چند روزی ست  بشدت احساس خستگی میکنم
با اکراه به مدرسه میرم .شاید بخاطر مشغله ی زیاد و
 جابجایی منزله که نگذاشت طعم تعطیلی عید رو حس کنم .
امروز هم همین حال و روحیه را داشتم
ساعت 7/20 دقیقه رسیدم جلوی در مدرسه

کسی نبود و پیاده رو خلوت ..از ماشین پیاده شدم
و تصمیم گرفتم غمهارو بگذارم تو خیابون ...
با صلابت حرکت کردم به طرف درب آموزشگاه ...
یک مرتبه دانش آموزی با سرعت از مدرسه اومد بیرون ...
چند شاخه گل محمدی تو دستش بود .........
میخواست از دوستش سبقت بگیره در بذل عشق !
لبخند به لبش بود و آروم اومد جلو : سلام خانم !
گلهارو داد به من و کیفم رو گرفت تا کمکم کنه !
گرفتمش تو بغل و بوسیدمش و تشکر کردم
و از دوستش نیز هم !
و
و
و
تمام خستگیم رفت
و
و
و
غرق انرژی شدم و یاد کودکی خودم افتادم که با عشق
 
گلهارو به نخ میکشیدم و دوان دوان میرفتم تا به معلمم هدیه کنم !!

چه شغلی از این زیباتر که بدونی حاکم دلهایی !

دریابی چشمی به راهته

دیده ایی منتظر نگاهته تا اولین باشه برای  دیدنت !

برا ی کمک کردنت ،برای سلام دادنت !

معلم مهربان ! قدر خودت را بدان !





برچسب ها: یک خاطره، عشق معلم، شغل معلم،

تاریخ : یکشنبه 30 فروردین 1394 | 07:04 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
نمایش نظرات 1 تا 30

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه