی
در راه عشق جانان سرداده ام یا علی


ای عشق خانمان سوز بنشاندیم بدین روز
گفتی که کشته ی من هم شــان آدم آمد


من عاشقم یا علی دلــداده ام یا علی
در راه عشق جانان سرداده ام یا علی


گر نوربخش گاهی یادتکند به آهی
زان است کز تو او را فیـــض دمادم آمد


من عاشقم یا علی دلــداده ام یا علی
در راه عشق جانان سرداده ام یا علی





برچسب ها: دل پریشان، داوود آزاد، من عاشقم یاعلی، ترانه ی عاشقانه، عشق جانان،

تاریخ : شنبه 15 شهریور 1393 | 07:45 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


خانه ات را دوست دارم مادر !

خانه تان را دوست داریم مادر بزرگ ها و پدربزرگ ها !

خانه ای که در آن تاریخ روایت می شود ،از عمر حکایت می کند .

خانه ای که غرق حرف است و برکت ،شکوه است و عظمت !

خانه ای که در آن قدمت و سنت ،فریاد دارد و

تمدن و مد گرایی امروزی تغییرش نداده

هنوز حیاط دارد ،با حوضی که زلالی آبش پاکی روح می آورد

و حرکت ماهیش ،نغمه از حیات می زند
..

خانه ای که سبوی آب گوارایش ،طعم دلپذیر زندگی می دهد

و آواز قناری خوش رنگش  ،نغمه از شور دارد و نشاط !

خانه ای که درورودی اش همیشه باز است و دیوار های اتاقش

شاهد برپائی سفره های گسترده ای ست ..

خانه ایی که پیر در آن حرمت دارد ،صدایش شنیده می شود

نگاهش طالب دارد  و حرفش  «گنج » است و حضورش نعمت !

در این خانه طراوت است و سبزی ، اعتقاد است و نذری !

دست ها صدا دارند و همسایه ها دنیای حکایتند !







کوزه های ترشی آب به دهان می آورند و شیشه های مربا ،شهد می آفرینند !

مهمتر از همه ،داشتن باغچه یک آرزو نیست و درختان در آن نفس می کشند !

زیرزمین انباری نشده و تخت تابستانی اش با ملودی فواره ی آب و بوی نم محیط

مشام را می نوازد و روح را طراوت می بخشد !

حیاطش بالکن نیست و میدان زندگی ست و بارش باران را می توان لمس کرد و

گرمی و نور مهر تابان ،را روی گونه حس کرد !

پنجره هایش  نقاشی  نیست و ایوانش  صفایی دیگر دارد !

 ایوانی که بارش باران روی حصیرش ،دل را می کشاند به

 نشستن در کنار سماوری که صدای قل قلش ،موسیقی همراه

نوشیدن چایی ست که خستگی را از تن بدر می کند !!

در این خانه مهمانی همیشه بر پاست
چون مهمان از راه دل وارد می شود .

عذایش ساده و خانگی ست و با بوی  خوشی که حس برانگیز است !

عطرش به هفت منزل کشیده می شود !

نان حرمت دارد و مایه ی برکت سفره است


مهمان ناخوانده ،حبیب خداست و رزق و روزیش  را با خود می آورد .

فقط باید از حضورش شاد بود و  آب خورش را زیاد کرد.

فضای خانه ،طراوت و سبزینگی گلدانهای شمعدانی اطراف حوض ،

دوستی های خالص ،  بیماری ها را دور میکند

و افسردگی معنایی ندارد و دلخوری ،مشاوره نمی خواهد !

بوی خوش  یاس ،از درخت یاس است نه از  شیشه های پر شده ی  عطری به نام یاس  !

زحمت و عشق مادر،دست همیشه پر پدر ،سکون را از این خانه دور میکند

این خانه همیشه تمیز و شسته است !

خاک  اینجا نمی ماند !
 
این خانه زنده است چون

همه چیز در آن زنده است و بوی زندگی می دهد ...

چه زیبا بود خانه ات  مادر !





جملات زیبا گیله مرد

برچسب ها: خانه ی عشق، مادربزرگ، خونه ی مادربزرگ، سرای محبت، زنده، زندگی، نان تازه،

تاریخ : دوشنبه 10 شهریور 1393 | 12:07 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات






مائیم و غم یار



ماییم و شب تار و غم یار و دگر هیچ
صبر کم و بی تابی بسیار و دگر   هیچ

ماییم و لبا لب شدن از یار و دگر هیچ
منصور و اناالحق زدن از دار و دگر هیچ

گر    راه   به   مرهمکده  ی  عشق بیابی
الماس بنه بر دل افکار و   دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویسید    پس از   مرگ
کای وای زمحرومی دیدار و   دگر هیچ

در حشر چو پرسند که سرمایه چه داری
گویم که غم یار و غم یار و دگر   هیچ

از   کعبه   گر   این    بار برونم بگذارند
ناقوس به دست آرم و زنّار ودگر هیچ

عرفی به غلط شهره ی شهرست   ببینید
صد گل زده بر گوشه  ی دستار ودگر هیچ


جمال الدین عرفی شیرازی






برچسب ها: غم یار، عاشقانه، عرفی، عرفی شیرازی، غزل زیبای عاشقانه،

تاریخ : جمعه 7 شهریور 1393 | 02:52 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



بانوی مقدسم ! معصومه جان !

به یمن میلادت، ذره ذره نور می‏ شویم و قطره قطره حضور

و دل را به سرای کرامتت دخیل می‏ بندیم

تا در روز تولد تو با دست‏های پاکت تطهیر شویم . .
.





                           

می گویند:ستارگان دخترکان شبانگاه آسمانندو گل ها دخترکان نازنین خاک.    

پس هر شب، شب دختر است و هر بهار، فصل دخترکان زمین.

بنات النعش شنیده اید؟ خوشه ی پروین دیده اید؟  

حتی خدا، ستاره و ماه را با ضمیر «زن» شناسانده است.

نام دختران نیز نام همه ی زیبایی های هستی است:

ماه، ستاره، خورشید، شمسی، گل، نسیم، شبنم، بهار، شکوفه، دریا و ...

و کدام گل از قبیله ی دختران نیست؟

لاله، شقایق، لادن، نسترن،، بنفشه، نرگس، سوسن و مریم.


و ضمیر «ها»در قرآن که به خورشید، ماه، شب، آسمان، زمین و جان انسان اشاره دارد:

والشمس و ضحی ها- و القمر اذا تلیها و النهار اذا جلیها

و اللیل اذا یغشی ها و السماء و ما بینهما «ها»  


                                                     

یعنی دختر، یعنی زیباترین و خوبترین پدیده ی آفرینش.

و باز نزدیک تر بیاییم. پیامبر عزیزمان در روزگار بی ایمانی به دختران،

در عصر دهان باز گورها برای بلعیدن معصومیت دختران،

دخترش را «گل بهشت» نامید، مادر پدر خواند و

با شوقی که از جان می جوشید می گفت: فدا ها ابو ها! من فدای دخترم!


                                            

خدا هم  در تاریک زار روزگاری که دختر، دشنام آفرینش بود و

ولادتش، شرمساری و سر شکستگی، دختر را «کوثر» نامید و

به پپامبرش گفت: به شکرانه ی ولادت دختر، شتر قربانی کن و نماز بگزار!

با این اوصاف ، کدام روز روز دختر نیست؟

برپیشانی کدام خوبی نام دختر نمی توان گذاشت؟

یک دختر در طوفان درد و اندوه و دربدری و اسارت، قانون صبوری شد

و کربلای بدن های پاره پاره و خیمه های سوخته و شانه های تازیانه خورده را «زیبا» نامید.

یک دختر بر تل زینبّیه ایستاد و دادگاه بزرگ تاریخ را بر پا کرد

و مظلومیّت را فریاد کشید و خواری ستم را رقم زد!

یک دختر در قم آمد و هنوز پس از چهارده قرن، به برکت حضورش،

چشمه چشمه معرفت و دانش و بینش می جوشد

و تاریخ را آبیاری و شاداب می سازد.

چرا روز ولادت او را روز دختر نباشد

و چرا در این روز همه ی دختران ما به خویش مباهات و افتخار نکنند؟

روز دختر، روز جشن و شادمانی دل هایی است که به شیوه ی فاطمه معصومه،

لحظه های خلوت خلوص دارند سجاده های اشک و نیایش.

دست های کریمی برای هدایت دیگران،

برای یاری هر کس که دستی به امید یاری و همراهی گشوده است.

فاطمه ی معصومه (س) را کریمه ی اهل بیت می گویند و

کریمه یعنی آن که روح بزرگ، نگاه بزرگ،سیرت و رفتار بزرگ و منش بزرگوارانه دارد.

روز دختر، روز کرامت دخترانه است، روز جان پاک و اندیشه ی پاک.

امروز، آغاز قشنگی است بر خوب تر شدن و خوب تر زیستن.

از امروز دختری باشیم از جنس هر چه خوبی و زیبایی است.

از امروز فاطمه ی معصومه شدن را تمرین کنیم.

از امروز دختر ی نمونه شویم تا در آینده بانوی نمونه و مادری ممتاز گردیم.

          

برچسب ها: روز میلاد حضرت معصومه، روز دختر،

تاریخ : پنجشنبه 6 شهریور 1393 | 09:45 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات





خواستم از زندگی بگویم دیدم زندگی مجموعه ایی از لحظه هاست


باید از لحظه ها گفت  و ثانیه هایی که در آن هستیم

و ثانیه را باید آنطور گذراند که گویی آخرین لحظه است  و

زندگی را زمانی میتوان فهمید که آماده سفر به ناشناخته ها شویم





این سفر باید با عشق همراه شود ،عشق به آنچه نمی شناسیم

پس عشق اولین گام به سوی سفر ملکوت است و تسلیم ،نهایت این سفر !






این است سفری دلنشین  ...فقط با دو گام ..

با این دو گام می توان زندگی را شناخت !

می شود  زندگی را فهمید ..

برای فهم ،باید  عاشق بود

باید بیشتر عشق ورزید تا بهتر به  رمز عاشقی رسید !

عشق را باید با توانت بسنجی ..

 

توان عشق ورزیدن ما، ترازوی سنجش ماست

و میزان عشقمان ،ترازوی وجودمان !






تلاش نکن که زندگی را بفهمی، برای فهم دقیق زندگی  ، باید زندگی کرد !

عاشق شو تا بدانی عشق چیست !


عشق والاترین هدیه خداست، این هنر را بیاموز!
 
عشق نیازی بی چون و چراست، روح بی عشق قادر به حیات نیست.
 

عشق خوراک روح و دروازه ملکوت است.

بیاموز ترانه سرای عشق باشی !


برچسب ها: عشق، عاشقانه زیستن، فهم زندگی، هنر عاشقی، ترانه سرای عشق،

تاریخ : سه شنبه 4 شهریور 1393 | 08:11 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات





سیمین برخلیلی « نیمای غزل ایران » درگذشت !



سخن دیگر نگفتی , ای سخن پرداز خاموشم
فراموشت نمی کردم , چرا کردی فراموشم ؟

ز سردی های خاک تیره , آغوشت چه می جویند ؟
چه بد دیدی , چه بد دیدی ز گرمی های آغوشم ؟

نه چشم بسته بگشایی , نه راه رفته باز آیی
به مرگت بار تنهایی چه سنگین است بر دوشم

به جز در دیده ام , کی می پسندیدی سیاهی را ؟
نمی بینی مگر اکنون که سر تا پا سیه پوشم ؟

تو آگه کردی از لفظم , تو ساغر دادی از شعرم
به دلخواه تو می گویم, به فرمان تو می نوشم

نه با هوشم , نه بیهوشم , نه گریانم , نه خاموشم
همین دانم که می سوزم , همین دانم که می جوشم

پریشانم , پریشانم , چه می گویم ؟ نمیدانم
ز سودای تو حیرانم , چرا کردی فراموشم ؟





تسلیت باد مرگ شاعری که بانوی غزل ایران نام داشت

بانویی که خواندن اشعارش تداعی میکرد زیبائی شعرهای حافظ و سعدی و مولوی را

همو که چند روز پیش پیکرش در خاک جای گرفت و نهان شد اما

تراوشهای ذهنی اش در دلها شاخ و برگ زد تا برای همیشه جاودان بماند



روحت شاد ای بانوی غزل ایران تا كه بزاید مام وطن چون تویی!!








برچسب ها: سیمین بر خلیلی، نیمای غزل ایران، سیمین بهبهانی، بانوی غزل، مرگ سیمین، بهبهانی،

تاریخ : یکشنبه 2 شهریور 1393 | 02:24 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات










چو بیـمار از شفا سرمست گـــردد
طبیب از فرط شادی مست گـــردد

خدا شافی  ست و این خود افتخاری ست
که دستی با خــدا همدست گــــردد…



تقویم تاریخ ما پر است از مناسبت های مختلف که

 هر کدام ویژگی خاصی دارد و به جای
خودنیکوست

 چون هم فرصتی پیش می آورد برای قدردانی از مشاغلی خاص

که به نوعی از خاطر می روند
و یا مورد کم لطفی اقشار جامعه قرار می گیرند

و هم تثبیتی ست برای نکوهداشت ارزشی که شاید فراموش شده باشد .


امروز اول شهریور ماه است .سالروز ولادت بزرگ مردی در دنیای پزشکی

که نامش ،آثارش ،اخلاق
پزشکی اش مورد افتخار ایران و ایرانی ست .

سالروز تولد شیخ الرئیس حسین بن عبدالله .......

مردی که ابن سینایش می شناشند .

مردی که با علم و حکمتش جهانی را مدیون خود ساخت .

مردی که هم طبیب روح وجسم بود و هم

 الگوی بارزی بین حکیمان و عالمان دلسوز .

فرزانه ای که به دلیل ارتباط عمیقی که با خدا و مکتب وحی داشت

حکمت  الهی گرفت و نگینی شد بر تارک جامعه ی پزشکی ایران

و نشان داد که از کلام امام جعفر صادق (ع ) درس گرفته آنجا که می فرماید :

پزشکان حاذق و مورد اعتماد ،هم ردیف فقهای بصیر و دانا هستند

پس پاس میداریم روز پزشک را که مصادف است با ولادت این طبیب بزرگ معنوی .

حرمت میگذاریم به پزشکانی که هم مداوای روح دردمند می کنند

 و هم التیام بخش روح های پریشانند .

و گوشزد می کنیم اهمیت این شغل خطیر را ...آنجا که حافظ می فرماید :

گــرطبیانه بیائی به سر بالینــم

به دو عالم ندهم لذت بیماری را


و یا سعدی شیرین سخن که :

چو به گشتی طبیب از خود میازار
چــراغ از بهــــر تاریکی نگـــه دار 



و جایی که مولوی هم گفته :

من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوســت به یادگار دردی دارم
زان درد به صدهزار درمان ندهم

یا

مرد را دردی اگر باشد خوش است
درد بیــدردی جوابش آتش است

و باز خواجه ی شیراز که می گوید :

ای خواجه دردهست   و لیکن   طبیب نیست

و از جفای پزشکان مدعی ناله و شکوائیه سرمی دهد:

دردم نهفته به زطیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دوا کنند

که اهمیت اخلا ق در طب را می رساند  و حاکی از آن است که:

یک پزشک متعهد و دلسوز باید قبل از هر چیز

از تهذیب نفس تزکیه نفس برخوردار باشد.

چون به هر حال درد هست وهم درمان  درد و طبیب حائل این دو

که برای درد درمانی تدبیر کند.

پس گرامی باد روز ابن سینا  و مبارک باد روز پزشک به پزشکانی که

شب و روز خود را وقف خدمت به مردم دردمند این زاد وبوم کرده اند



روزتان مبارک…دستانتان شفا بخش




برچسب ها: روز پزشک، روز طبیب، تولد ابن سینا،

تاریخ : جمعه 31 مرداد 1393 | 04:32 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



تقدیم به تمام آزادگان !


صدرای قشنگم ! نورسیده ی گلم !

تصمیم گرفته بودم اولین پست بعد از تولدت را با تو  بنویسم .

رسیدم به روز تاریخی 26 مرداد ماه ...

یک روز بیاد ماندنی و چه روزی بهتر از این روز که با هم

سیری داشته باشیم در گذر تاریخ ..

 روز رجعت پرستو های عاشق به وطن !

آنروزها تو نبودی عزیز دلم تا میهن اسلامی ام را در آتش جنگ ببینی !

 نبودی تا نظاره کنی رشادت رشیدان رشد یافته از نسل دلیران تنگستان را

تو نبودی تا ببینی جوانان بخون نشسته را!

نبودی تا ببینی مادران فرزند از دست داه را !

نبودی تا ببینی هشت سال دفاع جانانه را

 که با عشق  بود و مقدس شد !

نبودی تا ببینی هجرت پرستو های عاشق را !

آنها که شهد شراب عشق را نوشیدند و به لقای حق پیوستند و

کسانی که رنج اسارت را به جان خریدند تا ما به طعم شیرین امنیت برسیم ...

نوگل نازم ! روز آزادگان روز بازگشت چلچله های عاشق است

 به دشت لاله های سرخ میدان شهادت ...

بیا تا برایت از عظمت آن روز بگویم

ازصورت غرق اشک آزاده ایی که به محض دیدن مادر روی زمین زانو زد

تا بوسه زند بر پاهای لرزان و ناتوان مادرش ...

از نجوای مادری  که دور پسرش می چرخید و از گم شده اش میگفت

که پیدا شده و زندگی را به قلبش پیشکش کرده !

«گم شده پیدا شده .....قلب و دلم وا شده  »

از شانه های لرزان پدری که شدت گریه اش حکایت از سوز فراقش داشت

از چهر ه ی خیس همسری که رنج اسارت جوانیش را برده بود !

ازچه بگویم نازنین که شرمنده ام در مقابل این همه عزت ...

این همه ایثار و اخلاص ...و اینهمه کوتاهی ما ...

بیاتا ببینیم عکس هایی که سخن دارند ...

عکس های  خاموش غرق فریاد را !

بیا و با مادر بگو :


خوش آمدی پرستوی مهاجر !

اگرچه در مقابلت شرم زده ام و نگاهم سخت بارانی ست !

چشمم با دیدنت روشن شد

گرچه دیدم چشمان بی فروغت را !

قدم بر دل و دیده ام گذاشتی مهربان !

گرچه میدانم قامتت در مقابل فشار ضربه های کینه و خشم

خمیده و شکسته ولی دلت به وسعت آسمان سرشار از ایمان است !

                                              

                                                                                                                                                       

                                    




azadegan es (5)


روزی که پدر به خانه برگشت اشک بود و شرح فراق !





بگذار ببویمت  که عطر تنت جانم دهد مادر !




Picture 093

و تو آمدی و خاك خون‌رنگ میهن، بر پاهایت بوسه زد و تو به خاك افتادی

 و تمام ایران را در آغوش گرفتی.



Picture 097

و تو آمدی و از مهران تا جماران را بوسه كاشتی


 و با اشك‌هایت از جماران تا مرقد را شستشو دادی.







ای خاک چه مقدس بودی و نمی دانستم !



خبر آمدنت ، بوی پیراهن تو بود كه در كوچه‌ها و خیابان‌‌ها پیچید و

 دل‌های پیر را جوان كرد و به چشم های بی‌قرار، توان دیدار بخشید.










و تو بودی و رنج اسارتی که کشیدی و

غم فراقی که در دلت ماند و به وصالت نرسیدی



برچسب ها: آزادگان، روز رجعت اسیران، 26 مرداد، خاطره ی آزادگی، درد دل مادر بزرگ،

تاریخ : جمعه 24 مرداد 1393 | 10:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


صدرا جان !

روز میلاد تو خورشید دمید

گرمی از مهر جهانتاب رسید

ونسیم از دل گرمای کویر

به هوا عطر گل عشق پاشید !

خبر آمدنت ،چشم دلم روشن کرد

هر کجا خار غمی بود

 به یمن قدمت ،  گلشن کرد

آسمان دل من جشن گرفت !

ماه بیدار نشست تا که ببینم رویت

شب بخندید و سیاهی کشید بر مویت

در جهان دلم از مهر تو گرمی رسید

سینه ی پرعطش از شهد لبت می نوشید

تو شدی جان من و نغمه ی تو ساز دلم

من همه خاک رهت ،ای همه آواز دلم


فروزنده







ادامه مطلب برچسب ها: دل نوشته ی مادربزرگ، روز میلاد صدرا،

تاریخ : جمعه 17 مرداد 1393 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


آمد بهار جانم ،تاب من و توانم ....






نمی دانم چگونه گذشت

ولی می دانم که زود گذشت!

آنقدر زود که مثل یک خواب بود . خوابی سراسر انتظار !

تا چشم بر هم زدم «مادر بزرگ  » شدم

و افتخار من همین عنوان من است!

البته نه  مادر بزرگی با عصا و پشتی خمیده !؟

مادر بزرگی که چراغ دلش روشنه و غرق احساسه !

اونقدر روشن که تمام زیبائی ها را درلبخند این تازه رسیده می بینه !



شنیده بودم که می گفتند : بچه عزیز است اما نوه از بچه عزیز تر....

بچه بادام است و نوه مغز بادام !

و حال این مهم را تجربه میکنم آنگاه  که در آغوشش می گیرم و می بوسمش !

وقتی که عطر تنش  بوی بچگی بابای نازنینش را به خاطرم می آورد !

زمانی که لبخند در خوابش تداعی میکند

زیباترین لبخند نوزادی پدر چون گهرش را !

و این برایم بهترین است چون حکایت از بهترین ها دارد  !

خدایا ! سپاست می گوئیم که چنین امانت گرانبهائی را به دستمان سپردی

تا بایاریت بزرگش کنیم و در راهت  تأدیبش نمائیم ،شاید

به راه راست رود و مقرب درگاهت شود ...

آمین یا رب العالمین ...






برچسب ها: مادر بزرگ، نوه، بادام، مغز بادام، راه راست، تأدیب،

تاریخ : سه شنبه 14 مرداد 1393 | 04:00 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 47 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه