تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان - مطالب ابر دلنوشته
 
آدمها و ساعتها




Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎



به ساعت نگاه کردم. شش وبیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
 شش و بیست دقیقه .......
 
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه....
حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم.

 وقتی پاشدم. هوا روشن بود
ولی ساعت باز هم شش و پانزده  دقیقه صبح بود.
 سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
 به این کارها عادت نداشت.
من هم توقع نداشتم.


Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.

 آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدن شان را حس نمی کنی.
 بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همین طور بی ادعا می چرخند.

بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد ناگهان روشنی روز خبر می دهد که دیگر نیستند

قدر این آدم ها را باید بدانیم،
   قبل از شش وبیست دقیقه ..


Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎


یک پیام تلگرامی


برچسب ها: دلنوشته، عمر، قدر آدم ها، ساعت، طول عمر، آدمای خوب،

تاریخ : جمعه 17 دی 1395 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد








  شــب یلداست مـادر کرسی ات کـو  

 
صفای سفره ی کرباسی ات کــو


   سرا و خانه ات خاموش و سرداست   

  گلیــــم و منقل میـراثی ات کــو



کجائی مادر خوبم تا تکاپویت را در بر پائی شب یلدا ببینم .

کجایی پدر مهربانم که ببینی از روزی که رفتی رونق خانه رفته

و مادر بدون تو یلدائی نداشته  .

کجائی کنار قل قل سماور نقره ای مادر نشینی

 که صفای لحظه ی دور هم بودن را فریاد میکرد

تابا سینی چای که عطر هل و دارچینش فضا را معطر ساخته

از تو و مهمانان عزیزش پذیرائی کند .

کجایی مادر مهربانم که در این شب انارمحبت را دانه دانه کنی

و سرخی عشق و عاطفه را نثار کاسه های لبریز از شوقمان  نمایی .





کجایی که طراوت هندوانه های شیرین و تازه ی تابستانی را

به سرمای دستانمان هدیه دهی و

داغی نگاه زیبایت را در چشمان کوچکمان بنشانی

و یاد دهی که می توان این شب تاریک و بلند را با دیدن چهره های مهربانی

 که دور هم جمع شدند و به روی هم لبخند مهر پاشیدند کوتاه و روشن کرد .

یاد دهی که می توان در کنار بزرگتر ها نشست و از گذشته ها گفت و

با این دور هم بودن ها و گل گفتن ها وگل شنیدن ها یک شب طولانی را کوتاه کرد

و رسید به اینکه وای.......چه زود گذشت .....این که یلدا نبود ...چقدر کوتاه بود !

کجائی دیوار کاهگلی خانه و محله که وقتی باران میخوردی

بوی نم برخاسته از درونت به عمق جانم می نشست .

کجائی کوچه های خاکی و غرق سنگریزه که

جایگاهی بودی برای تخلیه ی هیجان درونی ام .

یادت بخیر «به » و «اناری »که مادر

 از زیر کاه یا آرد پنهان شده بیرون می آورد

تا میوه ی یلدای مان باشد .




یادت بخیر کتابی که دست به دست می گشتی و

در این شب عظمت ویژه ای داشتی و حافظ دل حافظ دوستان بودی .

کجائی لحظه هایی که دیگرصدای تخمه خوردنمان را به دیده ی آزار نمی نگریستی



Image result for ‫شب یلدا‬‎


کجائی شاهد لحظه های زیبایمان !

آنگاه که سر بر آسمان می گرفتیم تا ببینیم ریزش برف های سپید را

که مژده میداد برف بازی لذت بخش فردا را !

کجائید مهربانی ها ،همدلی ها ،فرزندانی که

 پدر و مادررا تا لحظه ی مرگ احترام می کردید

و راه خانه ی بی روح سالمندان را یاد نگرفته بودید .





کجائید ای همه گنجینه های گذشته که بما یاد دهید :

یلدا فرصتی ست برای دیدار ،

یلدا بهانه ای ست برای انتقال داغی نگاه بزرگتران

به چشمان کوچکترها تا بهتر ببینند ...

  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد

برچسب ها: شب یلدا، دلنوشته، عاشقانه ها، مادر، یلدا بدون مادر، منقل، کرسی،

تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | 02:18 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

رویا های من !
Image result for ‫رویای من‬‎


در دشت هزار رنگ مجاز این دلنوشته دلم را برد

انگار خودم هستم که از درون سخن می گویم :


رویاهای من رنگ دیگری دارد

 گاهی سبز می شود گاهی زرد

 گاهی سفید و گاهی سیاه

 وگاهی ....

چشمهایم را می بندم

 در رویاهایم به پرواز در می آیم

 اوج می گیرم و در بینهایت به تو می پیوندم

دنیای من ساده است ساده تر ازهمه چیز حتی ساده تر از عشق

دلم این روزها كسی را می خواهد

 كسی كه در برابرم بنشیند به چشمهایم خیره شود به من بگوید بگو،بگو ، بگو

و من برایش از همه ی رویاهای گمشده ام بگویم

 در نگاهش غرق شوم و رویاهایم را با او زندگی كنم

دلم یك آشنای غریبه می خواهد

كسی كه جاری شدن همه ی احساسش را درعمق قلبم  احساس كنم

كسی كه در كنارم بنشیند رویاهایم را باور كند

دستهایش اشكهایم را پاك كند

و من مست از حضورش ، رویاهایم را برایش قصه كنم

در رویاهایم می دوم، می رقصم، فریاد می زنم و بارها می افتم و بر می خیزم

از آن سوی ماه، دستانت با مهر مرا می خواند

و من سبكبال به سوی تو به پرواز در می آیم

 دستانت گرم تر از همیشه است و من به بودنت می اندیشم

رویا هایم زیباست و خواستنی

از خواب بر می خیزم

یك نفر از میان آینه مرا می خواند:

بانوی رویاهای من...



Image result for ‫من در آیینه رخ خود دیدم‬‎


برچسب ها: عاشقانه، دلنوشته، رویای من، بانوی قصه، عشق، راز ماه، آنسوی ماه،

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات






یا حسین با گوش دلم  صدای زنگ کاروانت را می شنوم 

صدایی  که قرن ها در راه است و می آید تا برساند ..

می رسد و می رساند وهر گز از « رفتن » باز نمی ایستد .

صدای کاروانی که عامل بیداری انسان هایی ست که

در گردش مدام این گردونه ی سراسر درد و رنج ،

سردر گم و پریشان احوال  ،گیج و منگ و گنگ ،دور خود می چرخند

و می گردند و اگر به دادشان نرسند در کوچه پس کوچه های نیازهای پوچ امروزی ،

 زیر غبار فراموشی محو می شوند ،گویی که از اول نبوده اند .

یا حسین ! کاروان مهر تو  می آید با کوله باری که

سرشار است از تمام آنچه که ما در عصر دود و سنگ و آهن ،نیازمند آن هستیم .

این کاروان با خود «عشق »به همراه دارد .عشقی که متاع گم شده ی قرن ماست .

«ایثار و گذشت »می آورد که درزندگی ماشینی امروزی پیدانمی شود .

 «صبر و سلام و توکل »داردکه در زیر چرخ دنده های آهنی این عصر جا مانده است

و...... می آید  و با خود هرچه خوبی و صفاست،

هر چه مهر و نیکی ست،همه را یک جا می آورد.

می آید تا نشان دهد جوانه زدن «فدا کاری » را در دستهای آسمانی سرو قامت کربلا

 «ماه قمر بنی هاشم » آنگاه که بر خاک می افتد .

می آید تا معنا گیرد «مهر و رحمت و بخشایش » در آغوش پرمهر سرور و سالار شهیدان ،

آن گاه که به روی گنهکار پشیمانی چون «حر »گشوده می شود ...

چگونه میشوی آندم که می فهمی وقتی قنداقه ی فرشته ی زرین بال سپید پوش «رباب »

روی شاخسار دستهای پدر بالا می رود و

با خون به شکوفه می نشیند .آیا اوج گذشت و ایثار نیست ؟

یا حسین وقتی خون پاکت زمین تفتیده نینوا را سیراب کرد ،

عشق به خالق زیبایی ها ،به پروردگار خوبی ها و

عشق به کائنات و همه ذرات هستی معنا یافت .

وقتی شانه های آسمانی زینب زیر بار مصیبت جانسوزت استوار ماند و

خم نشد تا قاصدپیام خونت گردد «صبر و توکل » معنی گرفت ...

یا حسین کاروان عشقت فریاد دارد ..

فریاد عشقی که تا ابد در راه است .

صدایت می کند .تو را به همراهی با همه خوبی ها فرا می خواند .

 می آید تا دستت را بگیرد و به زندگی مادی تو معنی ببخشد .

می آید تا به یادت آرد که به جز خور و خواب و غم آب و نان ،

چیزهای دیگری هم هست که با آن ها می توان به اوج رفت .

فقط کافی ست که به این کاروان دل بدهی ،دل و جان بگذاری .

                                        برخیز ....مبادا جا بمانی !



برچسب ها: کاروان عشق حسین، یا حسین، اشک، دلنوشته، تاسوعا، moharam95،

تاریخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 01:11 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




کاش !


گاهی عکسی را می سوزانیم ..

گاهی عکسی ما را می سوزاند ..

گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم ..

گاهی هم سالها با یک عکس زندگی می کنیم …..

و این یعنی زندگی......


این جمله ها را خواندم و خاطره ایی در ذهنم نقش گرفت


روزی که در جوانی عکسم را به مادر نشان دادم ...


نگاهش کرد و با حسرت آهی کشید و گفت :

کاش پیر نمی شدید مادر !

آنروز جوانی و تفکرات جوانی نگذاشت به عمق این جمله پی ببرم

اما امروز یاد جمله ی مادر و تفسیر این جمله ها واقعا آتشم زد ...


کاش پیر نمی شدیم !

کاش قدر لحظه ها را می دانستیم !

کاش بودنمان را کنار یکدیگر قدر می دانستیم !

کاش ..

کاش ...


کاش از این  ای کاش گفتن ها  پند می گرفتیم ...!


Image result for ‫گاهی عکسی ما را می سوزاند ..‬‎



برچسب ها: دلنوشته، عاشقانه، زندگی، عمر، حسرت، کاش، پیری،

تاریخ : دوشنبه 5 مهر 1395 | 10:24 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

پرنده ی زیبای من !





پرنده ی زیبای دنیای خیالم

وقتی تو را دیدم

پر پروازت نبود ..

زخم بالت را بستم ...

تا باز بتوانی طایر ملک آسمان گردی
 
 با این قرار که

مرا هم با خود ببری ....

اما

چه راحت رفتی بی من

تو که می دانستی بی پر و بالم ...

چگونه  در آسمانها  بیابمت ..!!





برچسب ها: پرنده، دلنوشته، عاشقانه، بال پرواز، هفت آسمان، دنیای خیال،

تاریخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 07:02 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

به گمانم بزرگترین دارایی ِما در زندگی همین

دوستان و یاران خالصی ست که در اطرافمان هستند

همین کسانی که برایت پیغام می گذارند

که اعلام می کنند حواس شان به تو هست

همین کسانی که با دو سه خط پیغام نشان می دهند

چقدر دل شان پی ِ تو، دل ِ تو و درد ِ توست...

که چقدر خوب تو را می خوانند

همین افرادی که پیگیرند...که نباشی دلگیرند...

همین آدم هایی که دلتنگت می شوند و بی مقدمه برایت می نویسند

گاهی با دو سه خط شعر یادت می کنند

که بدانی خودت... وجودت... خوب بودن حال و احوالت

 برای کسی مهم است...

و آدمیزاد چه دلخوش می شود گاهی،

 با همین دو سه خط نوشته...دو سه خط پیغام

 از کسی حتی آن سر ِ دنیا...

حس ِ شیرینی ست که بدانی بودنت برای کسی اهمیت دارد،

و نبودنت می تواند مایه ی غمی در دیگران شود

وقت هایی هست که می فهمی حتی اگر دلت پُر درد است،

 باید بخندی و شاد باشی، تا آدم هایی که دوستت دارند غمگین نشوند

خواستم بگویم که چقدر این دارایی های زندگیم

این انسانهای خوب، برایم پُر ارزشند !

و چقدر خوب است،که ،آنها را داریم ....



بیا تا مونس هم یار هم غمخوار هم باشیم
انیس جان غم فرسوده ی بیمار هم باشیم

شب آید شمع هم گردیم و بهر یکدیگر سوزیم
شود چون روز دست و پای هم در کار هم باشیم
...
دوای هم شفای هم برای هم فدای هم
دل هم جان هم جانان هم دلدار هم باشیم

بهم یک تن شویم و یکدل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوش بار هم باشیم

جدایی را نباشد زهره ای تا در میان آید
بهم آریم سر بر گرد هم پرگار هم باشیم

حیات یکدیگر باشیم و بهر یکدیگر میریم
گهی خندان ز هم گه خسته و افگار هم باشیم

به وقت هوشیاری عقل کل گردیم بهر هم
چو وقت مستی آید ساغر سرشار هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیب غم سرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر شده گلزار هم باشیم

به جمعیت پناه آریم از باد پریشانی
اگر غفلت کند آهنگ ما هشیار هم باشیم

برای دیده‌بانی خواب را بر خویشتن بندیم
ز بهر پاسبانی دیده ی بیدار هم باشیم

جمال یکدیگر گردیم و عیب یکدیگر پوشیم
قبا و جبه و پیراهن و دستار هم باشیم

غم هم شادی هم دین هم دنیای هم گردیم
بلای یکدیگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلا گردان هم گردیده گرد یکدیگر گردیم
شده قربان هم از جان و منت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا یک کرده خدمتکار هم باشیم

نمی‌بینم به جز تو همدمی ای «فیض» در عالم
بیا دمساز هم گنجینه ی اسرار هم باشیم
 
فیض کاشانی

برچسب ها: فیض کاشانی، غمخوار، آدمهای مهربان، همدلی، انسانهای خوب، دلنوشته، مهر و عاطفه،

تاریخ : یکشنبه 1 آذر 1394 | 01:02 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
Image result for ‫اینکه روح تو پیر شود‬‎


دلتان پیر مباد !





بالا رفتن سن حتمی است ...

اما اینکه روح تو پیر شود ،

بستگی به خودت دارد ... !

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻭﺭﻕ ﺑﺰﻥ ...

ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﺍﺳﺘﮑﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻧﻔﺲ ﮐﺸﯿﺪﻧﺖ ﺑﻨﻮﺵ ...

ﻣﺒﺎﺩﺍ ! ﻣبادا ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﮕﺬﺍﺭﯼ دوست من...

پایان آدمیزاد

نه از دست دادن معشوق است

نه رفتن یار

نه تنهایی...

هیچکدام پایان آدمی نیست!

آدمی ان هنگام تمام می شود که دلش پیر شود

دلتان همیشه جوان!


Image result for ‫دلت جوان باشه پیر‬‎

مهربانم؛ امروز

 قبل از آنی که رسد پیک ناخوانده ی باد،

 قدرِ این مانده نفس را تو بدان،

 عاشقـی ♥ را دریـاب..! 



Image result for ‫اینکه روح تو پیر شود‬‎

برچسب ها: عاشقانه، دلنوشته، دلت پیر مباد، جوانی،

تاریخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات







درد دلم آئینه شد

امشب دردهای دلم آئینه ام می شود و

نگاه خیره ام به سوی خود چرخ می افتد

می خواهم بی خیال باشم

بی خیال آه !

اما چکنم نمی شود !

نمی توانم !

سراغ دلم می روم

باز هم قصه ایی تکراری دارد

قصه ی بغضی که راه گلویم را سد کرده است

قصه ی آهی که کنار بالین واژه هایم نشسته است

قصه ی سکوتی که سراپای وجودم را گرفته است

وای از این ماجرای دل و بغض و آه ....

امان از قطره هایی که چشمانم را به بازی گرفته است

امان از رازهای پنهان شده در سینه ام

امان از حرف های نگفته ام

امان از واژه های گریزان از صفحه ی سپید کاغذم

امان از نگاه کبوتر دل که کنج قفس مانده و تنها آرزویش

پرواز در اوج آسمان هاست .......





روزی که طلوع عشق باشد

خورشید ز پشت ابر می آید

بی تاب نباش ای دل

یک روز  قرار و صبر می آید





برچسب ها: دلنوشته، آه، بغض، عاشقانه، خیال، درد دلم آیینه شد،

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 08:01 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


                                                         

                                                      

      


این اولین بار نیــــــست که

 گـــــــــریه می کنــم  امـــــــا
..

  اولیـــــن بار اســـت که

گــــــــــریه آرامــــم نمی کــــــند


می خواهم بخوابـــــــم

کســــــی چـــه می داند شـــــاید


 فردا دردنیــــــای بهتـــــــــری چشـــــــم گشـــــــــودم





برچسب ها: دلنوشته،

تاریخ : چهارشنبه 12 فروردین 1394 | 02:00 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

.: Weblog Themes By forouzesh :.

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه