تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان - مطالب ابر دل نوشته

یک دم بخند که خنده ات
زیبا کند حال دلم را 
http://uupload.ir/files/nt7o_photo_2016-11-22_08-45-03.jpg

بخند کودک سرزمین پرمهرم

بخند عزیز دلبندم 

بخند تا پژواک خنده ات

طنین صد ترانه شود

بخند تا نگاه پر از سخنت

داستان عشق زمانه شود

بخند نازنین کودک صادقم

بخند که زیبایی دنیا را

تو می بینی نه من !

بخند تا انعکاسش

زنده کند

غنچه های پژمرده ی

باغ معرفت و احساس را

بخنداند

گلزار پنهانی دلم را ........


برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته، معجزه ی خنده، باغ احساس، راز خنده،

تاریخ : جمعه 5 آذر 1395 | 08:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
درد دلم آئینه شد

Image result for ‫پیراهن دلم را از خاطره هایت نخواهم تکاند‬‎



Image result for ‫زنی در خیال‬‎


امشب دردهای دلم آئینه ام می شود و

نگاه خیره ام به سوی خود چرخ می افتد

می خواهم بی خیال باشم

بی خیال ....

اما چکنم نمی شود !

نمی توانم !

سراغ دلم می روم

باز هم قصه ایی تکراری دارد

قصه ی بغضی که راه گلویم را سد کرده است

قصه ی آهی که کنار بالین واژه هایم نشسته است

قصه ی سکوتی که سراپای وجودم را گرفته است

وای از این ماجرای دل و بغض و آه ....

امان از قطره هایی که چشمانم را به بازی گرفته است

امان از رازهای پنهان شده در سینه ام

امان از حرف های نگفته ام

امان از واژه های گریزان از صفحه ی سپید کاغذم

امان از نگاه کبوتر دل که کنج قفس مانده و تنها آرزویش

پرواز در اوج آسمان هاست .......


روزی که طلوع عشق باشد

خورشید ز پشت ابر می آید

بی تاب نباش ای دل

یک روز  قرار و صبر می آید

برچسب ها: دل نوشته، خیال زیبا، درد دل، آئینه، طلوع عشق، صفحه سپید،

تاریخ : جمعه 21 آبان 1395 | 07:59 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



کاش قالی بودم ....

Image result for ‫نخ قالی كرمان‬‎



یادم میاد یه روز مادرم گفت ..

مادر ! شدم مثل کلاف سر در گم ..

معنی حرفش رو نفهمیدم ..
چند سال گذشت ..
یک شب کمکش میکردم تا کلاف نخ قالی رو باز کنه
کلاف رو رو دستام انداخت ...
به طرز زیبائی روی هم جمع میکرد تا در موقع بافت دچار مشکل نشه
با شیطنت من کلافش به هم خورد ..
سر نخ گم شد

شد کلاف سر در گم ...

اینجا معنی سر در گمی رو فهمیدم ...
حرفش هیچ‌وقت از یادم نمیره ..

 می گفت:
مادر ! زندگی مثل این کلافه
مواظب باش سرش گم نشه چون  میشه  کلاف سردر گم،
تو هم می پیچه ...نمی فهمی چکار کنی  
باید حوصله بخرج بدی ،
مبادا تحمل نکنی و گره رو پاره کنی ..
باید صبر داشته باشی ..
نگذاری گره بزرگ بشه ،چون کورتر میشه
به جایی میرسی که باید سر و ته کلاف را ببری..
اونوقت خودت هی باید گره بزنی و گره هارو یه جایی تو بافتنی قایم کنی
تا محو بشه و پیدا نباشه 
امروز می فهمم چرا بنیان زندگی ها سست شده
ما بینش نداریم و گره ها رو نمی بینیم
و یا از گره های کوچک گره های بزرگ باز نشدنی میزنیم
گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،
همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،
زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "
نباید این بند از بین برود
که اگر چنین شد  کار زندگی تمام است..

نرسی بجایی که این شعر رو با خودت زمزمه کنی :

چون كلافی گشته ام، سر در گم اندر حال خود

هرچه می بافم، گره می افكنم در فال خود


14643924_b.jpg

برچسب ها: دل نوشته، کلام زیبا، خاطره، حرف مادر، پیام مادر، حرمت، ارزش زندگی،

تاریخ : شنبه 15 آبان 1395 | 08:30 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




چلچراغ دل


گفتند: چهل شب، حیاط خانه ات را آب و جارو کن،

شب چهلمین،خضر(ع) خواهد
آمد.

چهل سال، خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد،

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوتِ دلم را جارو کنم.





گفتند چله نشین شو

Image result for ‫شب و دعای شب‬‎



گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.

و من چهل سال، از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله

نشستم، اما هرگز بلندی را بویی نبردم،

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنیا زنجیر کردم.




Image result for ‫چلچراغ دل‬‎


گفتند: دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم ، بوی نفرت، عالم را گرفت و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم،

شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.





به اینجا که می رسم ناامید می شوم، آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم

را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:

هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن.

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغی، دلی است.

دلت را روشن کن، تا چلچراغ خدا را بیفروزی.





فرشته شمعی به من می دهد و می رود.




راستی امشب به آسمان نگاه کن،

ببین چقدر دل، در چلچراغ خدا روشن است.



برچسب ها: عاشقانه، دل نوشته، چلچراغ خدا، آسمان، نگاه خدا، حیاط خلوت دل، بوی بهشت،

تاریخ : جمعه 9 مهر 1395 | 08:32 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



دنیا محل گذر است

یکی می آید ، یکی می رود

روزی تمام می شود ،روزی ز ره می رسد

و آدم ها ،در این رفتن ها ..

و در بودن ها ،محور خاطره اند ...

می آیند و می روند

اما  عطرشان را جا می‌گذارند



  می‌آیند و می‌روند....مثل رفتن در خواب ها

ولی توی رویاها می مانند

‌ می‌آیند و می‌روند.....

اما خاطراتشان می ماند

می روند ،ولی بدون دیروز

چون دیروز را با خود نمی برند ....

 دیروز در ذهن می می ماند و نقش می گیرد

می‌آیند ...چون بهار و بهاری می کنند تمام برگهای تقویم را

و می روند..چون باد



اما چهار فصل را با خود نمی برند

می آیند با ملودی زیبای عشق

و وقت رفتن این نغمه ی شور انگیز را با خود نمی برند

تا در دلتنگی‌های مان ،اشعارمان ..

تا در رویاهای خیس شبانه‌‌مان بمانند

و ای کاش چنین نبود ...

 ای کاش با خود می بردند ارمغان بودنشان را

تا کمتر به خواب و خاطرات بر گردند ....




برچسب ها: دل نوشته، عاشقانه ها، رفتن و بودن آدمها، گذر زمان، خاطره، رویا،

تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1395 | 05:29 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

دیدمت در حریر مهتاب



♫♫

دیدمت در حریری زمهتاب

سرد و خاموش خفته بودی

یادم آمد که در صبح دیدار

از غروبی چنین گفته بودی

در دو چشمت طلوعی نهان بود

چون ستاره می دمیدی......

در شب بهت ویرانی من قصه های مرا

از سر شوق می شنیدی......




بی شکیبم بی قرارم

سر بپای جنون می گذارم

بی شکیبم بی قرارم

دل به در یای تو می سپارم


در بهاری که بی تو خزان شد

باورم شد دگر نیستی تو

خود نگفتی که من هم بدانم

کیستی تو.... چیستی تو



دیدمت در حریری زمهتاب

سرد و خاموش خفته بودی

یادم آمد که در صبح دیدار

از غروبی چنین گفته بودی


♫♫







برچسب ها: عاشقانه، به یاد مادر، حریر مهتاب، بسطامی، ایرج بسطامی، دل نوشته، برای مادر،

تاریخ : پنجشنبه 3 تیر 1395 | 10:34 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

سی و دومین  سال تولدت مبارک پسرم







نیما یوشیج در جشن یك سالگی تولد فرزندش نوشت ...

پسرم !

یك بهار، یك تابستان ، یك پاییز و یك زمستان را دیدی ...

از این پس .... همه چیز ِ جهان ....تكراریست ...


همه چیز ...... جز مهربانی ...


و من می گویم :


پسرم  سی و دوسال  پیش در چنین روزی بدنیا آمدی


وخانه ام را نورباران کردی


ستاره ی قلبم شدی و سهیل آسمان دلم 


با شیره ی جانم سیرابت کردم .....


آرام آرام قدکشیدی


و شدی نهال زیبای باغ زندگیم


ومن نیز  در سایه ی صفا و صداقت کودکانه ات


آرامش گرفتم و با تو بزرگ شدم ..


تو رقصیدی و من همراهت، زمزمه کردم ترانه ی کودکیت را


تو خندیدی و من از شوق خنده ی زیبای تو ،


از شوق حضورت ترانه ی مهر سرودم و  اشک شادی ریخنم


تو خندیدی و در عالم کودکی پرواز کردی


من عاشقانه نگاهت کردم و چشمانم فقط تورا دید !


تو را  ، چون  همه ی  دنیایم بودی .......


تو بازی کردی و کودکانه  درعالم خیال پریدی و سخن گفتی

و من شدم ترجمان نگاه کنجکاو و سخنگوی لبان خوش سخنت

زیرا مادر بودم و مادر است که  می فهمد

فرزندش چه می خواهد و چه می گوید ..

عشق مادر است که میداند در برق چشمان فرزند چه میگذرد

و سیر نگاهش به کجا می رسد ...

آری شمع وجودم ،تو بچگانه رفتار کردی و بزرگ شدی

و من کودکانه در سایه ی بزرگی خدا ، ماندم و تو را بزرگ کردم

تا از دست رحمت غیب بی بهره نمانم

تو بزرگ شدی ...جوان و شاداب و پرتوان

من بزرگ شدم ، بپایت پیر گشتم ، تکیده و خسته و ناتوان !

و این است رسم روزگار !

رسمی که تکرار می شود ...

مراقب باش ...

تا چشم بهم بزنی به این تکرار میرسی

خدا را سپاس که بودم و باز توانستم عاشقانه بگویم :


 ( تولدت مبارک حاصل زندگیم ! )

 















برچسب ها: تولد، جشن تولد، برای پسرم، تولدت مبارک، عاشقانه، دل نوشته،

تاریخ : جمعه 2 بهمن 1394 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
چلچراغ دل


گفتند: چهل شب، حیاط خانه ات را آب و جارو کن،

شب چهلمین،خضر(ع) خواهد
آمد.

چهل سال، خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر(ع) نیامد،

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوتِ دلم را جارو کنم.





گفتند چله نشین شو



گفتند: چله نشینی کن. چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.

و من چهل سال، از چله ی بزرگ زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله

نشستم، اما هرگز بلندی را بوی نبردم،

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهل ستون دنیا زنجیر کردم.




گفتند: دلت پرنیان بهشتی است.خدا عشق را در آن پیچیده است.

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود.

چنین کردم ، بوی نفرت، عالم را گرفت و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم،

شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است.





به اینجا که می رسم ناامید می شوم، آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم

را یکریز بدوم. اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید:

هنوز فرصت هست، به آسمان نگاه کن.

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغی، دلی است.

دلت را روشن کن، تا چلچراغ خدا را بیفروزی.





فرشته شمعی به من می دهد و می رود.




راستی امشب به آسمان نگاه کن،

ببین چقدر دل، در چلچراغ خدا روشن است.


برچسب ها: دل نوشته، عاشقانه، چلچراغ، دل، خانه ی دل، چلچراغ خدا،

تاریخ : دوشنبه 16 آذر 1394 | 06:41 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

عطر باران




عطر باران مست مستم میکند
فارغ از غم خود پرستم میکند

نم نم باران اسیرم میکند
یاد ایام قدیمم میکند

یاد دورانی که دلها پاک بود
چشم ها گویای عشقی ناب بود

عشق ها بوی هم آغوشی نداشت
قول ها رنگ فراموشی نداشت

دست ها هر روز در دستی نبود
قلب ها آهوی هر دشتی نبود

عهد ها ساده ولی با ریشه بود
عاشقان را کوه کندن پیشه بود


Image result for ‫زیر باران دیدن دلدار میچسبد عجیب‬‎

زیر باران دیدن دلدار می چسبد عجیب...
دست توی دست های یار می چسبد عجیب...

معنی بی تاب بودن هایمان جزعشق چیست...
این غزل هالحظه ی دیدار می چسبد عجیب...

کوچه باغ خاطرات و خش خش برگ درخت...
پرسه های خیس در رگبار می چسبد عجیب...

از دهان تو شنیدن آخر خوشبختی است...
دوستت می دارم هر بار می چسبد عجیب...

من بگویم میروم تا سدراه من شوی...
از من انکاراز تو هی اصرار می چسبد عجیب...

کافی است عاشق تر از هر بار آرامم کنی...
سر بروی شانه ام بگذار می چسبد عجیب....





برچسب ها: عطر بارن، باران، عاشقانه، دل نوشته،

تاریخ : شنبه 14 آذر 1394 | 01:05 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
اگر یک شب تو را در خواب بینم



Image result for ‫بیا بار سفر بندیم از این دشت‬‎

اگر یک شب تو را در خواب بینُم ، به دریا نقشی از مهتاب بینُم
دوباره بینُمت خندون بیایی ، دوباره سینه رو بی تاب بینُم

بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت



Image result for ‫بیا بار سفر بندیم از این دشت‬‎


اگر یک شب تو برگردی دوباره ، به گیسویت می افشونُم ستاره
نمی دونی مگر ای نازنینُم دلُم هر روز وشب در انتظاره

بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت






به تو گویُم بیا ای نازنینُم ، که با مژگون ز پایت خار چینُم
گلِ عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم

آه ، گل عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم
بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت






بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت
به تو گویُم بیا ای نازنینُم ، که با مژگون ز پایت خار چینُم

گلِ عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم
آه ، گل عمر منو باد خزون برد ، گل ناز منی ، داغت نبینم

بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت






اگر یک شب تو را در خواب بینُم ، به دریا نقشی از مهتاب بینُم
دوباره بینُمت خندون بیایی ، دوباره سینه رو بی تاب بینُم

بیا بار سفر بندیم از این دشت ، زمستون باز توی این خونه برگشت
بیا تا قصّه ها گویُم برایت ، که دوران جدایی دیر بگذشت





برچسب ها: خاطرات، محمد نوری، آهنگ کوچ، دل نوشته، ترانه ی عشق،

تاریخ : جمعه 15 آبان 1394 | 07:18 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

.: Weblog Themes By forouzesh :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه