تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان
























تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1392 | 02:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

               




قلب من پرنده ای ست 

اما آوازی

چزنام تو نمی داند !


دلم برای نوشتن تنگ شده

اما سخت است ...

 برای با تو بودن  دلتنگم مادر ..

کاش غم نبودنت  ، لحظه ای ، رهایم می کرد !

 

کنارم نبودی ! کنارت نبودم ..

اما برایم بودی ....!

یقین داشتم که هستی ..

انگار صدای نفسهایت را می شنیدم مادر !

 چقدر از این لحظه های نداشتنت وحشت داشتم..

و حالا چه راحت دیدم ندارمت !


بارها آمدم بنویسم اما نشد ...

ولی امروز ...!

ذهنم را رها کردم و بند بند انگشتانم را بکار گرفتم !

خود را آزاد گذاشتم !

     آزاد گذاشتن خود ، که نمی دانم در بند چیست!

من این روزها ، نمی دانم چه کنم ..

نمی فهمم.

نمی توانم.

نمی بینم.

نمی شنوم.

نمی گویم.



نمی دانم چگونه می گذرم!

فقط میگذرد و من میگذرم ...

براستی اگر بچه ها نبودند ..

اگر مدرسه نبود ...

باید چه میکردم مادر !



برچسب ها: عاشقانه، برای مادر، دلتنگ مادر، قلب عاشق،

تاریخ : سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 | 05:15 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

روزت مبارک اول معلم زندگیم !



امشـب به یـاد تک تک ِ شب هـا دلـم گرفـت

در اضطـراب کهنه ی غـم ها دلــم گرفـت


انگار بغض تازه ای از نـو شکسته شد

در التهـاب ِ خیس ِ ورق هـا دلــم گرفت


از خواندن ِ تمام خبـرها دلـم بسوخت

از گفتـن ِ تمــام غــزل ها دلــم گرفـت


در انتظـار  ِ تا که بگیـرم خـبـر ز تــــو

در آتـش ِ گرفته سراپا ... دلــم گرفـت


اینجا منم و خـاطــره هایـی تمـام تـلــــخ!!

اقــرار می کنم در آمدم از پا ... دلــم گرفــت...


نه این که فکــر کنی دل از تــو کنده ام!

یا اینکه از محــال ِ تمنا دلــم گرفت!


از لحظه ای که خیـس شدم در خیال ِ تــو

آن دم که تنـگ شـدند نفــس ها دلــم گرفـت!


از ایـنـکـه بـاز تــو نـیسـتــی کنــار  ِ من !!

از ایـن که بــاز خسـته و تنـهــا ... دلــم گـرفــت!!


می خـواهـمت که بـار ِ دگــر گرمتر ز پیــش

می خـواهمت ببوسمت اما ... دلــم گرفـت!


تکــرار می کنم این سـطــرهای کهنه را

تکــرار می کنم که خدایــــا !! دلــم گرفــت!!!



مادرم .... امشب آمدم تا از عشق بنویسم

از مهر معلم ،از عاشقی کردن معلم ..

از راز پایدار تبادل نگاه ها در لحظه ی فراگیری

لحظه های تعلیم و تعلم ...

آمدم بنویسم ..اما تو در یاد آمدی و کمر حروفم شکست

بیاد تو افتادم اول معلم عالم هستی بعد از خدا ...

و اندیشه ام را غم فراقت قفل کرد ....

روزت مبارک اول معلم زندگیم ...!!



برچسب ها: مادر، عاشقانه، اول معلم زندگی، عشق، روز معلم،

تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




چهل شب چشم من با گریه خو کرد

چه شبها با تو بودن آرزو کرد


چهل شب تا سحر نقش خیالت

کنار من نشست و گفتگو کرد


چهل روز گذشت


باورمان نبود این همه صبوری ...

چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگیمان.....

چهل ها خواهد گذشت و تنها یاد و خاطره ی تو

همدم لحظه های  بیقراری مان خواهد بود....




برچسب ها: چهل روز بی تو مادر،

تاریخ : پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 | 01:47 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




مادر سفرکرده ام !






مادر مهربان سفر کرده ام !

دیشب لیله الرغائب بود ..

شب آرزوها ! شب دعاهای خاص برای

برآورده شدن تمناهای خاص !

دیشب قاب آیینه ی دلم را گشودم

و نگاه منتظرم را به سوی خودم چرخاندم !

سراغ دلم رفتم !

دیدم باز هم قصه ایی  دارد ..

قصه ی یک بغض گلوگیر همراه با آهی سوزان

که شعله می کشد و آتش میزند ....


قصه ی فراق !

قصه ی جدایی عشق !

قصه ی دردی که باران اشک هم نمی تواند

غم پنجره اش را شستشو دهد ..

قصه ی سکوتی که سراپای وجود را گرفته است

وای از این ماجرای غم انگیز دل و بغض و آه ....


امان از رازهای پنهان شده در سینه ام مادر !

امان از حرف های نگفته ام ....

امان از نگاه کبوتر دل که کنج قفس ماند و تنها آرزو کرد 

بتواند در کنار تو پرواز کند

پرواز در اوج آسمان ها......

جایی که تو رفتی !







آه مادر !

پشت این پنجره ی  رو به فراق

در پس فاصله ها

روی پر مهر تو آید به نظر !

می درخشی چون ماه !

به لطافت چون گل !

باز هم در قاب خیال ..

میزنی یک لبخند ..

که سراسر مهر است ...

به خدایم سوگند ندهم این گنج را

به جهانی مادر !




باز هم در قاب خیال ..

میزنی یک لبخند ..

که سراسر مهر است ...

به خدایم سوگند ندهم این گنج را

به جهانی مادر !




برچسب ها: مادر، عشق مادر، مرگ مادر، قاب خیال، عاشقانه مادر !،

تاریخ : جمعه 27 فروردین 1395 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



آه مادر !






در بزم گرفتی می و نوشیدی و رفتی

مستانه به حال همه خندیدی و رفتی

بعد از تو لبی باز نشد از پی خنده

غیر از لب آن جام که بوسیدی و رفتی

ننشستی و یاران دگر هم ننشستند

آن بزم که چیدیم تو برچیدی و رفتی

دل بود و وفا بود و صفا بود و محبت

افسوس که چشم از همه پوشیدی و رفتی

آن بزم طرب بهر وجود تو بپا بود

وین را همه گفتند و تو نشیندی و رفتی

گفتم که بتابم ز رخت پرتو مهری

یکباره تو  روی از همه تابیدی و رفتی

آن بزم بچشم تو پسندیده نیفتاد؟

یا " حالت" ما را نپسندیدی و رفتی







خبر این بود که : رفت !

مادری که همه جان بود مارا !

چه کنیم زین ماتم !

بنشینیم به صبر !

بپذیریم غم هجر !

که جهان قصه ی رفتن دارد

مرگ آوای نگفتن دارد

چه نویسد تقدیر ؟

چه بگوید تدبیر ؟

جامه ی عاریتی برتن خود دوخته ایم ..

وای برما !!

چه کنیم کز غم داغ

این چنین سوخته ایم !








برچسب ها: آه مادر، مرگ مادر، عشق مادر، زجاجه رفیعی، هجر مادر،

تاریخ : پنجشنبه 19 فروردین 1395 | 07:58 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

آمد به سرم از آنچه می ترسیدم 



Image result for ‫مرگ مادر‬‎






 
همه شب نالم چون نی
که غمی دارم،که غمی دارم
دل و جان بردی امّا
نشدی یارم ،یارم
با ما بودی،بی ما رفتی
چون بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم،تنها رفتی







چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم

فتادم از پا ز ناتوانی، اسیر عشقم، چنان که دانی
رهایی غم نمی توانم، تو چاره ای کن، که می توانی

گر ز دل بر آرم آهی
آتش از دلم ریزد
چون ستاره از مژگانم
اشک آتشین ریزد

چو کاروان رود،فغانم از زمین، بر آسمان رود
دور از یارم، خون می بارم





نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان، سرو روان، کز بر ما رفتی
از محفل ما، چون دل ما، سوی کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی






به کجایی غمگسار من؟، فغان زار من بشنو باز آ، باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو باز آ،
باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله باد صبا رفتی
تنها ماندم
تنها رفتی





تاریخ : شنبه 29 اسفند 1394 | 09:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
کاش بزرگ نمی شدیم !







روزهای رفته ی سال را ورق می زنم
چه خاطراتی که زنده نمی شوند 
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان می برد 
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست 
و چه آدم ها که دلم را شکستند
چه چیزها که فکرش را هم نمی کردم و شد
و چه چیزها که فکرم را پر کرد و نشد
چه آدم ها که شناختم و

چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمی شناختمشان
و چه ...
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود
کاش ارمغان روزهایی که گذشت 
آرامشی باشد از جنس خدا
آرامشی که هیچگاه تمام نشود ...







 بیائید مواظب همدیگه باشیم !



 بیائید مواظب همدیگه باشیم !
از یه جایی به بعد ... ، دیگه بزرگ نمیشیم ، پیر میشیم
از یه جایی به بعد ... ، دیگه خسته نمیشیم ، می بُریم
از یه جایی به بعد ... ، دیگه تکراری نیستیم ، شاید زیادی باشیم !
پس قدر خودمون ، خانواده مون ، دوستانمون ، زندگیمون و کلاً ،
 حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه ی دفتر وجود بدونیم  .
محبت تجارت پایاپای نیست ...
چرتکه نیندازیم که من چه کردم و تو در مقابل چه کردی !
بی شمار محبت کنیم
حتی اگر به دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود ...






برچسب ها: گذر زمان، نگاهی به گذشته، سال گذشت ..، مهربانی، عشق،

تاریخ : پنجشنبه 13 اسفند 1394 | 03:46 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات








دل که تنگ است کجا باید رفت !


دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
به در و دشت و دمن ؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن؟
دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

پیرفرزانه من بانگ برآورد

که این حرف نکوست ،
دل که تنگ است برو خانه دوست . . .
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست . .
دل که تنگ است برو خانه دوست . .
خانه اش خانه توست . . .
باز گفتم :
خانه دوست کجاست ؟
گفت پیدایش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
گفتمش در پاسخ :
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم ،
یادشان در دل من ،
قلبشان منزل من . . . !
صافى آب مرا یاد تو انداخت ، رفیق !
تو دلت سبز ،
لبت سرخ ،
چراغت روشن !
چرخ روزیت همیشه چرخان !
نفست داغ ،
تنت گرم ،
دعایت با من !
روزهایت پى هم خوش باشد....


فریدون مشیری
















































برچسب ها: مشیری، فریدون، فریدون مشیری، کوچه ی مهتاب، دل تنگ، خانه ی دوست کجاست،

تاریخ : سه شنبه 27 بهمن 1394 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

از خون جوانان وطن لاله دمیده







به یاد لاله های پرپر شده ی جمعه ی سیاه

بیاد شهدای راه انقلاب و آزادی میهن اسلامی مان

بیاد در خون تپیدگانی که سلاحشان مشت گره کرده بود

و پای کوبنده و فریادی که لرزه بر اندام دشمن می افکند

بیاد شهدایی که روی خاک غلتیدند تا آزادی را به ارمغان آورند

بیاد آزادگان دربندی که از پشت میله های زندان این سرود را می خواندند

بیاد چشمانی که خون می  گریستند و فریادهایی که التماس می کردند :

رهبران !رهبران ! ما را مسلح کنید


https://encrypted-tbn0.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcTQ38we1pk7C0K1knIneV95ylEXMCoNF2-ycL2K94Yr1UJci58J


وای برما ،وای برما

اگر به خون شهدا خیانت کنیم

***********

چه کج رفتاری ای چرخ!

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ




                                                                              
  از اشك همه روی زمین زیر و زبر كن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

***

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ




برچسب ها: بیاد شهدا، انقلاب، 22بهمن، میدان ژاله، از خون جوانان وطن لاله دمیده، شجریان،

تاریخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 05:38 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

کودکی در گوشه ای کز کرده بود




کودکی در گوشه ای کز کرده بود ..
آتشی روشن ز کاغذ کرده بود ..
...
سوز سرما بود و کودک بی لباس ..
صورتش سرخ و نگاهش آس و پاس ..




...
صد تَرَک در دستهای کوچکش ..
خط پیری بر جبینِ کودکش ..
...
ضَجّه می زد ناله را در خویشتن ..
دردِ یک صد ساله را در خویشتن ..
...
ابر می بارید و سرما بس عجیب ..
باد هم شلاق می زد نانجیب ..


...


رهگذرها جملگی در کارِ خویش ..
یک به یک گمگشته در افکار خویش ..
...
زین میان یک تَن به کودک خیره بود ..
غصه ی کودک به جانش چیره بود ..



...
اشک در چشمان مستش حلقه بست ..
بر سر کودک کشید از مهر دست ..
...
مثل یک مجنون لباسش را درید ..
اشک ریزان بر تن کودک کشید ..
...
کودک بی چاره با یک آه سرد ..
با صدایی زخمی از چنگال درد ..
...
دیده بالا برد و با آن مرد گفت ..
از خدا کُت خواستم او هم شنفت ..



...
با خدا فامیل نزدیکید،  نیست ؟..
از کنار او مرا دیدید ، نیست ؟..
...
گفت آری بنده ی اویم رفیق ..
گر چه طاعت را از او کردم دریغ ..



...
خنده بر لبهای کودک نقش بست ..
داد بر آن مرد اشک آلود دست ..
...
گفت می دانستم از انجام کار ..
نسبتی دارید با پروردگار

برچسب ها: کودک فقیر، درد اجتماع، نگاه خدا، سوز و سرما، مهر و محبت، عشق، نگاه مهر،

تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن 1394 | 04:46 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

تعداد کل صفحات : 67 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه