تبلیغات
با چشم دل سخن دل را بخوان - مطالب ابر عمر
 
آدمها و ساعتها




Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎



به ساعت نگاه کردم. شش وبیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
 شش و بیست دقیقه .......
 
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه....
حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام. خوابیدم.

 وقتی پاشدم. هوا روشن بود
ولی ساعت باز هم شش و پانزده  دقیقه صبح بود.
 سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
 به این کارها عادت نداشت.
من هم توقع نداشتم.


Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.

بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.

 آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدن شان را حس نمی کنی.
 بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همین طور بی ادعا می چرخند.

بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد ناگهان روشنی روز خبر می دهد که دیگر نیستند

قدر این آدم ها را باید بدانیم،
   قبل از شش وبیست دقیقه ..


Image result for ‫ساعت شش و بیست دقیقه بود‬‎


یک پیام تلگرامی


برچسب ها: دلنوشته، عمر، قدر آدم ها، ساعت، طول عمر، آدمای خوب،

تاریخ : جمعه 17 دی 1395 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




کاش !


گاهی عکسی را می سوزانیم ..

گاهی عکسی ما را می سوزاند ..

گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم ..

گاهی هم سالها با یک عکس زندگی می کنیم …..

و این یعنی زندگی......


این جمله ها را خواندم و خاطره ایی در ذهنم نقش گرفت


روزی که در جوانی عکسم را به مادر نشان دادم ...


نگاهش کرد و با حسرت آهی کشید و گفت :

کاش پیر نمی شدید مادر !

آنروز جوانی و تفکرات جوانی نگذاشت به عمق این جمله پی ببرم

اما امروز یاد جمله ی مادر و تفسیر این جمله ها واقعا آتشم زد ...


کاش پیر نمی شدیم !

کاش قدر لحظه ها را می دانستیم !

کاش بودنمان را کنار یکدیگر قدر می دانستیم !

کاش ..

کاش ...


کاش از این  ای کاش گفتن ها  پند می گرفتیم ...!


Image result for ‫گاهی عکسی ما را می سوزاند ..‬‎



برچسب ها: دلنوشته، عاشقانه، زندگی، عمر، حسرت، کاش، پیری،

تاریخ : دوشنبه 5 مهر 1395 | 09:24 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات




دلم گرفت

خود را شبی در آینــه دیدم دلــم گرفت
از فکر اینکه شهدی نچشیدم دلم گرفت

از اینـکه بال و پری داشـــتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلـــم گرفت

از اینکه با تمام پس انداز عمــر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست
دستی بر این سپید مو کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که در آن ســوی برف بود
رفتم ولی به او نرسـیدم دلـم گرفت

نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر در کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

برچسب ها: موی سپید، دلم گرفت، آینه، عمر، برف، کودکی، گذر عمر،

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1392 | 08:40 ب.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات
وصیت افلاطون
 
افلاطون وصیتی به شاگرد خود ،« ارسطو » کرده است که قسمتی از آن را می آوریم :
معبود خویش را بشناس و حق او نگهدار   و همیشه با تعلیم و تعلم باش و عنایت بر طلب علم مقدر دار. اهل علم را به کثرت علم امتحان مکن ،بلکه توجه کن به اجتناب ایشان  از شر و فساد.
                                                                                                      «اخلاق ناصری »



پیام محتضر
عمر بن عبدالعزیز ،محتضر بود و جان میداد .در این حال از او پیامی به عنوان یادبود و اندرز خواستند .گفت : از این وضع من و درماندگی من به خود آئید و عبرت بگیرید .زیرا شما هم به ناچار چنین روزی در پیش دارید و به روز من خواهید افتاد .
                                                                                                    «  مجالس الاصول »


برچسب ها: وصیت افلاطون، ارسطو، عمر، محتضر،

تاریخ : چهارشنبه 8 شهریور 1391 | 03:00 ق.ظ | نویسنده : فروزنده غیاثی | نظرات

.: Weblog Themes By forouzesh :.

  • بازی مهربانی
  • بوگاتی
  • قیمت دلار
  • روزنامه