تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان - مطالب ابر عشق


یک سال گذشت !



سالی به سر آمد، دل ما سوخته‌تر شد
وین چشم به راه تو، به در، دوخته تر شد

گفتند که ایام برد سوز غمت را
هر روز که آمد، دلم افروخته‌تر شد





ای سفر کرده به دور
ای فرو مانده به خاک

ای وجودت همه پاک
چه غم انگیز شبی بود، شب رفتن تو






یکسال است که دلتنگی های غروب را با بودن در کنار مزارت، سپری می کنیم

و در نهایت ناباوری، باورمان شده که دیگر نیستی

دیگر نمی آیی و نباید منتظرت باشیم

اما

 طنین صدای گرمت همچنان در گوشمان

 و زیبایی نگاهت در یاد ماست

مزارت را پایگاه دیدار می کنیم و هزینه ی سالگرد را به صاحب نیازی

تقدیم میداریم تا با فاتحه و دعای خیرش

توشه ایی گردد برای آمرزش روح بلندت


روانت شاد مهربان مادرم !












برچسب ها: مادر، سالگرد مادر، عشق، فاتحه، مسافر دیار باقی،

تاریخ : پنجشنبه 19 اسفند 1395 | 09:10 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


از “همه “دست کشیدم که تو باشی “همه ام”…

با تو بودن ز “همه” دست کشیدن دارد…


لبیک یاحسین(ع)…



Image result for ‫دلنوشته ی اربعین‬‎


اربعین است .....

در غروب عطش آلود، وقتی برق شقاوت خنجری آبگون

بر حنجره ی  آخرین شهید نشست،

وقتی صدای شکستن استخوان در گوش سم های تازه عوض شده پیچید،

و آن گاه که خیمه ها در رقص شعله ها گم شدند،

جلادان همه چیز را تمام شده انگاشتند. دشمن به جشن و سرور ایستاد

و نوازندگان، دست افشان و پایکوبان، در کوچه های آراسته،

به انتظار کاروانی نشستند که با هفتاد و دو داغ، با هفتاد و دو پرچم،

و با شکسته ترین دل و تاول زده ترین پا،

به ضیافت تمسخر و طعنه و خاکستر و خنده می آمد.

گذشت و گذشت تا به چهلمین روز رسید .

حقیقت، عریان تر و زلال تر از همیشه، از افق خون سر برآورد.

کربلا به بلوغ خویش رسید و جوشش خون شهیدان، خاشاک ستم را به بازی گرفت.

خونی که آن روز در غریبانه ترین غروب،

در گمنام ترین زمین و در عطشناک ترین لحظه بر خاک چکه کرد،

  در آوندهای زمین جاری شد و رگ های خاک را

به جنبش و جوشش و رویش خواند.

چهل روز است که یزیدیان، جز رسوایی ندیده اند و

جز پتک استخوان کوب، فریادی نشنیده اند.

اربعین است ....

اربعین است. کاروان به مقصد می رسد.

تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است.

. هنگامه کمال خون، باروری عشق و ایثار، فصل روییدن.

هنگام میثاق است و دوباره پیمان بستن.

به راستی کدامین سر، سودای همراهی این سر بریده را دارد

و کدامین همت، ذوالجناح بی سوار را زین خواهد کرد.

عشق با تمام قامت بر قله ی  گودال ایستاده و دو دستی که

در ساحل علقمه کاشته شد، بلند و استوار، چونان نخل های بارور، سربرآورده است.

به راستی، کدامین یاور، به هم نوایی و همراهی برمی خیزد؟

جز نسلی که از تبار عاشقان حسین باشد

بیائید به مصداق کلام گهر بار امام حسین علیه السلام :

«اگر دین نداری ،لااقل آزاده باش »

به حقیقت حسین را بشناسیم و پیرو راهش باشیم ....


Related image



برچسب ها: اربعین، عشق، دلنوشته اربعین، یاران حسین، جوشش خون شهید، زینب، پرستار کربلا،

تاریخ : شنبه 29 آبان 1395 | 06:38 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

رویا های من !
Image result for ‫رویای من‬‎


در دشت هزار رنگ مجاز این دلنوشته دلم را برد

انگار خودم هستم که از درون سخن می گویم :


رویاهای من رنگ دیگری دارد

 گاهی سبز می شود گاهی زرد

 گاهی سفید و گاهی سیاه

 وگاهی ....

چشمهایم را می بندم

 در رویاهایم به پرواز در می آیم

 اوج می گیرم و در بینهایت به تو می پیوندم

دنیای من ساده است ساده تر ازهمه چیز حتی ساده تر از عشق

دلم این روزها كسی را می خواهد

 كسی كه در برابرم بنشیند به چشمهایم خیره شود به من بگوید بگو،بگو ، بگو

و من برایش از همه ی رویاهای گمشده ام بگویم

 در نگاهش غرق شوم و رویاهایم را با او زندگی كنم

دلم یك آشنای غریبه می خواهد

كسی كه جاری شدن همه ی احساسش را درعمق قلبم  احساس كنم

كسی كه در كنارم بنشیند رویاهایم را باور كند

دستهایش اشكهایم را پاك كند

و من مست از حضورش ، رویاهایم را برایش قصه كنم

در رویاهایم می دوم، می رقصم، فریاد می زنم و بارها می افتم و بر می خیزم

از آن سوی ماه، دستانت با مهر مرا می خواند

و من سبكبال به سوی تو به پرواز در می آیم

 دستانت گرم تر از همیشه است و من به بودنت می اندیشم

رویا هایم زیباست و خواستنی

از خواب بر می خیزم

یك نفر از میان آینه مرا می خواند:

بانوی رویاهای من...



Image result for ‫من در آیینه رخ خود دیدم‬‎


برچسب ها: عاشقانه، دلنوشته، رویای من، بانوی قصه، عشق، راز ماه، آنسوی ماه،

تاریخ : شنبه 1 آبان 1395 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
و اینک اشک را به تماشا بنشین !

Image result for ‫نیزه شکسته ها را‬‎

گفت به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است.
گفتم چگونه باور کنم حلالی حس را!؟

گفت چنانی که به شنیدن می بینی و به دیدن می شنوی
 حس حلال یعنی گذر از مرز احساس. یعنی دیدن بدون چشم،
 شنیدن بی گوش، بی آنکه حتی صدایی برخیزد.
گفتم بی خود می شوم در تماشا!

گفت بنیان صفات ناب است، در هیچ ظرفی آن تحمل نیست که
 بتواند لحظه ای محمل تجلی آنها باشد. نابیِ آن ناب، ظرف را متلاشی می کنددرخود
حل می کند، حلال می کند. به حلالی نیست می کند!
 هیچ از گنج مخفی نشنیده ای!؟
گفتم این تجلی که به تماشای آن خواندی مرا، چگونه ممکن گردید.

گفت نفوس مطمئن را به حس حلال به تماشا نشسته ای!
نفوس مطمئن آینه اند در تجلی صفات. ظرفی در کار نیست.
پرتویی ناب را در آینه می بینی!
 برقی در آینه از گوهری از آن گنجِ در خفا که مستوری را نخواست!
گفتم این رویت، فارغ از بیخودی، با ما دیگر چه می کند؟

گفت روشنایی اش، روشنایی اش، روشنایی اش!
گفتم بیتابم، با یاران چگونه از این عاشقانه ها بگویم!؟
خون می بینند و چکاچک شمشیرها را، سرها را می بینند بریده بر نیزه!

گفت ذکر آن است که متذکر شوی که گفت: “هیچ ندیدیم الا زیبایی”
گفت مُهر بر دل تیغ می بیند بر گلوی فرزند، مهر بر دل اما، ابراهیم امام است.

گفتم ای به تماشا خوانده مرا،چرا هستی چنان نیست که بر چشم همگان است!؟

گفت همگان را آیا اشک در چشمان است!؟

“هیچ ندیدیم الا زیبایی”
که بر زیبایی می گرید!؟

راز اشک را دانستی!؟
اشک که هست یعنی بسم الله!
به تماشا بنشین اینک که حس در تو حلال است!

گفتم به کجا می بری مرا، چنین دیوانه ام می کنی!؟
گفت هیچ، بر جای خود نشسته ای، به تماشا بنشین!

به تماشا بنشین!

غلامرضا رشیدی


Image result for ‫نیزه شکسته ها را‬‎

برچسب ها: راز اشک، اشک را تماشا کن، عشق، عاشقانه، سر، نیزه، moharam95،

تاریخ : دوشنبه 26 مهر 1395 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات







یاحسین ! از روزی که در دامن مادر مهرت را چشیدم

و اشکش را در سوز غمت دیدم

در پیاله ی دلم شربت گوارای عشق تو ریخته شد

ونهر جانم فرات سوز و علقمه ی اشک تو گشت

دلم حسینیه ی پر شور غم تو شد تا بتواند مرغ جانم

مرثیه ی هجر ت رابخواند و برایت شعر بسراید

سینه ی غمزده ام تکیه ای شد

و با کتیبه های درد و داغ سیه پوش تو گشت





یا حسین به حق خون به ناحق ریخته ات

لیاقتم بخش تا توانم را وقف شناخت تو کنم

که شناختت همان معرفت حق است و دفاع از حقیقت ...

هدایتم کن تا با کلید یا حسین ،درب تکیه ی دلم باز شود و

اشکهایم ،طراوت سفره ی معنوی ام گردد ....

بگذار این اشک ،آبی صاف و بی آلایش به صورت جانم زند

شاید سد غفلت درونم بشکند ...

بگذار حس کنم بوی خوش تربت کربلا را ...

شاید با فریاد السلام علیک پلی زنم رو به کوی دوست

آنجا که بغض ها را می توان شکست ......

آنجا که می توان همراه کاروان مهر تو شد

آنجا که میشود خورشید را دید ....

برچسب ها: محرم، شهادت، امام حسین، کتبه ی درد، عشق، عاشقانه، moharam95،

تاریخ : دوشنبه 12 مهر 1395 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

زندگی کن !


Image result for ‫زندگی را بخوان‬‎


کتاب عمرت را بخوان
ببین چند فصل دارد !
زندگی را ورق بزن...
بند بندش  را خوب بخوان...
ایام را ببین و  با بهارش برقص؛
در تابستانش بچرخ و
 در پاییزغم انگیزش عاشقانه قدم بزن؛
درزمستانش بنشیین و
 چایت را با حس ناب بنوش
بنوش بسلامتی نفس کشیدنت !

لحظه ها را زندگی کن
زندگی !
 آنطور که دلت می گوید

وای بر کسی که
کتاب عمرش رانخوانده گذاشت و رفت ..


Image result for ‫زندگی را بخوان‬‎

برچسب ها: کتاب عمر، کتاب، عشق، عاشقانه ها، لذت زندگی، نفس کشیدن،

تاریخ : پنجشنبه 1 مهر 1395 | 07:58 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
نگاه تازه بیاور !


Image result for ‫صبح است و آفتاب پس از بارش سحر‬‎


صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه می روم از بین بوته ها

گویم : ببین پس از چل سال ، و بیشتر
باز این بهار و همان كوه و بازه است
بر شاخسار شور گز پیر ، مرغكی

گوید : نگاه تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است

(دکتر شفیعی كدكنی)

امروز مثل همیشه ،خسته از کار و غرق در افکار پوچ به خانه رسیدم

بعد از انجام وظیفه ی همیشگی ، دل هدایتم کرد سوی وبلاگ ..

پنجره ی خانه ی فکرم رو گشودم و پیام دوستی مهربان جانم بخشید ..

و دیدم که دل خطا نمی کند ...

خواستم بنویسم این شعر زیبا تکانم داد :

صبح است و آفتاب پس از بارش سحر
بر یال كوه می روم از بین بوته ها

گویم : ببین پس از چل سال ، و بیشتر
باز این بهار و همان كوه و بازه است
بر شاخسارِ شور گزِ پیر ، مرغكی

گوید : نگاهِ تازه بیاور كه بنگری
در زیر آفتاب همه چیز تازه است...



Image result for ‫نگاهی تازه‬‎



Image result for ‫نگاهی تازه‬‎

به یاد تو افتادم که مهربانی !

تو دوست خالصم !

بیا و به جانم طراوتی تازه ببخش !



در من بپیچ وُ شکل همین گردبادها
با من برقص ،ظهر و شب و بامدادها


تنهاترین مسافر این شهر خسته ام
ناباورانه رفته ام آری زِ یادها


سیمرغ وُ بیستون وُ تب تیشه در غزل
هی شعله می کشند درونم نمادها


آه ای خدای معجزه ی شاعرانه ام
خط می زنند بی تو تنم را مدادها!


خوش کرده ام تمام دلم را به عشق تو
زخمی نزن به پیکر این اعتماد ها


لب گریه های منجمدم را نظاره کن
پس کی؟بگو نمی رسی آیا به دادها؟


باید برای آمدن تو دعا کنم
تا لحظه ی اجابت این و آن یکادها


با این همه تو دوری وُ آری نمانده است
چیزی به غیر خاطره در ذهن بادها


برچسب ها: سهراب سپهری، ابتهاج، عاشقانه، عشق، دنیای خیال، دوست، مهربانی،

تاریخ : دوشنبه 8 شهریور 1395 | 02:51 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات


Image result for ‫فریاد بی صدا‬‎


چند وقتی ست توان نوشتنم نیست

واژه ها را می شناسم

جرات انتخاب ندارم ....

دلم پریشان است ...

می خواهم فریاد بزنم

فریادی بی صدا ...

هرچه می گردم هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما ..

گاهی حرف می زند

گاهی فریاد می کشد ..

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

به دنبال کسی میگردم که مرا بفهمد.

که بداند یک نگاه خسته ....

چه می خواهد بگوید .....













برچسب ها: عشق، عشق مادر، عاشقانه، مادر، فریادی در سکوت، سکوت، دل،

تاریخ : دوشنبه 24 خرداد 1395 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

روزت مبارک اول معلم زندگیم !



امشـب به یـاد تک تک ِ شب هـا دلـم گرفـت

در اضطـراب کهنه ی غـم ها دلــم گرفـت


انگار بغض تازه ای از نـو شکسته شد

در التهـاب ِ خیس ِ ورق هـا دلــم گرفت


از خواندن ِ تمام خبـرها دلـم بسوخت

از گفتـن ِ تمــام غــزل ها دلــم گرفـت


در انتظـار  ِ تا که بگیـرم خـبـر ز تــــو

در آتـش ِ گرفته سراپا ... دلــم گرفـت


اینجا منم و خـاطــره هایـی تمـام تـلــــخ!!

اقــرار می کنم در آمدم از پا ... دلــم گرفــت...


نه این که فکــر کنی دل از تــو کنده ام!

یا اینکه از محــال ِ تمنا دلــم گرفت!


از لحظه ای که خیـس شدم در خیال ِ تــو

آن دم که تنـگ شـدند نفــس ها دلــم گرفـت!


از ایـنـکـه بـاز تــو نـیسـتــی کنــار  ِ من !!

از ایـن که بــاز خسـته و تنـهــا ... دلــم گـرفــت!!


می خـواهـمت که بـار ِ دگــر گرمتر ز پیــش

می خـواهمت ببوسمت اما ... دلــم گرفـت!


تکــرار می کنم این سـطــرهای کهنه را

تکــرار می کنم که خدایــــا !! دلــم گرفــت!!!



مادرم .... امشب آمدم تا از عشق بنویسم

از مهر معلم ،از عاشقی کردن معلم ..

از راز پایدار تبادل نگاه ها در لحظه ی فراگیری

لحظه های تعلیم و تعلم ...

آمدم بنویسم ..اما تو در یاد آمدی و کمر حروفم شکست

بیاد تو افتادم اول معلم عالم هستی بعد از خدا ...

و اندیشه ام را غم فراقت قفل کرد ....

روزت مبارک اول معلم زندگیم ...!!



برچسب ها: مادر، عاشقانه، اول معلم زندگی، عشق، روز معلم،

تاریخ : دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 | 01:40 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
کاش بزرگ نمی شدیم !







روزهای رفته ی سال را ورق می زنم
چه خاطراتی که زنده نمی شوند 
چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند
و چه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان می برد 
چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست 
و چه آدم ها که دلم را شکستند
چه چیزها که فکرش را هم نمی کردم و شد
و چه چیزها که فکرم را پر کرد و نشد
چه آدم ها که شناختم و

چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمی شناختمشان
و چه ...
و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود
کاش ارمغان روزهایی که گذشت 
آرامشی باشد از جنس خدا
آرامشی که هیچگاه تمام نشود ...







 بیائید مواظب همدیگه باشیم !



 بیائید مواظب همدیگه باشیم !
از یه جایی به بعد ... ، دیگه بزرگ نمیشیم ، پیر میشیم
از یه جایی به بعد ... ، دیگه خسته نمیشیم ، می بُریم
از یه جایی به بعد ... ، دیگه تکراری نیستیم ، شاید زیادی باشیم !
پس قدر خودمون ، خانواده مون ، دوستانمون ، زندگیمون و کلاً ،
 حضور خوشرنگ مون رو تو صفحه ی دفتر وجود بدونیم  .
محبت تجارت پایاپای نیست ...
چرتکه نیندازیم که من چه کردم و تو در مقابل چه کردی !
بی شمار محبت کنیم
حتی اگر به دلیلی کفه ترازوی دیگران سبک تر بود ...






برچسب ها: گذر زمان، نگاهی به گذشته، سال گذشت ..، مهربانی، عشق،

تاریخ : پنجشنبه 13 اسفند 1394 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

.: Weblog Themes By forouzesh :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه