تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان - مطالب ابر عاشقانه ها


  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد








  شــب یلداست مـادر کرسی ات کـو  

 
صفای سفره ی کرباسی ات کــو


   سرا و خانه ات خاموش و سرداست   

  گلیــــم و منقل میـراثی ات کــو



کجائی مادر خوبم تا تکاپویت را در بر پائی شب یلدا ببینم .

کجایی پدر مهربانم که ببینی از روزی که رفتی رونق خانه رفته

و مادر بدون تو یلدائی نداشته  .

کجائی کنار قل قل سماور نقره ای مادر نشینی

 که صفای لحظه ی دور هم بودن را فریاد میکرد

تابا سینی چای که عطر هل و دارچینش فضا را معطر ساخته

از تو و مهمانان عزیزش پذیرائی کند .

کجایی مادر مهربانم که در این شب انارمحبت را دانه دانه کنی

و سرخی عشق و عاطفه را نثار کاسه های لبریز از شوقمان  نمایی .





کجایی که طراوت هندوانه های شیرین و تازه ی تابستانی را

به سرمای دستانمان هدیه دهی و

داغی نگاه زیبایت را در چشمان کوچکمان بنشانی

و یاد دهی که می توان این شب تاریک و بلند را با دیدن چهره های مهربانی

 که دور هم جمع شدند و به روی هم لبخند مهر پاشیدند کوتاه و روشن کرد .

یاد دهی که می توان در کنار بزرگتر ها نشست و از گذشته ها گفت و

با این دور هم بودن ها و گل گفتن ها وگل شنیدن ها یک شب طولانی را کوتاه کرد

و رسید به اینکه وای.......چه زود گذشت .....این که یلدا نبود ...چقدر کوتاه بود !

کجائی دیوار کاهگلی خانه و محله که وقتی باران میخوردی

بوی نم برخاسته از درونت به عمق جانم می نشست .

کجائی کوچه های خاکی و غرق سنگریزه که

جایگاهی بودی برای تخلیه ی هیجان درونی ام .

یادت بخیر «به » و «اناری »که مادر

 از زیر کاه یا آرد پنهان شده بیرون می آورد

تا میوه ی یلدای مان باشد .




یادت بخیر کتابی که دست به دست می گشتی و

در این شب عظمت ویژه ای داشتی و حافظ دل حافظ دوستان بودی .

کجائی لحظه هایی که دیگرصدای تخمه خوردنمان را به دیده ی آزار نمی نگریستی



Image result for ‫شب یلدا‬‎


کجائی شاهد لحظه های زیبایمان !

آنگاه که سر بر آسمان می گرفتیم تا ببینیم ریزش برف های سپید را

که مژده میداد برف بازی لذت بخش فردا را !

کجائید مهربانی ها ،همدلی ها ،فرزندانی که

 پدر و مادررا تا لحظه ی مرگ احترام می کردید

و راه خانه ی بی روح سالمندان را یاد نگرفته بودید .





کجائید ای همه گنجینه های گذشته که بما یاد دهید :

یلدا فرصتی ست برای دیدار ،

یلدا بهانه ای ست برای انتقال داغی نگاه بزرگتران

به چشمان کوچکترها تا بهتر ببینند ...

  مـعـا شـران گــره از زلف یار باز کنید  
      شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

  حضور خلوت انس و دوستان جمعنـد  
   و ان یـــکاد بخوانیـــدو در فــراز کنیـــد

برچسب ها: شب یلدا، دلنوشته، عاشقانه ها، مادر، یلدا بدون مادر، منقل، کرسی،

تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | 01:18 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
خوشا آن کس که دارد با تو پیوند  

 خوشا آن دل که دارد با تو راهی


Image result for ‫یاحسین‬‎


از کودکی حسین (ع) را می شناختم و نامش برایم حرمت  داشت.

حسینی که مظلومش می خواندند. حسینی که سیدالشُهدایش می گفتند.

وقتی در اوج تشنگی آب می نوشیدند،

غمگینانه یادش می کردند : به یاد لب تشنه ات یا حسین!

آن زمان که در کنار مادر شاهد سینه زدنهای بزرگان بودم

و آرام اشک ریختن دیگران ،  کسانی که بر سر و سینه می کوبیدند

و گونه هایشان غرق از اشک می شد و از عمق جان فریاد می زدند : یا حسین !

کیست این حسین؟ که همه او را می طلبند...

پیر مردی که مشکی از آب در دست داشت و

با پای برهنه و تاول زده در بین مردم و هیئت عزادار راه می رفت

و به تشنگان آب می رساند و می گفت : بگو یا حسین!

طفلان کوچکی که سربند سبز بسته بودند

و زنجیرهای نه در خور سن و سالشان را بر سر و سینه می زدند

و می گفتند: یا حسین!

پیر زنانی که که با عصا لنگ لنگان خود را می کشاندند

تا به نشانه ی فداکاری و ایثار آقا ابوالفضل برسند و

آن  علم را ببوسند تا از عطرش مطهر شوند

وانگشتان متبرکشان را به رخسار کشند

عاشقانه  و با صدای لرزان بگویند : یا حسین!

مرد پیری که با محاسن سپیدش  پرچمی در دست دارد و

پیشاپیش سینه زنان  حرکت می کند و چاووش غم سالار شهیدان است

 با پاک کردن قطره های اشک ،سوز دلش را بیان کرده و آرام می گوید: یا حسین!

جوانی که با دنیایی از عالم جوانی آمده و پوششی سوای دیگران دارد

آمده تا با  دل حسینی اش  این گونه عزاداری کند...

ظرف سقا را میگیرد و   آهی می کشد و می گوید : یا حسین!

Image result for ‫سقای دشت کربلا‬‎



زنی که فرزند کوچکش را نذر کرده و در قنداقه ای پیچیده

و به یاد علی اصغر شهید، در آفتاب داغ و  در سوز سرما می گرداند

و با چشمانی اشکبارمی گوید : یا حسین!!


Image result for ‫شیرخوارگان حسینی‬‎


این یا حسین گفتن ها مگر نه اینکه همه و همه حکایت از عشقی درونی دارد.

عشقی که جاودانه است.

عشقی که پر بهاست

عشقی که با این شور باشد می تواند همیشه بماند

پس بنازم شور عشقت را یا حسین !


برچسب ها: یا حسین، شور حسینی، عاشقانه ها، دل نوشته محرم، moharam95،

تاریخ : یکشنبه 18 مهر 1395 | 06:39 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

زندگی کن !


Image result for ‫زندگی را بخوان‬‎


کتاب عمرت را بخوان
ببین چند فصل دارد !
زندگی را ورق بزن...
بند بندش  را خوب بخوان...
ایام را ببین و  با بهارش برقص؛
در تابستانش بچرخ و
 در پاییزغم انگیزش عاشقانه قدم بزن؛
درزمستانش بنشیین و
 چایت را با حس ناب بنوش
بنوش بسلامتی نفس کشیدنت !

لحظه ها را زندگی کن
زندگی !
 آنطور که دلت می گوید

وای بر کسی که
کتاب عمرش رانخوانده گذاشت و رفت ..


Image result for ‫زندگی را بخوان‬‎

برچسب ها: کتاب عمر، کتاب، عشق، عاشقانه ها، لذت زندگی، نفس کشیدن،

تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 06:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات



دنیا محل گذر است

یکی می آید ، یکی می رود

روزی تمام می شود ،روزی ز ره می رسد

و آدم ها ،در این رفتن ها ..

و در بودن ها ،محور خاطره اند ...

می آیند و می روند

اما  عطرشان را جا می‌گذارند



  می‌آیند و می‌روند....مثل رفتن در خواب ها

ولی توی رویاها می مانند

‌ می‌آیند و می‌روند.....

اما خاطراتشان می ماند

می روند ،ولی بدون دیروز

چون دیروز را با خود نمی برند ....

 دیروز در ذهن می می ماند و نقش می گیرد

می‌آیند ...چون بهار و بهاری می کنند تمام برگهای تقویم را

و می روند..چون باد



اما چهار فصل را با خود نمی برند

می آیند با ملودی زیبای عشق

و وقت رفتن این نغمه ی شور انگیز را با خود نمی برند

تا در دلتنگی‌های مان ،اشعارمان ..

تا در رویاهای خیس شبانه‌‌مان بمانند

و ای کاش چنین نبود ...

 ای کاش با خود می بردند ارمغان بودنشان را

تا کمتر به خواب و خاطرات بر گردند ....




برچسب ها: دل نوشته، عاشقانه ها، رفتن و بودن آدمها، گذر زمان، خاطره، رویا،

تاریخ : پنجشنبه 24 تیر 1395 | 06:29 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


نایت اسکین



 ای امید دل من کجایی
همچو بختم کنارم نیایی
آشنا سوز و دیر آشنایی
یا بلای دل مبتلایی
بی وفا ، بی وفا ، بی وفایی





تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی

تو غارتگر عقل و هوشی
به آزار جانم چه کوشی
چو نی دارم در جان خروشی






چه خواهم از تو جز نگاهی
چه خواهی از جانم ، چه خواهی

ندارم جز عشقت گناهی
ندارم جز عشقت گناهی




بر سیه بختی من گواهی
چون دو چشم مستت ، دل سیاهی
کو به غیر از آغوشت پناهی


آتشی سرکشی ، فتنه جویی
آفتی خانه سوزی ، گناهی
عشق من ، جان من را چه کاهی


ماه من ، مجلس آرا ، تویی تو
عشق من ، شادی افزا ، تویی تو
روشنی بخش دل ها ، تویی تو
راحت جان شیدا ، تویی تو
سرگران از چه با ما ، تویی تو




نایت اسکین

برچسب ها: شور امید سالار عقیلی، عاشقانه ها،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


ღعکسهای متحرک عاشقانهღ



عشق نا فرجام


ســر به رسوائی زند این عشـق نافرجـام مـن 

عاقبت خواهد شکست این باده و این جام من


من نمیـدانم چه دردی بود، در آن چشم مسـت 

کاین چنین بی باده و بی جام، بر جانم نشست


گــرچه درآغاز، او یک آشــنای ســاده بود 

لیک گفتارش شبیه عاشقی دلداده بود


راز سنگین و عمیقی بود در آن گفتگو

تا بجنبیدم خــرابم کرد،آن راز مــگو


بر فراز خانه ی  دل ناگهان پرواز کرد 

کار تخریب بنا،با واژه ها آغاز کرد


موج شد،گرداب شد،نشنید فریاد مرا 

همچو یک آتشفشان، سوزاند بنیاد مرا


از کدامین ابر این باران به سر تا پام ریخت 

مرغ باران خورده در ظلمت، چسان باید گریخت؟


این چنین آتش کدامین فتنه برپا می کند 

سوختن را با چه تحسینی تماشا می کند


این چنین مستی که با ژرفای تن آمیخته 

گوئیا عشق است، جان خون به رگها ریخته


گرچه می بینم شکست آرزو در جام می 

باز تردید است بر این عشق آری یا که نی ؟



ღعکسهای متحرک عاشقانهღ

برچسب ها: غزلی عاشقانه، عشق نافرجام، عاشقانه ها،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 09:50 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


الهی !


مرا حیران تر از حیران تر از حیران پذیرفتی
تو را گریان تر از گریان تر از گریان صدا کردم

دلم تنهاتر از تنهاتر از تنهاییت را دید
تو را یکتا لقب دادم ، تو را عرفان صدا کردم

کجایی ساحل آرامش دریای طوفانی ؟
پریشان بودم ای دریا ، تو را طوفان صدا کردم

تو را در تابش بی خواهش خورشید فهمیدم
تو را در بارش آرامش باران صدا کردم

صدا کردم صدا کردم صدایم را غمت لرزاند
تو را نالان ، تو را لرزان ، تو را از جان صدا کردم


تو می دیدی مرا احساس می کردم چه می خواهی
تو انسان آفریدی ، مثل یک انسان صدا کردم

سلام ای پاسخ آوازهای بی صدای دل
سلامت می کنم هر روز و هر شب ای خدای دل

سلامم را تو پاسخ گفته ای با تابش عشقت
دلم آرام شد در ساحل آرامش عشقت





برچسب ها: غزلی عرفانی، عاشقانه ها، الهی !، تورا صدا کردم،

تاریخ : سه شنبه 2 دی 1393 | 06:45 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


دلم گرفت





خود را شبی در آینــه دیدم دلــم گرفت

از فکر اینکه شهدی نچشیدم دلم گرفت




از اینـکه بال و پری داشـــتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلـــم گرفت







از اینکه با تمام پس انداز عمــر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت






کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی بر این سپید مو کشیدم دلم گرفت



 
دنبال کودکی که در آن ســوی برف بود

رفتم ولی به او نرسـیدم دلـم گرفت





نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت







شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت










برچسب ها: سید مهدی نقبایی، دلم گرفت، عاشقانه ها، غزلی زیبا، جوی، گذر عمر،

تاریخ : دوشنبه 16 تیر 1393 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


الّلهمّ أدّبنا بأداب المهدی و خلّقنا بأخلاق المهدی «عجّل الله تعالی فرجه الشّریف»

برگ‌های تقویم را كه ورق می‌زنم، در بی‌كرانگی زمان گم می‌شوم؛

در روزها ویادها، در تعطیلات و مناسبت‌ها، در تكراری هرساله.

روزهایی كه یادآور یادبودهای دور یا نزدیك‌اند.

روزهایی كه تنها یك قرارداد، یك تفاهم، آنها را از دیگر روزها متمایز كرده است.

روزهای جهانی، روزهای ملّی، روزی به نام طبیعت، روزی به نام پژوهش،

 روز خانواده، روز آمار و برنامه‌ریزی، صادرات، استاندارد...

...و روزی به نام تو!

می‌بینی؟

این بار نیز در هیاهو گم می‌شوی!

در هیاهوی این همه روز...

امّا تو را چه نیازی به روز؟

تو را چه نسبتی با هیاهو؟

كدام روز، روزِ تو نیست؟

بگذار روزها به نام دیگران باشند و به كام دیگران

تو همیشه می‌مانی؛ كه قصرت را در دلهایمان برافراشته‌ای.

روزها گــر رفـت، گــو: رو! بـاك نیست تو بمان ای آن كه چون تو، پاك نیست

ای معلّم!

از سرِ دل، سایه‌ی تو كم مباد!


روزت مبـــــــــــارك





برچسب ها: روز معلم، عاشقانه ها، عشق معلم، تبریک روز معلم، تعلیم و تعلم،

تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1393 | 09:26 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


همای وصل


ای راحت روانم ، دور از تو نا توانم
باری ،بیا ، كه جانم در پای تو فشانم

گیرم كه من نگویم ،لطف تو خود نگوید:
كین خسته چند نالد هر شب بر آستانم؟

ای بخت خفته ،برخیز، تا حال من ببینی
وی عمر رفته ،باز آی،تابشنوی فغانم

ای دوست ،گاه گاهی می كن بمن نگاهی
آخر چو چشم مستت من نیز ناتوانم

بر من همای وصلت سایه از آن نیفگند
كز محنت فراقت پوسید استخوانم

این طرفه تر كه:دایـم تو با منی و من باز
چون سایه در پی تو گرد جهان روانم

كس دید تشنه ای را غرقه در آب حیوان
جانش بلب رسیده از تشنگی؟ من آنم

خواهم كه یك زمان من با تو دمی بر آرم
از بخت بد عراقی آن هم نمی توانم

 فخرالدین عراقی

برچسب ها: عاشقانه ها، عراقی، فخرالدین، همای وصل، فخرالدین عراقی، شعر عاشقانه،

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1392 | 11:01 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

.: Weblog Themes By forouzesh :.

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه